آخر خط

آش نوشت

تقریبا" آرایش ملایمی داشت.لبخندی که همیشه به لب داشت و دلسوزی ای که کم و بیش برای کار داشت باعث شده بود خانمهای همکار دید خوبی بهش داشته باشن. همیشه با مانتو و روسری بود.کاملا" معمولی.یادمه همون اوائل کار فهمیدم که جسارت بقیه مونتاژکارا رو نداره و به درد این یه قسمت نمی خوره. تنها تحصیل کرده کارخونه بود.البت ادبیات خونده بود. به زور کار با ماشین حساب رو یادش دادم و حساب و کتاب رو تا کم کم بتونه آمار بعضی از مواد مصرفی کارخونه رو داشته باشه.علاقه وافری که به کار نشون می داد برام جالب بود.بعدنا فهمیدم که بیشتر به خاطر اینکه به بقیه ثابت کنه که یه فرقی باهاشون داره روزی 50 بار یه کار دو دقیقه ای رو انجام می داد.کم کم کارهای بیشتری بهش دادم.حساب کتابش بیشتر و بیشتر میشد.در همین بین بود که کم کم به حسابداری علاقه پیدا کرد.یه روز اومد پیشم و گفت که می خواد حسابداری بخونه.به دردش میخوره؟ منم راهنمائیش کردم که از این مدرکی که داره توی بازار کار بهتره.رفت و حسابداری رو شروع کرد.منم هواش رو داشتم تا بتونه درسش رو هم بخونه.با مرخصی بیشتر.ازشم چیز خاصی کم نمی کردم.چون کارای بسیار مهمی رو برام انجام می داد.بیشتر موفقیتم رو توی کار مدیون اون بودم.بدون اینکه بدونه چشم من توی کارخونه بود.تمام آمارهاش دقیق بود.این که میگم تمام آمارهاش دقیق بود به معنای واقعی دقیق بود.شاید تو کل سال 5 بار هم اشتباه نمی کرد توی آمار تحویلیش.

از اونجائیکه من همیشه اعتقاد داشتم با توجه به وضع تکنولوزی و صنعت توی ایران برگ برنده توی نیروی انسانیه سعی کردم که بهترین روابط رو با همکارام همیشه داشته باشم چه بالا سری و چه زیر دستام. معمولا" اگر اتفاق خاصی در روز رخ نده حداقل یک ساعت از وقتم رو اختصاص میدم به حرف زدن با همکارام.این وقت تا دو سه ساعت هم شده.طوری که اگه چند روز سرم شلوغ باشه همکارام میان و به من سر می زنن.به همین دلیل وقتی می بینم که یکیشون دمقه چند روز، نمی زارم خیلی فکرش مشغول میشه.یه طوری سر حرف رو باهاشون باز می کنم که بگن چی شده.با توجه به دهن قرصم کم کم به من اعتماد پیدا کردن.از دعوا با عروس تا ازدواج و طلاق و طلاق کشی رو میان و میگن.این یه دونه هم مستثنی نبود.یکی دو بار مواردی برای ازدواج براش پیش اومده بود.طوری هم بود که هر بار این بحث میشد میرفت توی لک.کیس هایی که سراغش اومده بودن موارد مناسبی نبودن و به دردش نمیخوردن.یکیشون راننده خاور بود و اون یکی هم یه دانشجو که از خودشم کوچیکتر بود و از دار دنیا هیچی نداشت تا بخواد خونه و زندگی تشکیل بده.

یکی دو ماه پیش دوباره متوجه شدم که رفته توی لک.منتها امسال سرم خیلی شلوغ شده و وقتم مثل همیشه نبود تا بزنگاه قضیه برم و ازش بپرسم چی شده.یه روز  موقع ناهار داشتم طبق معمول پله های کارخونه رو موقع ناهار 10 تا یکی بالا می رفتم که یهویی متوجه شدم یکی حلقه به دست داره میره سمت غذاخوری.فکر کردم که از خانمهای همکاریه که تازه اومده.بهش گفتم که: خانم حلقه تون رو در بیارین.وقتی نگاهش کردم.خودم خنده م گرفت.خود خودش بود.جهت اینکه یه دق دلی به بقیه داده باشه حلقه ش رو دستش کرده بود.بنده خدا دستکشش رو درآورده بود تا بره ناهار بخوره که از شانسش من تو راهرو دیده بودمش. با شوخی بهش گفتم که: بسه دیگه کلاس گذاشتن.از صبح همه دیدن حلقه ت رو.برو بزار تو کیفت تا به عقوبت جریمه دچار نشدی. خندید و گفت: یه روز حکم شرعی داره که مباحه.

با اینکه در حال ازدواج بود و باید خوشحال می بود اما این طوری نبود.اوایل تیر بود که اومد و دو هفته ای مرخصی گرفت برای امتحاناتش.این یعنی اینکه بیستاب دهنت سرویسه. کارای خودم کم نبود کارای اونم اضافه شد بهم.با مصیبت هر چه تمام تر کاراش رو انجام می دادم.وقتی که خبر دادن فردا میاد انگاری یه بار بزرگی رو از دوشم برداشتن.وقتی برگشت و روز اول دیدمش حس کردم که یه چیزایی عوض شده اما چون اصولا" صبح تا ساعت 10 و خورده ای با یه من عسل هم نمیشه منو خورد خیلی دقت نکردم.به قول همکارا اخم صبحگاهیم که تموم شد و موتورم روشن شد صداش کردم آمارهای دیروز رو گرفتم ازش.عین جسد بی روح شده بود.گفتم که بنده خدا حتما" سر امتحانات خیلی بهش فشار اومده و سخت گذشته. اما روزهای بعد متوجه یه تغییر بزرگ شدم.دیگه آرایش نمی کرد.با توجه به چیزی که می دونستم برام مسجل شده بود که یحتمل از فرمایشات داماد آینده باشه.

یه روز عصر موقع رفتن خانمها بود که طبق معمول در حال گرم کردن غذام بودم.یهو یه چیزی یادم افتاد.باید برنامه فردا رو عوض می کردم.به یکی از خانمها گفتم که بره یه لحظه صداش کنه تا نرفته تو سرویس.موقع رفتن که میشه خانمهای همکار توی حیاط کارخونه جمع میشن و معمولا" به خدمت انواع و اقسام گلهای اون تو میرسن.از تو راهرو صداش رو شنیدم که میگفت کارم دارین؟ از تو آشپزخونه بهش گفتم که فلان تغییرات رو فردا توی برنامه بده.از در اومدم بیرون دیدم نیست.چند ثانیه بعد پیداش کردم.بود اما چادری شده بود.از این چادر عربیا سرش کرده بود.نتونستم خیلی فیلم بازی کنم و یه سری تکون دادم. خودشم متوجه شد.فردا وقتی کارای هر روزمون رو تحویل هم دادیم پرسید که چرا دیروز منو با چادر دیدین سر تکون دادین؟  نمیخواستم نظرم رو خیلی رک بهش بگم.به هر حال می دونم که در این موارد نرود حرف منطق توی سر یه خانمی که مردش رو انتخاب کرده.سر بسته بهش گفتم که: ببین آش با جاشه.خوبه که آدمها همیشه تغییر بکنن.اما بر اساس اعتقادات خودشون نه کس دیگه ای. وقتی نگاهش کردم دیگه اون کسی رو که همیشه لبخند بر لب داشت و آدم با دیدنش انرژی مثبت می گرفت رو ندیدم.مقنعه تا روی ابرو اومده بود،انگار تازه از خواب بیدار شده بود.چشما پف کرده و ... .

راستی چرا ماها خودمون رو به خاطر بقیه آدمها عوض می کنیم؟ اصلا" درسته؟ شایدم من سخت گیرم توی زندگی.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٦
    پيام هاي ديگران ()