آخر خط

فصل نوشت

پشت میزم زل زده بودم به غذا خوردن گنجیشکایی که داشتن با ولع پشت پنجره اتاقم ارزن می خوردن.با همکارم دو نفری داشتیم به آهنگ سلام آخر گوش می کردیم.مدتی هستش که پشت سر هم دارم گوش می کنم.به هزار و یک چیز فکر می کردم که یهویی جیغ موبایلم تمرکز جفتمون رو به هم زد.دوستی بود.خیلی با محبت و احترام با همدیگه حرف می زنیم همیشه.از تند تند حرف زدنش معلوم بود که کاری داره.پرسیدم ازش که چه خبر و چی شده یاد من افتاده.اونم بی مقدمه رفت سر اصل مطلب: ببین بیستاب ... رو که می شناسی؟دچار یه مشکلی شده که من گفتم حرف آخر رو از تو بشنوه. با خنده بهش گفتم که: ببین پدر جان درسته که ما دکترا گرفتیم توی این زمینه ها ولی حرف آخر رو من نمی زنم و نباید یهم بزنم.خود آدمها می زنن.گفت: تو که مشکل این بنده خدا رو می دونی.هیچ کی جلوی روش بهش نمیگه که باید جدا شه از ... .همه پشت سرش میگن.خودشم تقریبا" مطمئنه که این کار درسته.من بهش گفتم که بیا و از یکی که شماها رو درست و حسابی نمیشناسه بپرس.کسی که حرف رو با تلخیش خیلی رک میکوبه توی صورت آدم.اگه نیاز به آشتی باشه میگه.اگه هم نیاز به جدائی باشه نظرش رو میگه.خلاصه کار خودته.بهش گفتم: اونوقت اگه من نظرم این بود که آشتی کنن چی؟ حرف شماها شهید نمیشه؟ گفت: نه.تو کار خودت رو بکن.

پنج دقیقه حرف زدن با اون خانم بس بود که برام اثبات بشه که اگه به دوستیشون هر چه سریعتر خاتمه نده بیشتر جفتشون ضرر میکنن.از هق هقش معلوم شد که دوزاریش افتاده.دیگه خیلی لفتش ندادم.گفتم گوشی بده به دوست خودم.با خنده بهش گفتم که: خانوم رئیس، پروژه با موفقیت به اتمام رسید.لطفا" خدمات بالینی روخودتون انجام بدین.

صحبتم با تلفن که تموم شد همکارم ازم پرسید: یعنی به همین سادگی بی خیال هم میشن؟ گفتم: باید بشن.درستش همینه.اگه نشن به ضررشونه.اینم برای این به من زنگ زده بود که مطمئن بشه.گفت: چطور دلت اومد به همین خونسردی بگی که ولش کنه؟ بابا آدم اگه یه بچه گربه هم بزرگ میکنه بالاخره یه ذره دلش می سوزه براش.رفتم توی فکر.به زمانی که شیرینی های زندگی همیشه جلوی چشمم بود.انقدر ساده به زندگی نگاه می کردم که به قول دوستم فکر میکردم بچه رو واقعا" خدا به آدم میده.مثل دامبو فیل پرنده.چقدر به تلخی ها فکر کردن برام سخت بود.ولی حالا خیلی راحت انگار هیچ اتفاقی رخ نمیده برام.به راحتی به زبون میارم تلخ ترین حرفها رو.حواسم که سر جاش اومد متوجه شدم که یه نفر داره جلوم بال بال میزنه."کجایی بابا؟ یاد چی افتادی؟" با لبخند بهش گفتم: هیچی.یاد جوونیام افتادم.به هر حال تلخی جزوی از زندگیه.آش هم با جاشه.بعضی از آدمها هستن که بی خود خودشون رو اذیت نمیکنن و در کوتاهترین زمان ممکن حرف تلخ رومیزنن.بعضیا هم می کشن خودشون رو اما باز مجبورن همون حرف رو بزنن.زندگی به هر دو نوع آدم نیاز داره.از شانس ما تو این دایره، تلخه هستیم.گفت: نه اتفاقا" خوبه که لفت نمیدی چیزا رو.آدم راحت تر تکلیفش رو می دونه.اولا که دیدمت نمی فهمیدم چرا هر کی رو می خواستن جریمه کنن یا اخراج کنن دنبال تو می گشتن.فکر می کردم که چون میخوای خودت رو مطرح کنی این حرفا رو می زنی.اما الان فهمیدم که دیفالتت همینه.گفتم بهش: پاشو،پاشو بریم که الان جامعه روسای شرکت میان و ما آمارهی هفته رو هنوز جمع نکردیم.اونوقت باید مام یه سری حرف تلخ و رک بشنویم.منم که حسسسسساسسسسسسخنده

 

پ ن (1): خدائیش این موارد نمونه س.امروز تو اخبار دیدم که 3 سال پیش سه تا گورخر رو می اندازن توی یه محوطه ای تا نسلشون رو گسترش بدنتشویق.بعد از سه سال که هیچ اتفاقی رخ نداده رفتن تحقیقات که چرا اینطوری نشده.متوجه شدن که هر سه تای اینا ماده هستن.قهقههبعله.

پ ن (2): افسر راهنمائی و رانندگی خطاب به یک همشهری نیسان سوار حین امتحان رانندگی: این چه تابلوئیه؟ ایشون به تابلوی محل عبور حیوانات وحشی نگاه میکنن و با اعتماد به نفس جواب میدن: جان جیران در خطر است.قهقههقهقهه

پ ن(3): باور کنین هر دو پی نوشت رخ داده و حقیقته.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
    پيام هاي ديگران ()