آخر خط

ماورا نوشت

چند روز پیش در خدمت یه بنده خدایی بودیم که صاحب یکی از بزرگترین کارخانه جات لوازم خانگی و آره و اینا بود. عینکنمی دونم چی شد که بحث به ماورا و روح و اصل زندگی کشید.هر کسی از منظر خودش یه چیزی می گفت.من به لحاظ اینکه از بقیه کوچیکتر بودم اظهار نظری نمی کردم.این آقاهه که گفتم خیلی دقیق داشت به نظرات بقیه گوش می داد.وقتی خواست حرف بزنه یه نفسی کشید و همه غلاف کردن ببینم ایشون چطور درفشانی می فرمایند.وقت تمام

" آقا ما چند سال پیش عمل قلب کردیم.بعد از عمل به خاطر اینکه فشار از روی قلبم برداشته بشه دکتر گفت که باید باد داخل شکمت رو بیرون بدی.اونجا بود که من فهمیدم که زندگی به یه گوز بنده و چقدر بی ارزشه یول"

اینو که گفت من به زور تونستم که جلوی خودم رو نگه دارم.حساسیت این روزام رو بهانه کردم و سرفه کنان اومدم بیرون از جلسه.رفتم تو لابی و بی خیال رخت و لباس رسمی رو زمین ولو شدم و ... .قهقهه

این بود انشای امروز ما در رابطه با نظر یه آقای خیلی مهم در مورد ماورا.نیشخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٤
    پيام هاي ديگران ()