آخر خط

خودکشی نوشت

 

معلوم بود یه خبریه.از پشت چهارچوب در ورودی اتاقم یکی داشت کمک حسابدارمون رو صدا می کرد. کاملا" مشخص بود. وقتی برگشت از لبخندش معلوم بود که یه اتفاقی افتاده.به روی خودم نیاوردم. گفتم شاید یه گندی زدن که خودشون می تونن درستش کنن.بی خودی گیر ندادم.یه چند دقیقه که گذشت اومدن و گفتن که فلانی حالش خوب نیست.می تونه بره خونه؟ با کنایه گفتم: دچار بیماری پنج شنبه ها شده؟ گفتن که نه.سرگیجه داره.یه سری به اتاق مونتاژ زدم دیده که بعله.سرش رو گذاشته روی میز. معلوم بود که راست میگن ملت.بدون اینکه چیزی بگم برگشتم توی اتاقم.چند دقیقه بعد یه نفر اومد تو اتاقم.معلوم بود منتظر شده تا خالی بشه اتاقم.گفت که می تونه به من اعتماد کنه؟ بدون اینکه جواب مستقیم بهش بدم گفتم: باز کی گند زده؟ گفت: اینا رو از توی کیف فلانی پیدا کردم.قبلا" گفته بود که می خواد از اینا بخوره.الان یه 8-7 تاش رو خورده.نگاه کردم دیدم که بعله. دیازپام 5 خورده.خیلی راحت پرسیدم که کی خورده؟ وقتی اومده تو کارخونه یا تو خونه خورده؟ جواب داد که از صبح که وارد سرویس شده حالش خوب نبوده.چند ساعت گذشته بود.از شانس هم قرصا مال داروسازی ای بود که کیفیت قرصاش خوبه. و این یعنی دردسر.آروم رفتم تو اتاق استراحت خانمها.صداش کردم جواب نداد.سرش رو از روی دستش بلند کردم.رنگش کاملا" پریده بود.آرایشش ماسیده بود روی صورتش.عین مرده هم بدنش سرد بود.بهش گفتم که پاشه که بریم طبقه پائین.گفت: نمی خوام، خوبم.قبل از اینکه ادامه بده بلندش کردم که ببرمش.با خواهش گفت که خودش می تونه بیاد.اما دروغ می گفت.داشت تلو تلو می خورد.به یکی از خانمها گفتم که تا طبقه پائین ببردش.تو راه پله ها یکی بهم گفت: مهندس انگشت کنین تو دهنش تا بالا بیاره.اون یکی گفت: بهش ریکا بدین تا بالا بیاره.و من می دونستم که الان تمام اون قرصا جذب بدنش شده و تو خونش رفته. براش شربت آبلیمو درست کردم که بخوره.گفتن نمی خوره.رفتم تو اتاق و نشستم.بهش گفتم که بخور.اونم که بسیار از من حساب می بره خورد.چند دقیقه بعد رفت دستشویی.یکی رو گذاشته بودم پاسبانش.وقتی اومد چایی بهش دادم.بعدش هم دوباره شربت آبلیمو.خلاصه که تا تونستیم مایعات بستیم بهش و اونم می رفت دستشویی.دو ساعت بعد یه سری بهش زدم.کم کم قیافه آدم پیدا کرده بود.دونه دونه خانمها می اومدن و باهاش حرف می زدن.اما بی فایده بود.یه بار که بهش سر زدم گفت که قرصام رو میخوام.منم رفتم قرصاش رو آورده براش.از تو ورقش درش آوردم و پرت کردم تو صورتش.گفتم: بیا همه رو کوفت کن. فقط وقتی گورت رو از شرکت گم کردی بیرون نه الان که امونت پدر و مادرتی دستم.یکی از خانمها گفت: حالا آقای بیستاب یه اشتباهی کرده.شما تو روش نیار.یه نگاه کافی بود براش که سریعا" مکان رو ترک کنه بدون اینکه یه کله دیگه ادامه بده.ازش پرسیدم: ببینم به خاطر همون خواستگارت که اذیتت می کنه خودکشی کردی؟ جواب نداد.عین روز جلوی چشمم بود روزی که اومد اتاقم و گفت به خانواده ش بگم که این یکی دو روزه کارخونه اومده سر کار و جایی نرفته.ته و توی کار رو درآوردم فهمیدم که یه بابایی چند ساله که میاد سراغ این.معتاده.زندون هم افتاده.تهدیدش میکنه.کتکش هم میزنه.اونوقت این احمق می گفت که اگه قراره بره بدنم به همین برم دیگه.کلی طول کشید توجیهش کردم که عزیز دل برادر نکن این کار رو.و حالا... . هق هق گریه ش رو می شنیدم. نمی دونم چند دقیقه گریه کرد.اما هر چی بود یه سره گریه کرد.یک کلمه هم باهاش حرف نزدم.فقط اونجا بودم.بهش دستمال کاغذی دادن که صورتش رو پاک کنه.بعد از چند دقیقه گفت که براش آژانس بگیرم که بره.پرسیدم خونه تون ... بود دیگه؟ گفت: نه خونه نمی رم.به آرومی بهش گفتم که اگه الان می خواد بره فقط باید بره خونه.به مادرشم زنگ می زنم که داره میره خونه و وقتی رسید باید بهم خبر بده مادرش.وگرنه من می دونم و اون.یه خورده دست دست کرد و گفت باشه. یک ساعت بعد از اینکه رفت مادرش زنگ زد و تشکر کرد بابت اینکه به دخترش که فشار خونش افت کرده بود کمک کردم. منم بهش گفتم که یه ذره هواش رو بیشتر داشته باشین.مادرش یه مقداری با شک گفت چطور مگه؟ منم یه دروغ خیلی شیک بهش گفتم: آخه روزا برای خیلی کم استراحت میکنه و بیشتر کار میکنه.اینطوری ضعیف میشه. این جملات کلیدی گنجهایی هستن که به هر مادری بگی سریعا" بهشون توجه میکنه و قبولشون میکنه.فرداش اومد سر کار.خیلی عادی.تمام کارخونه فهمیده بودن.از دهن قرصی دوستاش.منم بعد از اینکه رئیس جان رو در جریان قرار دادم بهش گفتم که به اندازه 30% حقوقش جریمه ش کردم.طفلکی خودش هم هیچی نگفت راجع به جریمه ش.وقتی رئی جان تشریف بردن یکی دو تا از همکارا ناراحت شدن که رئیس در جریان قرار گرفته.در صورتیکه از لحاظ حرفه ای کار درستی بود.باید در جریان قرار می گرفت تا راجع بهش اگه خواست تصمیم سخت گیرانه تری بگیره.

عصر شده بود و من درحالی که به خودکارم پک می زدم لب پنجره فکر می کردم به اینکه چقدر زندگی تجربه آمیزه  و چقدر تکراری.

پ ن: کارای مستقر شدن تو خونه جدید دز حال اتمامه.اگه خدا بخواد از هفته دیگه صدای منو از خونه خودم خواهید شنید.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۱
    پيام هاي ديگران ()