آخر خط

مردان بی مخ و زنان قری

همدیگه رو خیلی دوست دارن.بدون هیچ شکی عشقشون همیشه برام جالب و بامزه بوده.جزو معدود روابط عشقولانه ای بوده که همیشه توش احترام حرف اول رو می زنه.کمتر کسی باور میکنه این با هم به اختلاف هم بخورن.بچه هم نیستن خوب.سی و یکی دو سالشونه.از اول به نیت ازدواج سمت هم رفته بودن.تو این دوره زمونه همچین چیزی خیلی عجیب و غریب به نظر میرسه اما خوب واقعیت داره.

اختلاف جزو لاینفک و طبیعی روابط انسانیه.هم رابطه رو محکمتر می کنه و بامزه تر و هم ممکنه که همه چیز رو خراب کنه. بزرگترین اختلافی که با هم دارن موقع ناراحت شدناشونه.پسرک میره تو خودش و کنج خودش تا مساله رو حل کنه.تا به قول خودش به روی طرفش نیاره.اما دخترک در اولین فرصت ممکنه ناراحتیش رو ابراز میکنه.این اولین فرصتی که می گم ممکن فقط چند دقیقه بعد از ناراحتیش باشه حتی.خودش می گفت: این طوری راحت ترم.بی خودی چیزی رو توی دلم نگه نمی دارم. سریع میگم تا حلش کنیم.راست هم میگه خوب.نیاز یک زن اینه که خیلی زود بهش توجه بشه تا خیلی اذیت نشه.مشکلشون از جایی شروع شد که خانومه داستان ما از آقای داستان خواسته بود که اون هم اگه ناراحتی ای داره سریع بگه.اما خوب اون قبول نمی کرده.این وسط یه بار بر حسب اتفاق که من دیدمشون صاف وسط معرکه بودم.آقاهه یکی دو روز رفته بود توی لاک خودش که راحت باشه اما خانوم خیلی ناراحت تر شده بود.

من آقاهه رو خیلی وقت بود می شناختم.دوست چندین و چند سالمه.یک آدم کاملا" بی حاشیه.همیشه سالم زندگی کرده و با تلاش خودش تونسته درس بخونه و موفق باشه و یه چیزایی رو هم به دست بیاره.اخلاق خوب و بامزه ش محبوبش کرده بین دوستامون. معمولا" کاری به کسی نداره.اما فقط من دیدم که وقتی یکی انگشت می کنه توی لونه زنبورش چه اتفاقی رخ میده. مادر بگرید.کاملا" عوض میشه.کاملا" یعنی کاملا".اصلا" نگاهش برای کسی آشنا نیست.اجازه حرف زدن به کسی نمیده. یه ذره هم چشاش قرمز میشه.اما خوب صبرش زیاده.به هر دلیلی این اتفاق رخ نمیده.مگه اینکه کسی بره به سمت پاشنه آشیلش.

خانومه رو هم از وقتی با هم قول و قراره ازدواج گذاشتن بیشتر می بینم و می شناسمش.اونم برای خودش یه سری خلقیات خاص داره که براش محترمه.خیلی آرومه.و بسی پر محبت و گرم.اما به سخت گیریه آقاهه نیست.سازشش انگاری بیشتره.

خلاصه که ما بدون مقدمه و خبر یهویی پریده بودیم وسط بحث خونوادگی.ریفیخ ما هنوز عصبانی نشده بود اما پکر بود.اما خانم بسیار ناراحت.می گفت حتی تلفن من رو هم جواب نداده که بدونم حالش خوبه یا نه.تا صبح فکرم هزار جا رفته.یه نگاه به دوستم کردم.خیلی ساده گفت: گفتم بهش که وقتایی که من یهویی و بدون خبر گم و گور میشم پاپی من نشو.اصلا" دوست ندارم با کسی حتی یک کلمه حرف بزنم.میرم تو خودم تا بتونم مشکل رو حل کنم.اما خوب باز گوش نکرد.اگه جوابش رو می دادم ادامه می داد و اونوقت من بدتر عصبانی می شدم و اون وقت دیگه معلوم نبود چی میشه.به خانم گفتم: مگه نمی دونی این عادتش رو؟ گفت: چرا.می دونم.اما انتظار دارم بین من و بقیه فرق بزاره.لااقل بگه زنده س یا نه.میشینه خودش با خودش فکر می کنه و می بره و می دوزه.دل آدم هزار راه میره.میمیرم از نگرانی.با خنده گفتم: اونوقت این از حب علی یا بغض معاویه؟ به خاطر خودت یا به خاطر خودش ناراحتی؟ خندید و گفت: بیستاب چرت و پرت نگو.از همین یه دونه می کشم بسه.یه نیمچه خنده ای کردیم. گفتم: خوب حالا من باید چی کار کنم تا بتونم شام آشتی رو بگیرم؟ مورد اختلافتون بین خودتون بمونه و به من ربطی نداره. این قضیه ناراحتی رو می خواین حل کنین؟ ریفیخم رفت به طرف یخچال که بطری آب رو برداره.گفت: من دیگه نمی دونم با چه زبونی بگم تو این مواقع تنهام بزاره.خانوم گفت: پس فردا که با هم رفتیم توی یه خونه چی؟ میخوای بازم شبیه بچه کوچولوها قهر کنی؟ نکنه میری تو حموم و در رو می بندی؟ اینو که گفت همه مون زدیم زیر خنده.به آقاهه گفتم: بسیار شلیک دقیق و محاسبه شده ای بود.دقیقا" خورد به وسط هدف.عزیزم قاشق بدم بهت؟ یا اینکه گه خوردن تو خونه ت دکمه داره که بخوای بزنی؟ اونم که از حرف نمی افته گفت: باز من سر و صدایی نمی کنم و بی آزار میرم ر کار خودم.تو چی؟ اوقات خودت و من رو تلخ میکنی.سر چی؟ کوچکترین چیز رو هم با خودت حل نمی کنی.با حرکت داورهای کاراته که دو طرف رو از هم جدا میکنن رفتم وسط حرفشون.گفتم: کاملا" پاتک حرفه ای بود.سایت موشک انداز طرف مقابل رو هدف قرارداد.عزیزم سه تا چراغ سفید برات روشن کردم.

یه خورده با هم شوخی کردیم و اومدم خونه.قبل از اینکه از هم توی ایستگاه مترو جدا شیم به خانوم گفتم که ادامه نده و شب بهم زنگ بزنه.شب که با هم حرف زدیم یه ذره دلگرمی بهش دادم که این گودزیلا خیلی دوستت داره.یه جعبه هم تول دلش داره. سمت اون نرو.می دونم که این حرف برای یه خانوم خیلی سخته اما من می دونم که حتی به پدر و مادر خودشم وقتی به اون نزدیک میشن رحم نمی کنه.بعدشم بده مگه؟ اینقدر دوستت داره که نمی خواد چیزی به روت بیاره.ببین حرمت عشقت چقدر براش زیاده که نمی خواد پرده دری کنه.بعدش دلیلش رو بهش گفتم: تو همیشه از این اخلاقش که روی پای خودشه خوشت اومده. این خاصیت رفتاری خیلی راحت برای یه مرد به دست نمیاد.اما وقتی به دست میاد یه سری چیزهای دیگه ای رو هم با خودت میاره.اولیش یه نیمچه غروریه که اولش برای خانوما جذذذذذذذذذابه اما بعدش میشه زهرمار.بعدش یه اعتماد به نفسی به طرف میده که باعث میشه خودش کم کم بتونه مشکلات خودش رو حل کنه.و اصلا" عادت کنه به این کار.این فقط یه برادر بزرگتر داره که اون هم سالها قبل ازدواج کرده.عادت کرده که خودش باشه و خودش توی حل کردن قضایای زندگیش.معمولا" پسرایی که خواهر ندارن یه گوشه این جوری از اخلاقشون لنگ میزنه.چون عادت به ناز کشیدن و ناز دیدن از بچه گی ندارن. ناراحت نباش از دستش.کم کم رام میشه.اما هیچ وقت انتظار نداشته باش که کاملا" رام بشه.جفتکها رو خواهد انداخت.اینو بهت نوید میدم.بهش گفتم که سعی می کنم گودزیلا رو راضی کنم لااقل وقتی می خواد بره سی خودش یه خبری بده که سمتم نیا. هرچند که اینو مادرش هم نمی تونه راضیش کنه وقتی دلش با کاری نباشه.حتی اگه بله رو هم بگه یه جورایی بازم کرم خودش رو می ریزه.

حالا می خوام برم باهاش حرف بزنم.البت الان همه چی آرومه و غصه ها خوابیده اما خطریه دیگه.اگه شوماها جای من بودین از چه دری وارد میشدین تا بشه حرف زو کرد توی کله ش؟ ( اجبار فیزیکی هم یکی از گزینه های روی میزه گاوچران)

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٤
    پيام هاي ديگران ()