آخر خط

تاوان استقلال

سلام

آقا بیستاب راجع به این وام مسکن جوانان چیزی می دونی؟ "نه والا.چی هست؟"  یه وامی که بعد از چند سال که پولت رو بزاری تو بانک بهت میدن.میگن نزدیک 20 تومن میشه اگه 5 ساله بخوای.50 تومن هم میدن اگه 15 ساله بخوای. "دلت خوش هاااااا.15 سال بعد با این پول هیچی بهت نمیدن." حالا من رفتم و نوشتم.تو هم برو.یکی دو ماه دیگه که داری میری سربازی.2 سالش که همین طوری می گذره.بعدشم تا کار پیدا کنی پول جمع کنی 3 سال شده. "حالا بزار ببینم چی میشه.راههای بهتری برای پول خرج کردن هست"

چند روز بعد تو سلمونی (خنده نداره.اون موقع مو داشتم،بهووووووووووووت عینک)

"آقا سعید شما راجع به این وام های بانک مسکن چیزی شنیدی؟"  بیستاب جون چیز خوبیه.من چند سال پیش برای خودم ثبت نام کردم.الان وامم دراومده و می تونم یه 4 دیواری بعد از این همه سال برای زن و بچه هام ردیف کنم. "آخه 6-5 سال دیگه خدا می دونه قیمت خونه چقدر شده.به درد نمی خوره."  اشتباه نکن. هر زمانی بخوای بازم وام می تونه کمکت کنه.

اون شب قضیه رو با پدر و مادر در میون گذاشتم.مادرم خندید و گفت: آره می تونی چند سال دیگه حداقل یه حموم و توالت می تونی بخری.منم راحت می کنی از بس حوله و لباس تو رو جمع کردم. اساسی خندیدم و بهش گفتم: عمرا" .مگه من ول کنم توام؟ حیف نیست بزارم راحت باشی.مگه اینکه به خواب ببینی از شر من خلاص شی.

اون شب به خنده گذشت و من که خیلی خوب مشورت می پذیرم چند روز بعد رفتم و نزدیک 500 تومن بابت یکسال سپرده گذاری مستقیم توی بانک گذاشتم و چند وقت دیگه هم عین مرد عازم سربازی ای شدم که قبلنا وصفش رو خوندین.نیشخند چند صباح بعد از سربازیم که کار الانم بهم پیشنهاد شد و موندگار شدم به لطف خدا یه آن جنبیدم و دیدم نوبت تحویل وام و خریدن خونه شده.یه همکار بسیار باتجربه داشتیم که بهم پیشنها کرد بیا برو فلان پروژه تو کرج ثبت نام کن.مفت بود.رفتم و متوجه شدم که پروژه رو یه ارگان نظامی اجرا میکنه.منم کلا" بی خیال شدم و صبر کردم تا تاریخ دقیق وامم برسه.اول خودم می خواستم برم بیرون تهرون.پرند و کرج رو چند سال بود نشون کرده بودم.اما یه شب که با یه دوست جان حرف زدم متوجه شدم که می تونم یه وام دیگه ای بگیرم از یه جای دیگه ای و قدرت خریدم رو ببرم بالا.اینطوری شاید توی تهرون هم بتونم یه جایی گیر بیارم. دو هفته مونده بود به تاریخ مذکور پشتکار خانم (همون مادرم) از روی روزنامه دقیقا" پیدا کرد که کجا می تونم خونه بخرم.این شد که به اتفاق گل پسرش راهی محله مورد نظر شدن.همون شب اول یه جای خوبی رو پیدا کردیم.صاحبش هم التماس می کرد که یکی ازش بخره.هر بنگاهی که می رفتم اونجا رو نشون میداد.شب جمعه بود که ما خونه رو پسند کردیم.البت جاش رو خیلی دوست نداشتم اما تک واحدی جالب انگیزناکی بود.شنبه که رفتیم قولنامه کنیم خونه رو یهو دیدم که دیروز که جمعه بوده یکی اومده و زده تو گوش خونه.در نتیجه دوباره راهی این خیابونا شدیم.بدون ماشین. مادر خسته شده بود و عصبانی از دست من که نزاشته بودم همون شب جمعه شماره صاحب خونه رو بگیریم و بهش بیعانه بدیم.اونم بدون حضور بنگاه.هر جایی رفتیم رو پسند نکردیم.تا اینکه بنگاهی بهمون گفت که توی همین کوچه روبه رو یه خونه هست. اینم برین ببینین.از همون اول هم می دیدمش هاااااا اما نمی دونم چرا بی خیالش بودیم.وقتی رفتم توی کوچه دیدم محلیت از بقیه جاها بهتره.پلاک رو که دیدم باورم نمیشد.نمای خونه خیلی جالب بود.رفتیم تو. یه آقای جوونی هم سن خودم با خانمش اون تو زندگی می کرد.بسیار خوش نقشه بود خونه.اونها هم طراحی جالبی براش در نظر گرفته بودن.یه حسی بهم گفت که از جات تکون نخور.همینه.مادرم بسیار با سیاست با دست پس زد و با پا پیش کشید. اما قرار رو با طرف گذاشتیم برای فردا توی بنگاه.بعد هم قرار گذاشتیم که چند شب بعد با دو تا بزرگتر بریم و سر و ته کار رو هم بیاریم. یک هفته طول کشید تا برنامه هامون با هم جور شد.یه شب رفتیم و چک و چونه رو شروع کردیم. آقاهه خیلی خشک بود. انقدر که دیگه کفر من رو بالا آورد و من مجبور شدم اون روی غیر خوش اخلاقم رو برای چند ثانیه نشون بدم.جا خورد اساسی.بعد دیگه کوتاه اومد.چند روز بعد هم بیعانه رو دادیم و اسناد خونه رو بردیم بانک.دو روز بعد همه چیز تموم شد.بازرس اومد و چک خونه هم تائید شد و ما قرار محضر رو گذاشتیم.تو این وسطا یه مستاجر هم پیدا کردیم که بره توش و بتونیم از پول رهنش استفاده کنیم به همین سادگی صاحب خونه شدم و رفت.خودمم باورم نمیشد.یادمه اولین خبر رو به دوست جانی دادم که من رو راهنمایی کرد.اونم دو سال بعد وقتی قرارداد خونه ش رو تو بنگاه نوشت زرتی بهم زنگ زد.الان نزدیک دو سال از اون اتفاق می گذره و من شانس آوردم قبل از اثر طرح جرخوردگی اقتصادی بر روی جامعه تونستم یه جایی رو دست و پا کنم.

از اول امسال به فکر تحویل گرفتن خونه بودم.از اردیبهشت هم وسایل رو شروع کردم خریدن.یادمه اولیش یه ست قاشق و چنگال بود.بعد همین طور همه چیز رو تونستیم بگیرم.آخریش هم فکر کنم مبلمان بود. الان تقریبا" چیز اساسی کم ندارم.خورده ریز رو که تا نرم متوجه نمیشم.حالا کمتر از دو ماه دیگه من باید برم تو خونه خودم.تازه متوجه شدم که چه بار مالی زیادی رو باید تقبل کنم.تقریبا" یک ماه میشه دیگه تا دیر وقت تو محل کارم می مونم اضافه کاری.شده تا  شب هم موندم و کله صبح دوباره رفتم. استقلال چیزی بوده که من سالهاست که دارمش اما نه 100% رو.منم که جاه طلبی جزو لاینفک شخصیتمه و همیشه به سمت تمام یک چیز هستم نمی تونستم آروم بشینم و تا آخرش نرم.بهاش رو هم دارم میدم.خستگی جسمی و روحی رو بزارم کنار، از دنیای دوست داشتی مجازم که بهترین دوستام رو همیشه توش داشتم دورافتادم. نمی رسم که مثل همیشه بهتون سر بزنم.چندتاتونم بهشون برخورده و اقسام پیغام ها رو بهم دادن.اما باور کنین که کماکان به فکر همه هستم.این شما دوستان بودین که همیشه تو تنهائیام با من بودین و کمک کردین به موفقیتهام توی زندگیم.هیچ کس نمی تونه این رو کتمان کنه.در واقع به قول هیچکس خانواده ی دوم امثال ماها شما دوستای خوب هستین.بر حسب اتفاق وقت بیشتری هم نسبت به خانواده واقعی برای شماها صرف می کنیم.

یادمه مرتبه اولی که یه مسئولیت مهم بهم واگذار شد سرباز بودم.ظهر از خواب ناز بیدار شدم و متوجه شدم که نیروهای قراردادی و فسخ قرارداد کردن و بیستاب جان توی چند ساعت یهویی شد مسئول تغذیه و بهداشت.اولین چیزی هم تو ذهنم اومد این بود که من از کجا بفهمم که گاز کی تموم میشه و نون چقدر مونده و پیاز و سیب زمینی وضعش چطوره؟ اما بهم فرصت دادن.منم عادت ندارم هیچ فرصتی رو از دست بدم.نهایت استفاده رو ازش کردم.بعد از یه مدت بدون اینکه انبار رو ببینم می دونستم که چقدر از هر چیزی داریم و کی تموم میشه.به همین خاطره که دلم گرمه.استرس دارم.وقتی الانم توی خونه م خیلی با کسی کاری ندارم.نوع ارتباط من با خونواده م همیشه این مدلی بوده.روح بسیار قوی و باور نکردنی اما در ظاهر خیلی خونسرد و راحت.اکثرا" هم توی اتاق خودمم.

سناریوهای مختلفی رو برای خودم نوشتم.تقریبا" به اندازه هر شبی که میخوابم سناریو دارم.از ورزش کردن گرفته تا بازگشت دوباره به ادبیات وتمرین خوشنویسی و ... .تا حالا تجربه تنها زندگی کردن رو نداشتم.از خونه زیاد دور بودم اما نه تنهایی.حتی برای منی که تمام زندگیم آکنده بوده از بریدن و رفتن و رفتن این دل کندن یه مقدار سخته.روزگار من پر شده از عباراتی مثل قلمه زدن،هرس کردن،پیوند زدن و ... .نمی دونم که درست هستن یا نه.اما خوب می دونم که باید از یه مامنی جدا بشم و یه جای دیگه ای ریشه بزنم در عین حال که ارتباطم رو با محل امنم حفظ کنم.یه هنرمندی خاصی میخواد که تا تجربه ش نکنم نمیشه بچشمش.

خوب می دونم که هر چیزی تاوان خودش رو داره.منم که تمام عمرم تشکیل شده از امید و تلاش و توکل رسیدن به قدیمی ترین آرزو تاوان خودش رو داره.منم از زیر بار هیچی هیچ وقت شونه خالی نکردم.بالاخره من بیستابم. گاوچران از هیچی هم نمی ترسم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٥
    پيام هاي ديگران ()