آخر خط

ژوژمانهای یک ذهن پریشان

یک دوست جانی داریم ما که در نوعش خودش موجود دوست داشتنی ای است.خیلی با هم سفر رفته ایم.واقعا" اگر بخوام نمی توانم تعداد دقیق سفرهایی را که با هم رفته ایم را بشمارم.جوان بود و پر شر و شور.تقریبا" در هر سفری که می رفتیم اگر جمعی بود با یک دختری برمی گشت.تازه اگر تنها بود.اگر نه که خوب دست از پا خطا نمی کرد.

یادم می آید از همان روزهای اول آشنایی مدام اسم یکی از دوست دخترهایش ورد زبانش بود.چند وقت به چند گاهی گپی هم با هم می زدیم.اما هیچ وقت ندیده بودمش تا پارسال.فکر کنم 5-6 سالی می شد که با هم در ارتباط بودند.اما خوب هر دو جوان و تخس.خیلی راحت به تیپ و تاپ هم می زدند.چند ماه با هم بودند،چند ماه بی هم.اما ته دلش همیشه یه گوشه ای برای آن دختر داشت.تا اینکه از تقریبا" یک سال پیش من متوجه تغییرات جالبی در رفتارش شدم.دیگر چشمانش هرز نمی چرخید و پدر سوخته بازی در نمی آورد.سرش به زیر افتاده بود انگاری.شک کرده بودم.تا اینکه خودش مغر آمد.با دخترک به توافق رسیده بودند.انگار بعد از چند سال دیگر فهمیده بودند که ارزش با هم بودن چقدر زیاد است.چند ماه پیش بود که برای اولین بار دوست دخترش را دیدم. دختر بسیار خون گرم و شادی بود.از لحاظ ظاهری هم به هم می خوردند.وقتی یه مشکل ناخواسته برای دوستم پیش آمد به ناچار دخترک با خانواده دوستم هم طرف شد.خیلی راحت وجود همدیگر را قبول کردند و همه با هم در جهت رفع مشکل بسیج شدیم.از آن طرف خانواده دخترهم چند صباحی بود که این دوست ما را شناخته بودند و به او اعتماد داشتند.

یک شب که دو نفری در حال گز کردن این مملکت بودیم حرفمان به کسی کشید که دیگر نامزدش شده بود.حرفهایش خیلی برایم جالب بود:

تو دیگه منو می شناسی.من با همه مدل دختر بودم.قد بلند،قد کوتاه،چاق،لاغر،بچه پائین،بچه بالاو ... .اما همیشه جای این یکی انگار برام محفوظ بود.نمی دونم چرا انقدر کل کل با هم می کردیم.چرا بی خودی این همه سالی رو که می تونستیم با هم باشیم رو از دست دادیم.خودت دیدیش دیگه،می دونی که نه جنیفره نه آنجلینا اما هر چی هست خیلی با معرفته.الان دیگه بدون هم نمی تونیم.هنوزم دعوا و مرافعه با هم داریم اما به تیپ و تاپ هم نمی زنیم.اگر کارم گیر نمی کرد عید همین امسال می رفتیم خواستگاری.اما خوب خدا خواست دیگه.

حرفهایش برایم جالب بود.یاد حرفهای چند سال پیشخودم افتادم که مدام در گوشش می خواندم."بزغاله انقدر جر نده خودت رو. سعی کن تمرکز کنی.می دونم که جوونی و خوش تیپی و هزار تا آدم هم در روز دور و برت هستن.اما یه روزی میرسه که ته دلت یه چیزی کم داری.سعی کن دنبال کسی باشی که تو همون یه ریزه جا بشه.حتی اگه کوچیک هم باشه.اینا مثل آب روون هستن.میرن.اما اون می مونه.چون سنگ کف رودخونه س."

دیگر به رویش نیاوردم.وقتی در همین سفر آخری که رفتم سعی داشتم یک دختر 20 ساله را توجیه کنم که حقوق زن و مرد با هم برابر است اما ذاتا" با هم فرق دارند متوسل شدم به کلماتی که هیچ وقت فکرش را نمی کردم روزی بر زبانم بیاید:

"تو هنوز جوونی.گستاخی بزرگترین مشخصه جوونیه.خوب هم هست.اما باید گاهی هم این اسب سرکش رو تنها بزاری و برای یه مدت کوتاه هم که شده آروم باشی.تو هیچ گاه سمت یک پسری که حس حمایت و امنیت رو بهت نده نخواهی رفت.اگه بری هم سریع دل زده ت میکنه.حالا هر چقدر هم خوشکل باشه.هیچ پسری هم سمت یه دختری که بهش اعتماد نداشته باشه نمیره"

اینجا بود که دوست جان ما آمد وسط و گفت: ببین این پیرهن صورتی واین نیش باز و قیافه ش رو نیگا نکن.این تو 32 هستش.چند سال پیش از این حرفا به منم میزد.من اومد می گفتم بمیر بابا اما الان کم کم می بینم که راست میگه.حالا خودت می دونی.

از بعد از سفر یک تلنگری انگار خورده ام.نمی دانم چه اتفاقی برای افتاده است.مثل اینکه پنجره های تازه ای از زندگی برایم باز شده.تجربه را در درونم حس می کنم.تغییر نسبت به چند سال پیشم را حس می کنم.گرچه از قبل هم با دوست های بزرگتر راحت تر بودم اما انگار حالا بیشتر درکشان می کنم.نمی دانم خوب است یا نه.

پ ن (1): معلومه که تمرکز نداشتم نه؟

پ ن (2): مسی جان می تونی به حامد بگی پاشه بیاد این پست من رو بخونه وبا قبلیا مقایسه کنه.اونوقت می بینه که در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه.

پ ن(3): دنیای یک بنده خدایی دارد مشکل دار می شود.برایش دعا کنیم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٩
    پيام هاي ديگران ()