آخر خط

دین نوشت

یادم میاد وقتی بچه بودم همیشه برای کسایی که شعائر و مناسک دینی رو رعایت می کردن مردم احترام خاصی قائل بودن.منظورم روحانیون نیست.مردم عادی رو میگم.اگه توی یه خانواده یا کوچه و محله ای یه خانم یا آقا خوشنامی بود که شعائر رو رعایت می کرد و اخلاق خوبی هم داشت میشد مرجع رفع اختلاف اون آدمها.تو دعواها آشتی می داد ملت رو،تو ازدواجها پیش قدم کار خیر میشد برای ملت و ... .تا اونجائی که باز یادم میاد این آدمها انقدر دوست داشتنی بودن که بچه ها همیشه دور و برشون می پلکیدن و خیلی از کارها رو از اونها یاد می گرفتن.خودم یادم میاد که یه خانمی توی کوچه قدیمی ما بود که در خونه ش همیشه باز بود.همیشه که میگم یعنی همیشه.با پسر و دختراش زندگی می کرد.من و دوستام وقتی بچه بودیم همیشه برای استراحت کردن بعد از بازی می دویدیم خونه اونها.آب می خوردیم و یه چند دقیقه ای خستگی در می کردیم و دوباره بازی.خدایش بیامرزد.بسیار خانم نازنینی بود.

دور شدم.داشتم می گفتم که این آدمهای محترم خیلی کم موعظه دینی می کردن ملت رو.بیشتر اگه چیزی هم بود حالت اخلاقی و اجتماعی داشت.درستکاری اونها باعث میشد که مردم به روحیات دینیشون هم احترام بزارن.در عیان و خفا.اما پیشرفت ناهمگون و بی قاعده و زندگی شهرنشینی دسترسی به این آدمها رو کمتر و کمتر کرد.مشکلات اقتصادی هم روز به روز بیشتر به مردم فشار میاورد.فشارهای اقتصادی بعد از جنگ چیزی نبود که به راحتی قابل تحمل باشه.تعدیلهای گسترده در سطح اداره های دولتی و واگذاری وظایف به بخش خصوصی حسابگر بیشتر از قبل فشارهای اقتصادی رو به مردم وارد می کرد.به موازات این فشارهای اقتصادی مطرح شدن روز افزون روحانیون در اخبار و قاطی شدنشون توی زندگی اجتماعی آدمهای عادی و حل شدنشون توی سیاست کم کم حس احترام به معنویات رو بین مردم کم رنگتر کرد.دیگه ملت تمام مشکلاتشون رو از دید این قشر آدما می دیدن.دسته ی بعدی که نسلشون در حال انقراض بود و هست مردم عادی ای بودن که به باورهای دینی خودشون عمل می کردن.دیگه اونها هم در امان نبودن.کارمندهای عادی و کسبه ای که به واسطه یه نماز خوندن و روزه گرفتن متهم میشن به مرتجع بودن و خرافاتی بودن و ریاکار بودن.قدیم الایام اگه کسی بر اعتقاداتش پایبند بود در نظر مردم احترام داشت.حتی اگه فرائض دینی خودش رو هم به جا نمی آورد ولی مردونگی داشت مردم همیشه به خاطر مرامش که خوب بود بهش احترام می زاشتن اما روزگار طوری شده که انگر اگه کسی روی حرف خودش بمونه و بهش عمل کنه مطرود هستش بین مردم.این روزا اگه وسط روز یکی بگه روزه س یا سراغ جایی برای نماز خوندن رو بگیره مردم جوابهای جالبی بهش میدن:

دکتر خدا همه جا هست.قبله کدومه؟ ما که قرصش رو میخوریم.آدم دلش باید پاک باشه.شماها دیوانه این.18 ساعت تو روز هیچی نمیخورین و بعد تو شیش ساعت این همه می خورین؟ مگه اون حوریایی که میخوان بهت بدن چقدر می ارزن و ... .

آخر هفته پیش رفته بودم یه مسافرت کوتاه.یه بنده خدایی که اصلا هم چیزی نمی گفت روزه گرفته بود. وقتی می خواست توی آخرین استراحتگاه افطار بخوره رفقا همه فهمیدن که روزه س.وقتی که دیگه رسیدیم به محل کمپمون و چادرها رو زدیم و شام رو خوردیم نمی دونم چی شد که طبق معمول یهویی بحث دینی ملت شروع شد.بنده خدا رو انداخته بودن انگاری گوشه رینگ. اونم برای خودش استدلالهایی داشت که بیشتر هم شخصی بود.می گفت من از دین اون چیزی رو که دوست دارم برداشتم برای خودم. این طوری نیست که همه رو اجرا کنم.ولی فایده ای نداشت.آخر سر مجبور شدم که اولین جمله م رو بعد از یه ساعت جرو بحث کردن بگم: آقاجون دین یه چیز شخصیه.جزو حریم شخصی آدمهاست.کدومتون راجه به خواهر و مادرتون یا تخت خوابتون میان با ملت سر و کله بزنین؟ مگه سر این چیزا به ملت میشه گیر داد آخه؟ چندتایی که من رو می شناختن به این حرفهایی یهویی و تیز من عادت داشتن.اما بقیه کپ کردن چند لحظه."سالها بیشتر مردم روزه میگرفتن.اون موقع یادتونه که گیر میدادن به کسایی که روزه نمی گرفتن؟ چقدر زشت بود؟الان کار شما هم به همون زشتیه.اگه خوبه برای خودشه.اگه هم بده مال خودشه. انسان طوریه که نیاز داره به ماورا.به یه سری باور که فراتر از مقدستر از امور مادی و معمولیه" یکی از بچه ها گفت که: زندگی بشر طوری بوده که اول به جادو عقیده داشته.بعد پای دین هزاران سال اومده وسط. الان اما دوره علمه.علم همه اینا رو دک می کنه.دین هم داره زورهای آخرش رو میزنه.منی که این حرفها رو می زنم قبلا" حافظ قرآن بودم و اصلا" درس دینی خوندم از بچه گیم.کلی دارالقرآن رفتم.بهش گفتم که: باشه.اگه تو عقیده ت اینه روی عقیده خودت باش.ولی از ته قلبت ایمان داشته باش بهش. اونوقت اگه پس فردا یکی از عزیزانت رفت توی اتاق عمل پشت در اتاق عمل باید با تمام وجود بخندی. چون علم می تونه اون رو نجات بده.الان پزشکی توی تمام عمال حراجی سابقه موفقی داره. یکیشون رو که می شاختم رو نشون دادم و گفتم: همینی که میگه اسلام و این چیزا خرافه س وقتی مادر خودش سرطان گرفته بود نذر کرده بود بره به مشهد زیارت امام رضا(ع).چی شد آقا ... خرت از پل رد شد دوباره اومدی اینوری؟دلیل اینیم که خیلی از ماها برگشتیم اینه که به زورمیخواستن یه چیزایی رو بکنن توی کله مون.خوب به قول رضا مارمولک وقتی مردم رو به زور بکنیم تو بهش از اونور جهنم سر در میارن دیگه.

اینجا بود که بحث به یه نقطه تکراری رسید: اصلا" تو از اسلام چی می دونی؟ این چه دینیه که میگه زن رو میشه زد و اختیارش با مرده؟ مگه آدم صاحب داره؟ اصلا" چرا مردها می تونن تا دلشون بخواد زن بگیرن اما زنها نمی تونن؟ این چیزیه که من این روزا خیلی می شنیدم.خوب جوابهاش رو هم حفظ بودم.من که عالم دینی نیستم که به این چیزا جواب بدم.تو قیافه ی این بنده خدا رو نگاه کن.بهش می خوره که بره یه خانم رو بزنه؟ یا اینکه در خونه ش رو به روی زنش ببنده که نیاد بیرون؟ این چیزا شخصیه.ماها وقتی منویات شخصیش رو برای خودمون اجرا نمی کنیم نمی تونیم روی بخش اجتماعیش بحث کنیم.هر وقت دروغ نگفتیم و سر هم کلاه نزاشتیم و به هم خیانت نکردیم و دست بقیه آدمها رو گرفتیم اون وقت می تونیم بیایم تو جامعه راجع به این چیزاش حرف بزنیم.در ضمن فکر نمیکنم کسی کسی رو مجبور کرده باشه که بره هزار تا زن بگیره؟ اون یه چیزی بوده که داستان خودش رو در اوائل اسلام داشته. اصلا" یه سئوال: من چند تا دوست داشتم که حرفهای شما رو می زدن.فکر میکنین چند تا سفر پشت سر هم شده که با یه دختر بیان؟ هر بار با یکی میاین.بعد اون یکی رو من توی یه جشن یا مهمونی دوباره می بینم.آخه کسی که حرف میزنه با یه نفر و به راحتی زیر حرفش میزنه و با یکی دیگه میاد حق داره راجع به این قضیه نظر بده؟ رفقایی که اونجا بودن متوجه شدن که دقیقا" منظورم خودشونه اما به خاطر اینکه نمی خواستم سفرشون رو با دوست دختراشون زهرمار کنم از بقیه مایه گذاشتم.

یه چند ثانیه ای بینمون سکوت بود تا اینکه یه آقای 70 ساله ای اومد وسط و بحث رو ادامه داد.اونجا بود که من دیگه رفتم تو چادر خودم که بساط خوابیدنم رو به راه کنم.

نمی دونم چرا ماها می خوایم باورهای خودمون رو بکنیم تو کله ی ملت به زور.اصلا" کدوم جامعه شناسی گفته که همه آدمهای یه جامعه باید از یه جنس باشن؟ چرا ماها فکر میکنیم که ماورا نقشی توی زندگیامون بازی نمیکنه و نداره؟ محدود کردن انسان در یه بعد از زندگیش منطقیه؟ یاد وقتی افتادم که تو جوونیام فلسفه می خوندم.سئوال اساسیم این بود: جهان حدوث هستش یا قدیم؟ یا به قول امروزیا قبل از بیگ بنگ چی بوده؟ چرا علم تا اونجا بیشتر نمی تونه بیاد؟ و ....

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٠
    پيام هاي ديگران ()