آخر خط

معلول نوشت

"خانوما هر کی می خواد جمعه بیاد سر کار بگه.دارم شیفت جمعه رو می نویسم" خیلی با خوشحالی گفتم اینو.خیلی وقت بود کارگرام دلشون می خواست بیان اضافه کاری اما کار نداشتیم براشون.هنوز دو قدم نیومده بودم اینور که با گوشهای فوق العاده تیزم غرغرش رو شنیدم: ((فقط ما کارگرای بیچاره باید بیایم سر کار.شماها برین خونه حال کنین)) هر چی سعی کردم جوابش رو ندم نشد" خلایق آنچه لایق.اون موقع که تو توی خونه تون داشتی عروسک بازی می کردی و تلویزیون می دیدی ما تا ساعت 11 شب تو ناصرخسرو داشتیم جون می کندیم و فرداش می رفتیم سر کلاسامون.باید هم فرق کنیم با هم" دیگه چیزی نداشت برای گفتن.روز اولی رو که اومد سر کار یادمه.گفتن نمی تونه خوب راه بره.میشه تو جا کفشی باهاش حرف بزنین که دلش نشکنه تا اینجا اومده.با اینکه صبح بود و نمیشد با یه من عسل هم میلم بکنن گفتم که باید بیاد بالا تو اتاقم.وقتی هم اومد شرایط کار رو بهش توضیح دادم و اونم قبول کرد و منم گفتم که از فردا بیاد سر کار.با دوستش اومده بود.جفتشون رو با هم گرفتم.نامه کاریابی رو به من دادن و گفتن که میشه بنویسم که استخدام نشدن تا اون مقداری پولی رو که به اونجا دادن پس بگیرن.منم خیلی رک گفتم که نه نمیشه.اونها زحمت کشیدن.باید به حقشون برسن.دو سال از اون روز می گذره و توی این دوسال همه کارگرا بهش حال میدن طوری که رسما" لوسش کردن.زبون تیزی داره.خیلی تیز.یه بار شنیدم که مردم اون قسمت از مملکت به قول خودشون رک هستن و حرفشون رو می زنن.اما به نظر من خیلی کار اشتباهیه.چون خیلی راحت حرف میزنن و بعدشم که پشیمون میشن از حرفهایی که زدن دیگه نمیشه کار کرد.یادمه که یه بار هم بهش مرخصی نداده بودم و بی اجازه من رفته بود.منم برش نگردوندم.انقدر که خانم برادرش زنگ زد و خواهش کرد که برش گردونم.

همیشه تحسینش می کنم.آدمهای سالمش دنبال کار نمی کردن.این بیچاره از شهرشون کنده و اومده خونه برادرش و تونسته کار پیدا کنه.جالبیش اینه که لیسانسیه تاریخ هم هست و دانشگاه رفته اما چه فایده که مغزش در حد یه بی سواد مونده و فکرش پیشرفت نکرده.چند وقت پیش متوجه ضایعات داخل کاراش شدم.گفتم که صداش کنن بیاد ببینه کاراش رو.کارگرای کنترل کیفیت دلشون سوخت براش و کاراش رو درست کردن.بعدش که بهش گفتن الم شنگه راه انداخت که دروغه و فقط به من گیر میدین.منم گفتن همون کارای درست شده ش رو بیارن براش.توی همونا هم ضایعات بود.اما چه فایده که از رو نمی رفت.بعد شیدم که گفت که این فقط به من گیر میده.بره بقیه رو جمع کنه.منم رفتم و یه حال اساسی به کارگرای کنترل کیفیت دادم که بدون اجازه من کاراش رو درست کردن.خیلی صبر کردم اما ول کن نبود.بعد از یکی دو ساعت مسئول خانمها رو صدا کردم و گفتم که آدرس خونه شون رو بگیر که براش آژانس بگیریم و بفرستیمش خونه.اخراجه.یه ذره من و من کرد و وقتی نگاهم به نگاهش افتاد دید فایده نداره و رفت.بعد از ظهر که شد چندتاشون اومدن تو اتاقم برای شفاعت.خب بی فایده بود.اما وقتی مسئول حسابداریمونم شفاعتش رو کرد دیگه گفتم رو حرف طرف حرف نمی تونم بزنم.بزرگتره.خیلی ضایع میشه.صداش رو شنیدم که می گفت ولش کنین.بی خودی باهاش حرف نزنین.

فرستادم یه تعهد کتبی ازش گرفتن و اون چند تا خانوم هم زیر تعهدنامه ش رو امضا کردن.بازم از رو نمی رفت و هی می گفت که پاپوش برام درست کردن.

گذشت تا چند روز دیگه.صداش بدجور روی مغزم بود.یکی رو فرستادم دوربینا رو کنترل کنه ببینه این کار هم میکنه یا نه.چند بار که سرکشی کردم تو اتاق دیدم که ولو شده رو میز به جای اینکه کار کنه.آخر سر نزدیکای آخر شیفت بود که دیدم بعله.کل کارش کثیفه.دیگه عصبانیت اومد سراغم.گفتم که کل کارش رو بیارن اتاقم.افتضاح بود.یه چندتاش رو برداشتم.گفتم که برش گردونین بهش که تمیز کنه کاراش رو.دیدم بازم شروع کرد به حاشا کردن.رفتم تو اتاق مونتاژ و خیلی تند بهش گفتم که مگه نمی بینی چی کار کردی خانوم؟ بازم از رو نمیری؟ خیلی متوقع گفت: خب تو از رو مگه میری؟ این ((تو)) گفتناش از عمد نیست.عادت کرده.اصلا" زبونش به شما گفتن نمی چرخه.یه نگاه براش کافی بود.پرسیدم : چیزی گفتی؟ با لرز جواب داد: نه.من چیزی نگفتم.

رئیس جان که از کم و کیف کش و قوسمون خبر داشت بعد از چند دقیقه اومد.منم چیزی بهش نگفتم.اما اساسی پنچر بودم. سرویس خانمها که ساعت 5 رفت ما شاد و دلخوش نشستیم که با فراغ بال ناهار رو میل کنیم که این موبایلم جیغ اس ام اسش بلند شد.چند تا پشت سر هم بود.از یه شماره ایرانسل.معمولا" تلفنهای ایرانسل رو خیلی روش حساب نمیکنم از لحاظ کاری.از سر شکم سیری باز کردم ببینم چی هست.دیدم نوشته که" منو ضایع میکنی جلوی بقیه؟ حالا بشین بقیه ش رو تماشا کن" بعد از اونجائیکه می دونه من شماره کارگرام رو ندارم خودش رو هم معرفی کرده بود.وقتی خوندم دیدگه کفرم بالا اومد.خنده مم گرفته بود.اومدم جوابش رو بدم که مثلا" چی کار میکنی که پشیمون شدم.

فرداش جماعتی که شفاعتش رو کرده بودن رو صدا کردم.اس ام اسش رو نشونشون دادم.خجالت رو توی صورت همه شون دیدم.بعدش هم عین همون قضیه رو برای مسئول حسابداریمون تکرار کردم.اونم خیلی ناراحت شد.بعد هم که مطمئن شدم دیگه کسی نخواهد آمد برای شفاعت گفتم که بره یه گوشه ای از سالن تولید و کار کنه.دیگه حق نداره بیاد تو سالن مونتاژ.وقتی بهش گفتن یکی دو ساعت مقاومت کرد.اما وقتی گفتم که یه آژانس براش بگیرین که بره خونه رفت همونجائی که گفتم.

فردا صبح یکی در اتاقم رو زد و گفت فلانی می تونه بیاد باهات حرف بزنه؟ گفتم که خودش دو متر زبون داره.و نمی تونه بیاد. بعد از چند دقیقه دیدن اومد.گیر داد که چرا باید برم و نمیرم.منم آخر سر کفرم بالا اومد و یه ذره عصبانی شدم روش.خیلی رک بهش گفتم که لوس و پر رو شده.از بس همه هواش رو داشتن وهم برش داشته که بقیه نوکرشن و وظیفه شون همینه.خیلی آدم بی جنبه ای هستش و یا حق نداره بمونه یا اینکه باید تنبیه ش رو بپذیره و بره همونجا.یه ذره دست دست کرد.دید فایده نداره.راه افتاد بره خونه.همکارا خواستن برن برسوننش تا ایستگاه تاکسیا که اجازه ندادم.من که پیاده میرم یه ربع با قدمهای بلند تو راهم تا اونجا.نمی دونم با عصا چقدر طول کشید تا برسه.به نظرم براش لازم بود تا قدر عافیت و سرویس رفت و برگشت و این چیزا رو بدونه.یکی دو روز بعد به مسئول مونتاژمون گفتم که بهش زنگ بزنه و بگه که شفاعتش رو پیش من کرده.منم قبول کردم.بعد از یک هفته هم خودش میاد و بازم ازم میخواد که برگردونمش به محل کار راحتش.اولش طرف طاقچه بالا گذاشته بود اما فرداش برادرش زنگ زد و عذرخواهی کرد و خواست که برگرده.منم شرط کردم باهاش که بره به محل تنبیه ش.

وقتی که برگشت وقتی از بغل رد میشدم انگار از کنار دیوار رد شدم.حرف زدن باهاش رو هم ممنوع کرده بودم.توی دوربینهای کارخونه می دیدم که کی میره سمتش.بیشتر از چند ثانیه میشد یقه ی طرف رو می گرفتم.کاملا" منزویش کرده بودم.کم کم اون روی سگم رو فهمیده بود که چیه.کوتاه بیا هم نبودم.یه روز نزدیک بود کارتنای محصولاتمون بریزه رو سرش.ولی من کوتاه بیا نبودم.گفتم اگه طوریش شد با من.می دیدم که افسردگی انگاری گرفته.اما مهمتر از ناراحتی اون نظم توی محیط کارم بود برام. آخر سر یه روز دیگه کوتاه اومدم و گفتم که بیاد سر جاش.بعد گیر داد که نمیاد.منم خیلی راحت یه کلمه فقط گفتم: به جهنم.

یکی از دوستاش عصر اون روز اومد پیشم.گفت که همه بچه ها می دونن که شما خیلی سخت گیر هستین و بد قلق.اما هیچ کس شک نداره به اینکه صلاحمون رو می خواین و بیشتر از همه به فکر ما هستین.اما این بیچاره که راه نمی تونه بره و همه دلشون براش می سوزه رو چرا انقدر بهش گیر میدین؟ یه مرخصی میخواد پدرش رو در میارین تا بهش بدین.بقیه عین آب خوردن میان و میرن.گفتم بهش: به خاطر اینکه اون چیزی رو که من می بینم شماها نمی بینین.این آدم به جای اینکه نیاز به دلسوزی داشته باشه نیاز به احساس مهم بودن داره.این طوری فکر میکنه که چقدر اینجا بودنش مهمه.همینا رو هم میره و به خانواده ش میگه. شک نکن که با احساس غرور میگه.این چیزیه که هیچ وقت به فکر کوچیک و بسته ی تمام کسایی که فکر میکنن باهاش لج کردم نمیرسه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۸
    پيام هاي ديگران ()