آخر خط

موفقیت نوشت

آینه.رفیق روزهای سختی و خوشی.شاید هیچ کس و هیچ چیز در این دنیا مثل آینه برای من نبوده.تنها موجودیست که بدون اینکه در مورد من قضاوت کند خوبی ها و بدی هایم را به من نشان داده.این بار نیز اشتباه نمی کند.کسی که من در آینه دیدم خیلی برایم آشنا نبود.یاد کتاب پائولوی الیزابل آلنده افتادم. آنجائیکه نقل می کرد"" وقتی شوهرم را در اتاقش دیدم متوجه غریبه ای شدم که سالها با او زندگی را سر کرده ام"".و غریبه ای که من دیدم ... .

دارم فکر می کنم.به یکی از احمقانه ترین چیزهایی که می شود فکر کرد:به شکست. چقدر دلم برایش تنگ شده.راستی آخرین باری که شکست خورده ام کی بوده؟ چه کسی یادش است؟ سالهاست که شعار زندگیم این شده که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند جلوی پیشرفت و موفقیت من را بگیرد.درست در این مسیر هم زندگی کرده ام.هر چیز و هر کسی را که سد راه موفقیتم بوده را کنار گذاشته ام.

به اطرافیانم فکر می کنم. دوست؟ کدام دوست؟ دوستی باقی نمانده.جمعیت کثیری از آشنایان دور و بر مرا گرفته اند.اما دوست؟؟ آخرینشان ... . نه این یک راز است بین من و تو. وعده مان را هم همیشه به خاطر دارم.منتظر آن روز هم هستم.ما یک روز همدیگر را در ته جهنم خواهیم دید و من به انتظار آن روزم.این آخرین پیغامی بود که برات فرستادم. و تو گاهی گداری به این خانه سر می زنی و ردی باقی می گذاری و می روی.حیف آن چند سال نبود ؟ یک؟ دو؟ سه؟ ... .

تکیده تر شده ام.عدد ترازو هم همین را نشان می دهد.اما ترازوی اصلی چند وقت است که می گوید لاغر شده ای. و من هر بار می گویم: بی خیال مادر.برو عینکت را عوض کن.رنگ رخسار اما راست می گوید.

من برنده ام.عادت کرده ام به بردن. این را تمامی اطرافیانم همیشه از من انتظار داشته اند.هیچ کس (واقعا" هیچ کس) فرصت اشتباه کردن و اصلا" حق اشتباه کردن را برای من انسان قائل نبوده. بردنهایم تبدیل به تکلیف شده اند و دیگر لذت چندانی برایم ندارند. چقدر دلم برای زمانی که از بردن یک کبریت بازی ساده دو متر به هوا می پریدم تنگ شده است.آن روزها کفه احساس در زندگیم سنگینتر بود.

ریشهای سفید اما حکایت دیگری دارند.تجربه،تجربه و تجربه.چیزی است که افکار من 32 ساله را چند سالی از خودم پیرتر کرده. امروز پشت هر کارم سیاستی است که کفه ترازویش سنگین تر از احساس شده.و من این را دوست ندارم.می خوام بیشتر سرکشی کنم.اما شاید هر کس دیگری به جز من هم اگر محکوم به بردن بود بازی زیبا را زیر پا می گذاشت.

این روزها من کسی هستم که همه به خاطر موفق بودنم به من احترام می گذارند.این را اخیرا" کشف کرده ام.آن مارمولکی که رسما" یک کودک چند ساله بیشتر نیست طرفداری ندارد.این روزها حتی از زیر دستانم کسی نمی گوید او کسی است که در این بحران اقتصادی شجاعت این را داشت که حقوق ما را 40% افزایش دهد.این روزها کسی که مانع احراج او شده ام هم نمی گوید او کار خوبی کرد.بلکه متوقع است که چرا مرا جریمه کرد؟

این حق من نیست.این را به خوبی می دانم.حق من این نیست که تا تمام حقوق زیردستانم را ندادم خودم و مدیرم یک ریال هم نصیبمان نشود.حق من این نیست که روزی چند بار ضربان بالای 120 را تجربه کنم قلبم تا حلقم بالا بیاید.این سزای عادلانه ایست؟ 

شاید هم سرنوشت محتوم کسی که در نابسامانی به دنیا آمد،در وسط جنگ بزرگ شد،در اوج بحران خودش را شناخت این باشد که محکوم باشد سیزیف وار ببرد اما لذت زندگی را زیر پا بگذراد.

امشب آینه مردی را به من نشان داد که عادت کرده به بحران و نابسامانی و بردن. سرنوشتش شاید طوری نوشته شده که هیچگاه با آرامش سازگاری نداشته باشد. شاید هم ترس از آرامش است که باعث شده سمت آن نرود.درست است که دریای آرام ناخدا نمی خواهد اما صدای زیبا و منظره دلفریب موجها گاهی دلتنگی می آورد.

تلاش اما چیزی است که لذت بخشترین لحظات زندگی را برای من رقم می زند.من تلاش خواهم کرد.مثل همیشه.اما موفقیتی نو؟ ... . در هر صورت محکومین مجازات خود را خواهند چشید.دیر و زود هم از معنی خالی خواهد بود.

یعنی کدام حس قویتر است؟ جاه طلبی و ولع موفقیت یا دست شستن از هرآنچه دارم و پناه بردن و به سکون و آرامشی پایدار؟

 

پ ن (1):  

با صدای بی صدا

مثل یه کوه بلند

مثل یه خواب کوتاه

یه مرد بود ، یه مرد

با دستای فقیر

با چشمای محروم

با پاهای خسته

یه مرد بود، یه مرد

 

پ ن (2): یکی از اثرات پشت انداختن شبانگاهی درست وسط مسواک زدن نوشتن پستای این مدلیه نیشخند

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٧
    پيام هاي ديگران ()