آخر خط

پاسداشت شاهنشاه

آخرین ساعتهای پائیزه.دلم خیلی گرفته اما شاد و شنگولم.(عین خود پائیز که اوضاعش خیلی معلوم نیست)از یه طرف شادم و شنگول که بهترین پائیز تمام عمرم رو سپری کردم.واقعا" لطفی که امسال شاهنشاه به من کرد رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.از یه طرف غصه م گرفته که پائیز،پائیز عزیزم داره می ره و شاهنشاه تنهام میزاره.

پائیز عزیزتر از جانم امسال هم مثل هر سال لطف کردی با اومدنت حس شیرین عاشقی رو برام آوردی اما با یه تفاوت:امسال اونو با خودت نبردی.،هرچند که شاید من لیاقت نگه داشتنش رو نداشتم.به خاطر این لطفت همیشه ممنونتم.امیدوارم بتونم نهالی رو که امسال کاشتی تا سال دیگه تبدیل به یه درخت پربار بکنم و خودت بتونی اولین میوه هاش رو سرچین کنی.

اعلیحضرت مطمئن باش یه نفر هست که به مناسبت طولانی ترین شب سال تبدیل به بی معرفترین آدم سال نشه.تمام کوچه پس کوچه ها رو به بدرقه میام و هوای فرح بخشت رو با تمام وجود تنفس می کنم و صورتم رو به هرم به ظاهر سردت می سپرم.

امشب جشنه.اما برای چی؟مطمئن باش برای رفتن تو نیست.درست ماها آدمیم و بی معرفت و فراموشکار اما برای رفتن تو کسی خوشحالی نمی کنه.داریم برای اومدن ملکه سفیدپوشی جشن می گیریم که با خودش زایش و برکت میاره.نمی دونم چند نفر دیگه مثل من هستن اما دل هممون برات تنگ میشه.

پی نوشت:این دومین نوشته بدون متنم بود.اگه بد شد ببخشید.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۳٠
    پيام هاي ديگران ()