آخر خط

نفس عمیق

تمام قد ولو شده بود روی صندلی عقب اتوبوس.بادی که دریچه روی سقف اتوبوس به داخل می وزید موهاش پر کلاغیش رو می رقصوند روی صورت ملیحش.الان که خواب بود و در حالت صفر خودش بود قیافه ش معصومانه به نظر می رسید. همیشه برای اینکه یه نفر رو بتونم خوب بشناسم به حالت صفر شخصیتش توجه میکنم.حالتی که هیچ فشار و استرسی احساسی چه مثبت و چه منفی روش نیست.معمولا" آدمهایی که سلامت روان دارن یه ته لبخندی همیشه تو صورتشون هست.این تجربه من هستش. اما اینی که من می دیدم حتی توی خواب هم لبخند به صورت نداشت.هر کس دیگه ای هم شاید به جای من بود این رو می تونست تشخیص بده.

وقتی که سوار اتوبوس شدن حس خوبی بهم دست داد.4 تا جوون 22-25 ساله بودن.نوید یه انرژی زیاد رو به هر کسی میده دیدن 4 تا جوون به این سن.اما بعد از چند دقیقه فهمیدم که خیلی هم از این خبرا نیست. مدام می خواستن برن کنار در اتوبوس که بتونن سیگار بکشن.از وقتی که یادمه همیشه دائی هام و پدر بزرگم سیگار می کشیدن.همه شون.آدمهای سیگاری هم زیاد دیدم اما نه دیگه در این حد که هر 5 دقیقه سیگار روشن کنن.وقتی فکرم کامل شد که یه بویی توی ماشین پیچید.شامه من خیلی تیز و قویه. درست بر عکس چشمام که عینکی میزنم شامه و شنوایی فوق العاده ای دارم.رفتم پیش دوستم که تور رو راه انداخته بود.گفتم که: ببین یکی داره مشروب میخوره.خودش باورش نشد.به بهانه ی سر زدن به مسافرا رفت و چرخید توی ماشین. وقتی برگشت گفت: نخوردن.در بطری مشروبشون رو خوب نبستن.ریخته توی کوله شون.بهش گفتم: تو باز اره اوره شمسی کوره جمع کردی؟مگه تو ماشین جای مشروب آوردنه؟ خوب میزاشتن توی صندوق ماشین.الان اگه دم پلیس راه یهویی گیر بدن که بیایم توی اتوبوس رو ببینیم چه گهی بخوریم؟ اینا که چک اول رو نخورده همه رو فروختن؟ ببین ماشین چه بویی گرفته؟ خندید و گفت: خوب باشه،دلیل نمیشه که هر ماشینی که بوی مشروب بده توش مشروب باشه.مگه دفتر اونا بوی گه میده یعنی اون تو ریدن؟ خنده م گرفت خودم.وسط اون غر غر زدنا یهو یاد چی افتاد طرف.خوب چاره ای هم نبود.

وقتی رسیدیم به جنگل دیر وقت شده بود.نهایتا" نیم ساعت وقت داشتیم که از روشنایی روز استفاده کنیم.به سرعت واتو واتو چادرهای کمپینگ رو زدیم.خودم باورم نمیشد به این سرعت بتونیم.چادرها رو که میخواستیم تقسیم کنیم حواسم بهشون بود.بسیار آدمهای مودب و منظبطی بودن.سعی می کردن هر کمکی که از دستشون بر بیاد بکنن.یکی از جالبترین زمانهای سفر طبیعت گردی به نظر من وقتیه که کمپینگ در حال زده شدنه و برعکسش وقتیه که در حال جمع شدنن چادرها.یه شوق خاصی داره. چند نفری که رفته بودن برای جمع کردن چوب ترسیده بودن و زیاد نتونسته بودن چوب جمع کنن.فقط کوله پشتیم رو انداختم توی یه چادری و با بچه ها رفتیم دنبال چوب.خبر بد این بود که شب بارون در انتظارمون بود.البت برای من و دوستام مهم نبود.چون هر بار که می رفتیم به اون جنگل اوضاع همین بود.توی سردترین هواها هم رفته بودیم.الان که دیگه بهار بود و راحت بودیم.نزدیکای 10 و خورده ای شده بود که دیگه همه چیز تقریبا" تکمیل شده بود.جماعت مطرب در حال نوازندگی بودن.جماعت عاشق در حال معاشقه و ما منتظر دم کشیدن برنجمون بودیم.دم رفیقم گرم.برنج شمال آورده بود.برنجش هم کهنه بود و وقت برای دم کشیدن داشت.چنان بویی راه انداخته بود که همه جا رو گرفته بود.

این وسط داشتم می رفتم سمت چادر که بساط سفره ی شام رو مهیا کنم که صدایی به گوشم رسید: بزار منم یه کام بگیرم ببینم چطور شده.بعله،خودش بود.از دودی که راه انداخته بودن قایمکی معلوم بود که در چه حالین.نگران شدم.رفتم به سمتشون و با خنده گفتم: بهشت جای تک خورا نیست هاااااااااااااا. یه تعارفی زدن که بیا.با خنده گفتم که: مرد که اهل دود و دم نیست.نوشیدنی دارین؟ گفتن که: بود.تموم شد.نصفش که ریخت توی ماشین.بقیه ش رو هم خوردیم.سرد شد یهویی. گفتم که: پاشین،پاشین بیاین کنار آتیش.الان که از سرتون بپره سگ لرز می زنین.نترسین بچه ها اهل دود نیستن.همه ش به خودتون می رسه. دخترک گفت: پدر تجربه بسوزه.گفتم: ببین این چیزایی که برای شماها تجربه س برای ما خاطره س.پاشو.خیالم راحت شد که مشروب ندارن که بعدش هوس کنن که مشروب بخورن و دردسر ما شروع بشه.ترکیب جادویی بدبختیه: مشروب + مواد مخدر+ هوای سرد و نمور جنگل.رفتیم سراغ شاممون اما یه ور حواس خودم و یکی از دوستام به اینا بود.یه وقت نرن خودشون رو تو جنگل گم و گور کنن.

ساعت که از دوازده می گذره به قول رفقا وقت شکوفایی منه.کم کم بچه هایی که مودشون به ما نمی خورد رفتن تو چادراشون و لالا.و این زمان طلایی من و رفقاست. راحت و بی دردسر به خودمون می رسیم. شروع کردیم به گل واژه گفتن.به عمد یه مقدار آتیش رو دورتر از کمپ زده بودیم که یه وقت سر و صدامون نصفه شب ملت رو بیدار نکنه.بحث از دوست دختر جدید یکی از بچه ها شروع شد.وسط خندیدنا حواسم بود که این طفلکیا نخوابیده بودن.اومدن سمت ماها کنار آتیش.حدسم درست بود.کم کم سرما به سراغشون اومده بود.نشوندیمشون نزدیک ترین جای ممکن به آتیش و به کار خودمون رسیدیم.یکی از پسرا میونه ش با دخترک بهتر بود.معلوم بود که انگاری با هم هستن.چشمهای سرد و صورت بی روحشون نشونه ای از عشق و عاشقی نداشت. بهشون گفتم که: بچه ها شوماها این همه راه رو کوبیدین بیاین تو این هوای بارونی که مشروب بخورین و سیگاری بار بزنین؟ حیف نیست.یه ذره به صدای زیبای جنگل  تو شب گوش کنین.سعی کنین لطافت هوا رو روی صورتتون حس کنین.مگه تو تهرون نمی تونین بخورین و بکشین؟ یکی از بچه ها به شوخی گفت: دکی مگه سر و صدای تو میزاره اینا چیزی گوش کنن؟ نیم متری این آتیش لطافت هوای جات رو حس کنن آخه؟ چرا داری وصله پینه میکنی ؟ خودم خنده م گرفته بود. نگاهشون کردم. چیزی برای گفتن نداشتن.یکیشون گفت: خوش به حالتون.دلتون رو به چه چیزایی خوش کردین.یه پک عمیق به سیگارش زد. بدون اینکه نگاه بهش بکنم پرسیدم ازش: جون من یکی از چیزایی که تو دلت رو بهش خوش کردی رو بهمون بگو.فقط یه دونه ش رو نه بیشتر.(یاد حرف اون بنده خدایی افتادم که توی یه مناظره تلویزیونی برگشت به یکی دیگه گفت که از این کشورهایی که از تو الگو گرفتن رو 5 تاش رو بگو.نه اصلا" دو تاش رو بگو) .چند ثانیه صبر کردم و بهش گفتم: ببین،این آدم که باهات اومده دوست دختر توئه. مگه نه؟ یه نگاهی به هم کردن و یه لبخند زدن.گفت: تو فرض کن که هست.گفتم: آخرین باری که تو چشماش نگاه کردی و بوسیدیش کی بوده؟ مفلوک تو همین یه دونه دل خوشی رو هم نداری.از نگاهش فهمیدم که نداره. بی خیالش شدیم و به کار خودمون رسیدیم.

اصولا" خوابیدن به معنای واقعی کلمه چیزی نیستش که توی طبیعت رخ بده.آدم واقعا" تمام و کمال از محیط کنده نمیشه. نزدیکای ساعت 3 بود که دیگه رفتیم بخوابیم هنوز این 4 نفر بیدار بودن.هنوز خیلی چشمم گرم نشده بود که صدای داد و فریاد اینا رو شنیدم.اول فکر کردم که دعواشون شده اما بعد فهمیدم که نصفه شبی زدن زیر آواز.دیگه هنگ کرده بودن.دوستم غر و لند کنان گفت: بگیر بخواب بابا.فوقش میرن و جرج می خوردشون.به ما چه.تور مال ... هستش.

کم کم داشتیم وارد تهرون می شدیم.شهری که من همیشه شبش رو بشتر از روزش دوست داشتم. شاید کار خوبی نکرده بودم اما خوب خیلی عصبانی بودم از دستشون. درست زمانی که من خوابیده بودم اونم وسط صدای بلند موزیک و رقص یهویی دخترک بیخ گوش من جیغ کشید.معلوم بود که از عمد کرد این کار رو.منم صبر کردم تا اثر متادون هایی که خورده بودن کم کم بیاد تو بدنشون و بخوابن.فکر کنم نزدیکای یک صبح بود.موزیک رو وسط آهنگ به یاد ماندنی و تاریخی ((جل الخالق ماشاله)) شماعی زاده نگه داشته بودم.ریموت هم دست خودم بود.اصرار رفقا هم بی فایده بود.رفتم درست ویط 4 تائیشون.یه جیغ بنفش زدم و دکمه پلی و ... .فکر کنم هر چی خورده بودن و کشیده بودن از سرشون پرید.

نمی دونم فلسفه زندگی این نسل چیه.نسلی که خیلی از من و هم سالام دور نیستن.به اندازه چند سال فاصله دارن با ما.به اندازه یک تولد از برادر یا خواهر کوچیکتر از خودم.اما این همه تغییر رفتار رو خودم رو هم گیج کرده.نسل با سوادی که نه عصیان میکنه،نه عشقی داره و نه حتی کینه ای.انگار امید بار خودش رو بسته از زندگی این جماعت.نسلی که بی خود و بی جهت عبارت سوخته رو به خودش میده.در حالی که در رفاه نسبی بزرگ شده.نه جنگی رو تجربه کرده، نه کلاسهای شبانه 40 نفری رو، نه سد کنکوری که هر سال خیلی ها رو روانه بیمارستان می کرد و نه له شدن میون دعواهای سیاسی و کشته دادن توی دانشگاه رو.گاهی فکر میکنم که شاید حق با کشورهای پیشرفته باشه که همیشه سعی میکنن جوامع جهان سوم رو از پیشرفت و رفاه دور نگه دارن.این طوری شاید همیشه انگیزه در این جوامع زنده باشه.انگیزه تلاشی که بیشتر جهت زنده موندن و گلیم از آب بیرون کشیدن انجام بشه تا جاه طلبی برای پیشرفت

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢۳
    پيام هاي ديگران ()