آخر خط

مفسدین فی الارض

قبل نوشت: پست قبل آخرین وصیتهای یه کودک نیمچه فهیم بود.یحتمل دیگه راجع به این بچه ننویسم.مچکرم از همه دوستایی که به یادم بودن.لبخند

"قبل از اینکه گورت رو گم کنی میری و بابت فحشی که بهش دادی ازش عذرخواهی میکنی وگرنه دیگه از چشمم می افتی." با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: نمیرم،حقش بود.قبل از اینکه حرفی بزنم رئیس جان پریدن وسط و گفتن: نمی خواد بری تو سالن. برو خونه.بیستاب، تو هم چیزی نگو.لحنش ریاست نبود.حرف یه برادر بزرگ بود.اومد سمتم و دستش رو دراز کرد:خداحافظ. بدون اینکه نگاهش کنم باهاش دست دادم: در پناه خدا. نبینم دیگه ریختت رو اینورا هااااااااااا. به این ترتیب کاری رو که خیلی وقت قبل باید می کردیم رو کردیم.چند ماه دندون رو جیگر گذاشتیم و تحملش کردیم.جرمش از نظر من غیر قابل بخشش بود.اون به زنش خیانت کرده بود و با یه دختر دیگه ریخته بود رو هم.اونم تو محل کار.جائی که من کار میکنم. و این یعنی این آدم مستوجب همه چیز هست.اما یه چیزی داشت که سعی کردم ارشادش کنم.با اینکه کمتر از 1% هم احتمال می دادم که درست بشه.این سادگی و بی کله بودنش برام بامزه بود.هر چی بود تو رو می گفت.زیر و رو هم نمی کشید.خیلی هم همدیگه رو دوست داشتیم.به شدت هواش رو داشتم.تو کل این 4 سالی که اینجا کار میکنم فقط دو تا حرف من رو گوش نکرد. اولیش این بود که این دختر رو ول کن.و دومیش تو دعوا شب آخر بود که حاضر نشد بره و از کسی که فحش ناموسی بهش داده بود عذرخواهی کنه.

چند ماه پیش بود که بچه ها شایعه راه انداخته بودن که این با یکی از خانومایی که تازه اومده بود شرکتمون ریخته رو هم. دخترک صرفا" عشوه دخترونه ش زیاده.همین.نه قیافه ی آنچنانی داشت و نه چیز خاص دیگه ای.یادمه چند هفته قبل بود که یه روز یقه ش رو گرفتم و بهش 4 روز فقط وقت دادم که بی خیال دختره بشه وگرنه خودم دخالت میکنم.بغضش ترکید.بهم گفت که تو جای برادر کوچیکه من.یه دو ساعتی داشت درد دل می کرد و اشک می ریخت.زنش بنای ناسازگاری باهاش گذاشته بود. خیلی زنش رو دوست داشت و بچه ش رو.اما اشتباه اصلی رو چند سال پیش مرتکب شده بود که با یه آدمی که 14 سال از خودش کوچیکتره ازدواج کرده بود.با یه دختر 14 ساله.بعد از یه مدت هم زرتی بچه دار شده بودن.حالا دخترک نزدیک 20 سالش شده و فهمیده که دنیا دست کیه.از یه دهات هم پا شده و اومده اطراف تهرون.یعنی فاسدترین جای ایرون.هر چی نصیحتش کردم که بابا خل وضع این دختره از زنت فقط یه سال بزرگتره.تو نیگا نکن به این قر و قمیشش.اما فایده نداشت.می گفت من بدون اون نمی تونم زندگی کنم و برام بی معنی زندگی و ... . وضع کارش هم افتضاح شده بود.بی حواس،گیج،عصبی و ... .

چند روز بعد دخترک رو به اتاقم احضار کردم.رنگش پریده بود.آشفته و سردرگم.یکی دو دقیقه حرف نزدم تا ترسش بریزه. (خودمم نمی دونم چرا هر کی میاد تو این اتاق من و رئیس جون دست و پاش رو گم میکنه.انگار رفته به مسلخ) خیلی آروم بهش گفتم که رابطه ش با اون آقا به خودش مربوطه.اما اینجا تو کارخونه یه ذره باید به وضعش سر و سامون بده و دیگه رفتارش رو باید اصلاح کنه.همین یه جمله منجر به 5 ساعت حرف زدن شد.کلی سر و کله زدم باهاش تا قانعش کنم که اشتباهه انتخابش.سنت دیرینه هم نشکست و اون هم با چشم گریون از این اتاق ما رفت بیرون.البت تقصیر خودش بود.من بهش گفتم که عرف جامعه به این مرد میگه خائن.چون زن داره و دنبال یکی دیگه س.وقتی اصرار کرد که عرف جامعه به اون چی میگه مجبور شدم که خیلی رک بهش بگم: خانوم به شما میگن انگل.چون داری یه زندگی دیگه رو خراب میکنی که خودت حال کنی. اما اون چیزی که من می دونم هیچ کس نمی دونه.هیچ وقت هم تو روی پسرک نیاوردم.به هیچ کس هم نگفتم.مشکل اصلی جای دیگه ای بود.از توی خونه ش.از اون جائیکه مادر بچه ش چشمش دنبال یه مرد دیگه ایه.کسی که اصطلاحا" مهندسه و باکلاس تر از یه کارگر زحمت کشه که تمام دل خوشیش تو دنیا اینه که زنش اون رو آدم مهمی به حساب بیاره نه اینکه دیگه محل هم بهش نده،حتی دعا توی ماشینش بزاره.

گرچه از لحاظ عقلی و انسانی کار مرد هم اشتباه بود و رفته بود با یه دختر دیگه ریخته بود روی هم اون هم قبل از اینکه از همسرش جدا بشه.اما اینها ظرفیت های روانی بالایی ندارن.کار رو تا جائی پیش برده بوده که دست دختره رو هم گرفته و برده خونه شون که با زنش حرف بزنه اما خوب بی فایده بوده.از اون شرکتی که اینو معرفی کرده بودن به ما هم زنگ زدن بهمون که گوش این پسره رو بپیچونین.این سر و گوشش می جنبه.فکر کنم برادر زنش اونجا کار میکنه.پیغام منم خیلی کوتاه و جدی بود: بگین بهشون که مرتبه آخرشون باشه که زنگ میزنن اینجا و تو کار من دخالت میکنن.خیلی آدمن برن یه کاری کنن که این شب برگرده خونه ش نه اینکه بره دنبال دختره.

یادمه دو هفته پیش کلی خواهش و تمنا کرد ازم که منو از سرکارگری برندارین.آبروم میره.قول میدم درست کار کنم.اما خوب فایده نداشت.از همون روز اول دعوا رو شروع کرده بود با سرکارگر بعدی.حواسش هم هر روز پرت تر میشد.حدس من این بود که میزاره و میره اما به خاطر شرایط اقتصادیش مونده بود و تن به این کار داده بود.یه دو هفته ای بیشتر از حدس من مونده بود.

تو ماشین رئیس رادیو اقتصاد رو گرفته بود و داشت به تحلیلهای اقتصادی گوش می کرد.کماکان خون داشت خونم رو می خورد.بعد از چند دقیقه یه سئوال کاری ازم پرسید.منم جواب دادم.از شانس هم یه سرش برمیگشت به همین سرکارگر معزول. "همین گردن کلفتی که فقط از مردی فحش دادن به زن مردم رو یاد گرفته اگه سرش با تهش پنالتی نمیزد الان یه روز من جلوتر بودم"  خنده ای کرد و گفت: باز که شروع کردی.رفت بابا.ولش کن.به مهمونی امشب فکر کن که قراره کلی بهت خوش بگذره. و من کماکان دلم به حال کسی می سوزه که فقط محبت میخواست و بس.و دلم به حال کسی می سوزه که قبل از اینکه بدونه زندگی یعنی چی شوهرش دادن.و برای کسی دلم می سوزه که انقدر بی توجهی بهش شده که وقتی یه مرده زن دار که اصلا هم قیافه نداره بهش پیشنهاد داده قبول کرده.بازنده نهایی هم بچه ایه که وسط بی عشق و علاقه گی و خیانت چند تا آدم قراره بزرگ بشه.کدومشون فاسدتر از اون یکی هستن.؟ این سووالیه که خودمم توش موندم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٦
    پيام هاي ديگران ()