آخر خط

وقتی باید جلوی خانواده ایستادگی کرد

پرده اول:

" سلام.خوبی؟ مادر ... خونه س؟"  آره.تو کجایی؟ "چی کار داری من کجام گوشی بده بهش" حمومه.بگو من بهش میگم. " اومد بیرون بگو یه زنگ به من بزنه."

پرده دوم:

این چیه تنت کردی؟ مگه می خوای بری دوست دخترت رو ببینی؟ آبرومون رو نبر امشب.کلی آدم حسابی میخوان بیان. "بابا تولدت یه بزمجه 2 ساله س دیگه.فکر کردی کیه؟"  خوب هر کسی باشه.اونجا کلی مهمون با لباس رسمی نشسته.این کتونیا چیه آخه پات کردی؟ عین بچه های 10-15 ساله.  "برو بابا.ارزش این کتونیای من از کل لباسایی که تنت کردی بیشتره.در ضمن اینو تو کله ت فرو کن: من زن نمیخوام.بی خودی تو مهمونیا وقتت رو تلف نکن.من که جنس تو رو می شناسم."  به جهنم.خیلی هم لت بخواد.حالا خوبه کچلی این همه ادعات هم میشه.

پرده سوم:

الو بیستاب یه آینه کنسول دیدم که خیلی قشنگه.زنگ زدم ماشین بیاد بیارمش خونه برات." عاشقتم مادر" .فقط تو الان خونه چقدر پول داری تو کمدت؟  "ببین مادر چقدر خریدیش راستی؟"  به تو ربطی نداره.میگم چقدر پول داری؟  "نمی دونم.هرچقدر شده خودت برو خونه بردار.فقط آخر سر به من بگو که جاش با خودم پول نقد بیارم امشب "

پرده چهارم:

چته؟ این چه قیافه ایه؟  "جون بیستاب دیشب تا نزدیک ملاقات بابابزرگت رفتم و اومدم.همین طوری تو خیابون راه می رفتم یهو دنیا دور سرم چرخید و چرخید"   بابا آخه این چه کاری تو با خودت می کنی.هنوز با هم ازدواج نکردین اوضاعت اینه.4روز دیگه تو زندگی چه غلطی می خوای بکنی؟  " چه می دونم.اینم شانس ماست دیگه.حالا که اینا راضی شدن یه ور دیگه ای مشکل درست شده."  یادت بهت گفتم به مادرت خیلی رو نده.انقدر پسر گلی نباش.مگه باهاش مخالفت کنی چی میشه؟ یه ذره غر میزنه و یه ذره قهر میکنه و ناز میکنه و آره و اینا.یه مدت کارت رو ادامه بدی اونم بی خیال میشه و کم میاره.هی انداختی پشت گوش.بیا اینم نتیجه ش.تو دو سال پیش باید مشکلت رو حل می کردی.یه خنده تلخی کرد و گفت: بهتر که تا حالا نشده.فکر کن اگه گرفته بودمش الان وضعم چی میشد؟

یاد 2 سال پیش می افتم.یه روز اومد و گفت امشب میخوام برم خواستگاری.مادرم اینام رو هم راضی کردم که بیان.خیلی هم شاد و شنگول بود.اما به محض اینکه مادر و عروس آینده همدیگه رو دیده بودن مشکل شروع شده بود.اینا مذهبی.اونا انگار نه انگار.چقدر ناراحت بود.چقدر با مادرش حرف زد.چقدر نازمادرش رو خرید.فایده ای نداشت.اون موقع کلی نصیحتش کردم که برو تو روی مادرت وایسا و بگو نههههههههههههه. همینی که من می خوام رو باید بگیرین.وقتی تو خودت خیلی به مادرت اینا سخت نمی گیری اینم میشه وضعت دیگه.

و امروز دو سال از اون موضوع می گذره.این ریفیخ ما از خونه گریزون شد.چند شب یه بار هم خونه نمی رفت.طوری که مادری که فکر می کرد بچه ش وسط مراسم دعا و نماز و آره و اینا بزرگ شده، مونده بود این شبا کجا میره؟ سرانجام بعد از دو سال غیر مستقیم کم آورده بود.راضی شده بود بره همون رو بگیره اما شبا بیاد خونه.ولی غافل از یه سری مشکلات دیگه. یادمه اون موقع به من میگفت که تو چه طور می تونی تو روی این مادری که بهت زنگ میزنه و ساعت قرص خوردنات رو یادت می اندازه وایسی؟ اصلا" چی بهش میگی؟هر چقدر من توضیح می دادم که اولا" میگم به تو ربطی نداره و اینکه این جدا و اون جدا. باید یه زمانهایی خودت باشی و خودت .برای خودت زندگی کنی و تصمیم بگیری. تا یاد نگیری جلوی کسایی که دوستشون داری بایستی چطور میخوای حقت رو از بقیه ملت بگیری؟ اما خوب فایده نداشت.

و اگه اون موقع فکر میکردم که کار درست اینه،الان دیگه مطمئنم که کار درست اینه.

پ ن: خواهش میکنم رگ مادران عزیز بالا نزنه.نیشخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢۱
    پيام هاي ديگران ()