آخر خط

دگرگریسی نوشت

1.

یک حس غریبی گفت که پشت زنگ این تلفن یه چیزی هست.خسته شده بودم دیگه.حالم از هر چی زنگ تلفن هستش به هم می خوره.منی که چندین سال کارم این بود که از صبح ساعت 7 تا شب ساعت 11 شماره بگیرم و به هر زبونی که یاد گرفته بودم حرف بزنم دیگه از تلفن عاصی شدم.رئیس جان با خانواده تشریف برده بودن بلاد کفر و بی ناموسی جهت تحویل یه دستگاه. روز قبلش تا ساعت 5 عصر 84 تا تلفن داشتم.از 5 به بعد هم کاغذی که روش علامت می زدم دیگه دم دستم نبود.یه سره تا 11 شب این گوشی تلفن دستم بود.با یه انرژی خاصی جواب دادم: سلام.گرمی و لحن خاص صدا خیلی زود صاحب صدا رو بهم معرفی کرد.قالب سازمون بود.طبق معمول یه ذره سر و کله زدیم سر قالبها و بعدش گفتم که: حالا اصل کار رو بگو.هیچ گربه ای از ابتدای تاریخ تا حالا محض رضای خدا موش نگرفته.چی کارم داری که زنگ زدی به موبایلم؟ خندید و گفت: جون مهندس اعصابم خورد و خمیر بود.با آقای ... حرف زدم.گفت ظهر چند دقه باهات حرف زده و کلی خندیده و حالش سر جاش اومده.گفتم یه زنگ بزنم و یه دو دقه اختلاط کنیم و جک بگیم و بخندیم. دیگه نتونستم جلوی خنده خودم رو بگیرم.بیچاره همکارمون چرتش پاره شد.گفتم: یعنی من عاشق این لولیک و بولیکم (همون بنده خدایی که قالب ساز رو حواله داده بود سمت من به اتفاق برادرش که شریکشه) اصلا" کارشون از این حرفا گذشته.عین یه روح هستن توی دو تا بدن.راستی حرف روح شد.به روح اعتقاد داری؟ خندید و گفت اره خوب اعتقاد دارم.بعد اگه این دو تا این جوری هستن و تو رو آقای .... (رئیس جونم) چطوری هستین.جواب من چیزی بود که خنده خودم رو هم قطع نمی کرد:

گربه سگ.

بعد از دو دقیقه حرف زدن خداحافظی کردیم.

2.

بدترین زمان ممکن تماس گرفته بود.ای کاش این عادت کوفتی رو نداشتم که تلفن کاریم رو تحت هر شرایطی جواب بدم.در حالی که گوشی بین کتف و گوشم بود جواب دادم: سلام. این بار صدا رو نشناختم. خودش رو معرفی کرد.منشی یکی از همکارام بود.گفت که ایشون مشرف شدن به حج عمره.الان تشریف آوردن و جهت دعوت ولیمه زنگ زدن از آقای رئیس جان و خانمشون دعوت کنن.ازش تشکر کردم وگفتم که حتما" پیغامشون رو می رسونم.بعد یه چیزی گفت که موندم توش: البت آقای مهندس بیستاب هم دعوت هستن.داشتم شاخ در می آوردم.تا حالا من طرف رو ندیده بودم.یکی دو بار تلفنی فقط باهاش حرف زده بودم.پرسیدم: خانم مطمئن هستین که آقای بیستاب هم دعوت هستن؟ مگه ایشون حاج آقای بعد از این رو زیارت کردن؟ خندید و گفت: بله.دعوتشون کردن.البت آقای ... پیشنهاد کردن ایشون رو هم دعوت کنیم.(آقای مذکور یکی از برادران لولیک و بولیک هستن).منم دیدم که هنوز من رو نشناخته گفتم: چشم سرکار خانم. من به مهندس بیستاب هم میگم.

بعد زنگ زدم به شخص مذکور و گفتم که: یکی دیگه رفته حج و مار خورده و اژدها برگشته بعد تو منو دعوت می کنی؟ همین کارا رو میکنی که باعث میشه من عاشقت بشم.خندید و گفت: من دیدم همه بچه ها دور هم جمع هستن.گفتم بیای و همه رو بعد از چند سال کار کردن ببینی.کلی هم میخندیم و حال می کنیم. تعطیل هم هست دیگه.سر کار که نیستی؟ گفتم: سر کار که نیستم اما من جمعه ها همیشه عصری درکه هستم.سعی می کنم حالا ظهر برم و عصری سر خرم رو کج کنم و اونوری بیایم. اونم تا حالا شرق تهرون خیلی نیومده. خندید و گفت: من موندم تو که از خروس خون تا بوق سگ اون تویی اینا رو از کجات در میاری؟ ""چشمه س داداش.یهویی خودش می جوشه. خودمم نمی دونم.حالا می بینیم همدیگه رو جمعه""

سالها توی زندگیم شیوه زندگیم یه چیزی بود: سرد،سخت،بی تفاوت.اما خوب الان کیلومترها دورم از اون روزها و خیلی ساده فکر می کردم که هنوزم که هنوزه به همون شیوه دارم زندگی میکنم اما زهی خیال باطل.از روزهایی که شعار اصلیم این بود: به کسی کاری ندارم که کاری بهم نداشته باشه.از روزایی که تا کسی باهام حرف نمی زد حرف نمی زدم.با غریبه ها هم اصلا" نمی جوشیدم.البت هنوزم آزارم به کسی که کاری بهم نداشته نمیرسه.

الان که فکر میکنم به روزهایی که تو لاک خودم بودم نمی دونم که تغییر شیوه م خوبه یا نه اما می دونم که خاکریز بلند تجربه دیگه اجازه سوء استفاده به کسی نمیده.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٥
    پيام هاي ديگران ()