آخر خط

چیزی که عوض داره ؟؟؟؟

انگار همین دیروز بود که مادرم آمار دانشگاه منو از من بهتر می دونست و من مات و مبهوت که از کجا فهمیده که من کی انتخاب واحد دارم و چی کار میکنم.بعد از چند ماه معلوم شد.برادر جان ما نیت ازدواج کرده بودن و مورد مذکور هم هم دانشگاهی من بودن.خوب طبیعی بود که گاو پیشونی سفیدی مثل من خیلی برای پیدا کردنش نباید زحمت کشید.تا شب خواستگاری نفهمیدم که کی بود مورد مذکور.گرچه وقتی هم ایشون رو ملاقات کردم بازم خیلی برام آشنا نبودن.

بعد از اینکه موافقت خانواده عروس اعلام شد ظرف مدت یک هفته مراسم عقد کنان هم انجام شد.(دیگه باید فهمیده باشین که خانواده من فرصتها رو عمرا" از دست نمیدن البت به جز یکیشون خنده) در اون مراسم بود که من چند تا از دوستان خانم برادرم رو دیدم.از اونجائیکه کلا" با آدمهای بزرگتر از خودم حشر و نشر داشتم خیلی راحت باهاشون برخورد کردم و اونها هم راحت تر از من با من ارتباط برقرار کردن.بعدها که گاهی گداری همدیگه رو می دیدیم توی مهمونی و یا دانشگاه خیلی محترمانه و خوب با هم برخورد میکردیم.

گذشت زمونه و من رفتم یه دانشگاه دیگه و دوستان رو ندیدم.چند سال پیش که برادرم خونه خرید و یه مهمونی گرفت دوباره دیدمشون.یکی دو تاشون ازدواج کرده بودن و یکی دوتاشون مجرد مونده بودن.من اون شب دیر رسیدم اما متوجه یه چیزایی توی رفتارشون شدم.گویی از حالت احترام هم حتی دیگه در اومده بودن و انگار یه غریبه دشمن دیده بودن.خیلی برام مهم نبود.

چند وقت پیش یه مهمونی دیگه ای بود و من علیرغم میل باطنیم مجبور بودم که برم.فکر کنین قرار بود صبح ساعت 1 به سمت مقصدم سفرم رو شروع کنم.اونوقت باید تا بعد از شام اونم روز پنج شنبه می موندم. اگرچه بازم با غرهای مادرجان مواجه شدم.فکر کنین توی یه مهمونی نیمچه رسمی که همه با رخت و لباس پلوخوری اومدن یکی با لباس و سفر و کوله پشتی وارد بشه.البت طفلی حق داشت.بنده خدا انتظار داشت با وضعیت مناسبی بیام که بلکه اگه یه نگون بختی هوس کرد خودش رو بدبخت کنه یه وضع درست و حسابی ببینه.وقتی وارد شدم پیش تک تک مهمونا رفتم و باهاشون احوالپرسی کردم.دوستان خانم برادرم هم بودن.دیگه همه بچه داشتن.یکیشون رو که به زحمت شناختم.بعد از چند دقیقه از دیدن اون چیزی که جلوم بود داشت مغزم می ترکید. فکر کنین برین پیش چند نفر بهشون سلام کنین.بعد خودشون رو به ندیدن و نشنیدن بزنن.این دیگه قابل تحمل نبود برام.اما خوب چه میشه کرد.یک ساعتی نشستم. خیلی برام جالب بود که دوستان انگار نه انگار که به جز خودشون کسی هم توی مهمونی هست. صرفا" با خودشون حرف می زدن.منم خیلی راحت رفتم پیش فامیلای خانم برادرم و تا تونستیم خوش گذروندیم. کم کم وقت رفتن شد.شام من رو زودتر از بقیه دادن و من رفتم توی یه اتاقی خوردم شامم رو.همین طوری که ولو بودم یکیشون اومد تو اتاق که از تو کیفش چیزی برداره.طبیعی بود که انگار من دیوار دیده باشم.اگه شوما فکر می کنین که خودم رو جمع و جور کردم سخت در اشتباهین.بر حسب اتفاق وقتی داشت رد میشه پاش خورد به پام و ماست توی سینی ریخت رو موکت اتاق و غذای منم توی سینی. انگاری شاسی شلیک موشک رو فشار داده بود.دست و پاش رو گم کرده بود.نمی دونست چی کار کنه.دولا شد که ماست رو جمع کنه با دستمال. "ببخشید آقا بیستاب.متوجه نشدم.الان میرم براتون دوباره غذا میارم" من که همون طوری پام رو دراز کرده بودم حتی نگاهش هم نکردم چه برسه به جواب عذرخواهی دادن و کمک کردن بهش برای جمع کردن ماست ها.چنگال رو کردم توی ماکارونی های توی سینی و به خوردن ادامه دادم.

خوب موفق شده بودم.حسابی ناراحت شده بود.هم عذاب وجدان داشت و هم شاکی شده بود از برخورد من.چند ثانیه بعد خانم برادرم اومد تو اتاق.خیلی مضطرب پرسید: چی شده؟ منم طبق معمول خونسرد جواب دادم: یه خانمی اومد رد شه خورد به سینی غذا.ماست هم ریخت روی موکت.سریع جمعش کرد.اثر زیادی نزاشته.ناراحت نباش.گفت: برو دیوونه.خودت رو میگم. لباست که چربی خالی شده.شامت هم ریخته توی سینی که.بده برم برات دوباره بریزم.با خنده جواب دادم: من که همه رو خوردم.دیگه سینی و بشقاب نداره که.بعدشم مرد که نباید لباس تمیز تنش باشه.خنده ش گرفت و گفت: خوب چیزی نمیخوای؟ منم تشکر کردم ازش و گفتم که نه.

کم کم وقت رفتن شده بود و زمان انتقام گرفتن من.دیگه همه مهمونا اومده بودن.من کوله به کمر رفتم و از همه خداحافظی کردم. خوشبختانه رفقا یه طرف سالن نشسته بودن با شوهران و بچه ها.طبیعی بود که از نظر من اون طرف سالن دیوار بود.به عمد از سمتی خداحافظی رو شروع کردم که تهش با اونجا برسم. متوجه شدم که به هوای بقیه اینا هم بلند شدن.منم تا آخرین نفر کناری خداحافظی کردم و این چند نفر رو خیلی راحت رد کردم و رفتم برادرزاده م رو بوسیدم و خداحافظ.به همین سادگی.

ناراحت شدن که ناراحت شدن.به جهنم.مگه قراره همیشه بهترین رفتارها رو با مردم داشته باشیم؟ به خصوص وقتی حرفای یکیشون رو شنیدم که بیشتر حالم ازش به هم خورد.مادر به یکشون گفت: پس تو هم به سلامتی بچه دار شدی و مامان شدی. مبارکه. ایشون هم که تحصیل کرده و آکادمیک هستن جوابی دادن تاریخی: بعله دیگه.همه گفتن بچه دار شین.مام گفتیم بشیم.زبان

تو دلم میگفتم ای خاک بر سر همه کنن که تو رو نشناختن.و ای خاک بر سر تو کنن که به حرف بقیه بچه دار میشی.عصبانی

شنبه صبح داشتم به برادر بزرگم توضیح می دادم که علت اون کارم چی بوده.البت طفلیا مثل اینکه به زور یک ساعتی مونده بودن و با ناراحتی مهمونی رو ترک کرده بودن.در حالی که من داشتم با رفقام می خندیدیم و حال می کردیم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳
    پيام هاي ديگران ()