آخر خط

ازدواج بچه ها

کم کم دوستام دارن آخرین سنگرها رو هم واگذار می کنن.یکی پس از دیگری دارن میرن خونه بخت.الان دیگه چند نفری که باقی موندیم و سنگر رو حفظ کردیم تصمیم گرفتیم که جنگ کلاسیک رو ول کنیم و به سمت جنگ چریکی بریم.اینطوری می تونیم موفق تر باشیم. گاوچران چند روز پیش یکی دیگه از همکارام هم عمرش رو داد به شما... یعنی همون ازدواج کرد.فکر کنم چند وقتی بود که با خانمش رابطه داشتن و همدیگه رو می شناختن.کش و قوسهای زیادی رو هم تجربه کردن.اما سرانجام تصمیم گرفتن که کنار هم زندگی کنن اونم تحت پیمان زناشویی.توی این چند هفته آخر این دوست من دیگه روی ابرا سیر میکرد.انگار کل دنیا رو بهش داده بودن.تمام وقتش داشت از همسرش تعریف می کرد.کم کم دیگه داشت حوصله همه رو سر می برد.یه روز صبح رفتم توی اتاقم.همون لحظه اول که نگاهش کردم متوجه شدم که حوصله نداره.از اونجائیکه خود من رو اول صبح تا دو ساعت کسی نمی تونه با یه من عسل هم بخوره ازش هیچی نپرسیدم.سبز نزدیکای ظهر بود که کم کم هیاهوی روزانه یخم رو باز کرده بود.یه لحظه داخلیش رو گرفتم که آمار یه چیزی رو ازش بگیرم.تا الو رو گفت یادم افتاد که انگاری برجکش رو مورد عنایت قرار داده یکی.کارم که تموم شد ازش پرسیدم: عزیزم چی شده؟ کی امروز غلطک آورده و کشیده رو دهنت فدات شم؟ خندید و گفت: هیچی.همین طوری حالم خوب نیست. دروغگودروغگوبهش گفتم: خودتی.آدم ضایع فکر کردی منم مثل خودت اسکولم؟خنده الان سرم شلوغه.عصرونه میام می بینمت.

موقع ناهار بچه ها بود که اومد تو اتاقم.قابلمه به دست.پرسید که: نمیخوای شبیه آدم یه روز ساعت 2 ناهار بخوری؟ تلفن که زنگ زد با خنده بهش گفتم: با کدوم دستم قاشق رو بگیرم وقتی اینا ول کن نیستن. تازه موبایلم رو سایلنت کردم.وقت ندارم اونو جواب بدم.همون ساعت 3و 4 که از تک و تا ملت می افتن اگه وقت کنیم بریزیم تو خندق بلا خوبه.اومد سمتم و ظرف غذام رو از تو کیفم برداشت.در حال حرف زدن با تلفن بودم که گفت: خدا خیر بده مادرت رو.تو این ظرف پلاستیکیا غذا ریختن خیلی باحاله.یه دقه میزاری تو مایکروفر و تموم دیگه.چیه این قابلمه های ما.در حالی که داشتم حرف می زدم حالیش کردم که دو تا 40 ثانیه باید بمونه تو مایکروفر.تلفنم که تموم شد ظرف به دست اومد تو دوباره.فهمیدم که خبریه.تلفن اتاقم رو دادم به یکی از همکارام و گفتم هر کی زنگ زد بگو فلانی تا بیست دقه دیگه میاد.رفته انبار.

وسایل رو میز رو جمع کردیم که جا برای دو تا ظرف غذا باز بشه.با خنده می گفت: دهن سرویس این همه آت و آشغال چیه ریختی رو میز؟ جمع کن بابا این همه کاغذ و پرونده رو.گفتم بهش: خوب من هیچ وقت با کسی غذا نمیخورم.عادت کردم از اول تنها غذا بخورم.باور کن معذبم وقتی میشینم کنار یکی غذا میخورم. الان که می بینی با تو دارم می خورم به خاطر اینه که 10 بار بیرون غذا خوردیم با هم.وگرنه عمرنات سدیم اگه بتونم. با دهن پر گفت: بدبخت زن تو.فکر کنم هیچ وقت با هم غذا نخورین. منم با همون شرایط بهش گفتم: می دونی که پدر و مادر من کارمند بودن.از بچه گی عادت کردیم به تنها غذا خوردن.الانم که شبا میخوایم شام بخوریم اگه همه مونم تو خونه باشیم جدا جدا می خوریم.سیستممون با شمایی که کل طایفه تون کنار هم می شینن که غذا بخورن فرق می کنه.بعدشم تو کنار... عین دو تا قمری عاشق غذا بخورین.ما پیرمردا لذتش رو می بریم.همون واسه مون بسه.جواب داد: والا اگه دوستاش بزارن.خوب درست زده بودم وسط خال هدف.گاوچرانادامه دادم: چرا؟ مگه سنگ می اندازن توی کارتون؟ گفت: نه مستقیما".اما نمیخواد بی خیال دوستاش بشه.امروز صبح زنگ زده میگه میخوام باهاشون برم ویلای فلانی تا شنبه.گفتم: خوب مگه ایرادی داره؟بادوستاشه دیگه.اونایی که من دیدم بچه های خوبی هستن.گفت: آخه اگه ولش کنی هی رابطه ش با دوستاش رو ادامه میده و بیشتر میشه.دیگه به من نمی رسه.من که ناهارم رو تموم کرده بودم در حالی که لم دادم رو صندلیم بهش گفتم: یعنی هاااااااااااااااا خااااااااک.ابله این دری وریا چیه میگی؟ چرا مثل بچه کوچولا حرف میزنی؟ تو به دوستاش حسودی میکنی؟ گفت: نه جون بیستاب بحث حسادت نیست.دروغگونمیشه که همون روابط رو با دوستاش بعد از ازدواج هم داشته باشه. گفتم: ..... (این یه فحش بودخجالت) اولا" که هنوز ازدواج نکردین و سر خونه زندگیتون نرفتین.ثانیا" هر وقت رفتی و ادامه داد اون موقع. آخرش هم اینه که تو با من پا میشی یهویی چند روز میای میری این وری و اونور.اون بنده خدا هم سر کار و زندگی خودشه.اون موقع چی؟ اون آدم نیست؟ اینم بهت بگماااااا اگه فکر کردی برای من مهمه که بعد از زن گرفتنت با من بیای ددر دودور سخت در اشتباهی. آب می گرده راه خودش رو پیدا میکنه. خندید و گفت: نه بابا.اون بنده خدا که به تو اعتماد داره.وگرنه دهن من سرویس بود.گفتم: پس زر نزن.این وری وریا چیه فکر میکنی آخه.خیر سرت تو یه آدم آکادمیک هستی.یعنی حاضر نیستی به همسرت اجازه بدی که یه زمانهایی رو با دوستای خودش بگذرونه؟ مگه اسیر گرفتی؟ چطور اونایی که پدر و مادرشن بهش اعتماد دارن و میزارن با تو بیاد سفر و این دری وریا.بعد تو بهش اعتماد نداری؟ می ترسی قاپش رو بدزدن؟ گفت: نه بابا.فقط نمیخوام با دوستای مجردش خیلی رابطه داشته باشه.خونواده ما طوری نیست که از این چیزا خوشش بیاد.عرف نیست بینمون.بهش گفتم خوب مگه مجبوری به کسی بگی که زنت چند وقت یه بار با دوستاش با هم خلوت میکنن؟ در ضمن اون موقعی که می خواستی بگیریش به این چیزا فکر نمی کردی؟ پرسید الان اگه تو جای من بودی چی کار می کردی؟ یه خنده بلندی کردی و گفتم: د اگه من اینکاره بودم که الان دو تا بچه هم داشتم. قهقههولی دور از شوخی خیلی تشویقش کن.کلی هم باهاش شوخی کن.طوری که مطمئن بشه که از نظر تو ایرادی نداره و اون استقلال دوران تجردش رو داره.بعدشم فردا که رفتی خونه جمع و جور کن شب بریم یه وری.یه ذره خرید دارم.ولی آخر شب سرم خلوت میشه. بندازیم بریم سر یه چشمه ای ببینیم بالاخره پری رو می بینیم یا نه؟

ظرفم غذام رو که توی دستش دید فهمید وقت رفتنه و باید به عنوان حق المشاوره ظرف غذام رو بشوره. نیشخنداز اتاق که رفت بیرون طبق معمول نیمه خالی لیوان اومد جلوی چشمم.یه بچه که کمبود محبت داره و داره از چاله خودش رو می اندازه توی چاه.و یه دختری که باید یا دور خیلی از چیزایی رو که داره خط بکشه و اینو بزرگ کنه.یا اینکه بی خیال این همه سر و صدایی که راه انداخته بشه و دنبال یه آدم بزرگ بگرده که اونم خدا می دونه کی گیر بیاد.البت امیدوارم که راه اول رو انتخاب کنه.مثل اکثرا" زنها.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٤
    پيام هاي ديگران ()