آخر خط

شر نوشت 3(اشتباه کردم 1)

نکته وحشت انگیزناک قضیه اینجاست:

بالاخره یه روزی همه این آدما یا قسمتی از اونا ازدواج می کنن(گرچه اونائی که من دیدم همشون ازدواج می کنن )اما این ازدواج در حالی صورت می گیره که بی اعتمادی و تنفر بینشون اپیدمی شده و همشون دارن با این دید جلو می رن.یه ظریفی می گفت:قانون ازدواج اینه که قبلش دو چشمت رو باز کنی و طرفت رو زیر نظر بگیری و مواظب باشی اما بعد از ازدواج باید چشمات روی خیلی از چیزا ببندی و ببخشی.به نظر من راست میگه. کدوم یکی از این آدما می تونن اینجوری باشن؟اونا حتی مشکلات قبل از ازدواج و حتی قبل از ایجاد رابطه با همسرشون رو تو زندگیشون تاثیر می دن.اصلا" حاضر به گذشت نیستن.اگر هم گذشتی در کار باشه حکم اب نبات چوبی رو داره تا بعدا" این گذشت با شدت هر چه تمام تر به سر همسر عزیزتر از جانشون کوبیده بشه.

بدبختی اینه که تنفر دخترا و پسرا از هم باعث شده که کم کم احترام بینشون هم از بین بره.بارها دیدم که دخترا و پسرا شوخی شوخی رکیکترین فحشها رو به هم می کشن تازه اونم در جلو انظار عمومی.قبلا" یادمه اگه حالا یه پسر به یه دختر گیر می داد یا بی ادبی می کرد دختره فحش و فضیحتی نمی داد یا بی خیال می شد یا یه چیزی می گفت و لی فحش نمی داد.اما الان متاسفانه یه فرهنگی داره جا می افته که "اگه جواب ندی فکر می کنن تقصیر توئه و مشکل از توئه".نه هنوز هم که هنوز تو تمام دنیا (نه فقط تو اینجا)آقایون جواب خانمها رو تو انظار عمومی مودبانه می دن یا اگه جواب تندی هم باشه فحش و اراجیف خبری نیست.اصلا" کسی به خانمها تو خیابون توهین نمی کنه.ممکنه حالا چیزایی هم در کار باشه اما از فحش و این چیزا خبری نیست.  نمی دونم اینجا چه خبره؟

باور کنین همین افکار و اعتقادات ساده س که تبدیل به اخلاق و همتر از اون عادات و کردار  آدم می شه. همین باعث ایجاد مقاومت و در مرحله بعدی تنفر از جنس مخالف میشه.البته این موضوع یه کمی هم طبیعیه.شما اگه یه فنر رو که نزدیک 30-20 سال جمع شده رو یه دفه ول کنین معلوم چی میشه.،اصلا"نمی شه پیش بینی کرد کدوم وری می پره.

اولین خواستگاه این قضیه خونواده س. این نتیجه کمتر وقت صرف کردن پدران و مادران گرامی برای فرزندان عزیز تر از جانشونه. نمی شه که هم از صبح تا شب تو یه جا کار کرد و شبم رفت اضافه کاری و اصلا" با بچه ها وقت صرف نکنی بعد انتظار داشته باشی که بچه هات فوق دکترای تمام رشته ها رو درو کنن و تمام مهر و محبتشون رو به جای اینکه بیرون صرف کنن با خودشون بیارن تو خونه و نثار والدین گرامی کنن.البته بری بپرسی همشون می گن :خوب چی کار می کردیم.نون شب واجبتر بود یا یه ساعت زودتر اومدن.یللی تللی که نرفتیم.واسه خونواده م رفتم سر کار.و در مقابل یه سئوال هیچ کدومشون هیچی ندارن بگن:شما که نمی تونستید چرا بچه دار شدین؟یه دوستی دارم که بعد از 26 سالشه.اصولا" خیلی با خونواده وقتش رو نمی گذرونه.خیلی بهم پیوسته ن اما هیچ کدوم از بچه ها با خونواده شون وقت نمی گذرونن. چند وقت پیش پدر جانش گیر داده بود که چرا این کار را رو می کنی؟چرا انگار نه انگار تو این خونه زندگی میکنی؟اونم گفته بود وقتی من بچه بودم تو چند دفه اومدی مدرسه م؟ پدر جان معلم بودن اما توی 18 سال درس خوندنش پدر و مادرش 18 دفه به مدرسه ش سر نزده بودن.اونم در حالی که مدرسه کوچه پائین خونه بوده.بحث بالا می گیره و دوست شفیقمون از باباش می پرسه:خوب چرا بچه دار شدی؟

پدر:اشتباه کردم.

حالا بعد از چند ماه پدر و مادر دوستم بهش گیر دادن که چرا ازدواج نمی کنی؟تو که سربازی رفتی و سر کاری؟

یکی از راههای ساده اپیدمی شدن تنفر همینه.از جائی که باید عشق و امید به جامعه صادر بشه داره تنفر و بی مسئولیتی تزریق می شه.

راستی شما جای پسر بودین(یا می خواستین یه نصیحتی بهش بکنین)چی کار می کردین و چی می گفتین.لطفا" اول به جواب پدر توجه کنین.

پی نوشت:من پستام رو قبل از نوشتن چند بار می خونم و غلط گیری می کنم.اما موقع نوشتن این یکی وسطاش یه چیزائی یادم اومد که دلم نیومد ننویسم.اگه دیدین از این شاخه به اون شاخه یا یه نموره بی منطق مربوط به همین قضیه س.بنابراین دست به گیرنده های خود نزنید.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٤
    پيام هاي ديگران ()