آخر خط

فامیل نوشت

صدای قرآن که به گوشم خورد دیگه آرامش دل پیدا کردم که خبر درست است.بعد از چند سال بیماری سرانجام زمان رفتن فرا رسیده بود.من غرق در خاطرات کودکی بودم.وقتی به تهران می آمدیم و می دیدیم که شبها یکهو چراغها خاموش می شوند و یه سری نورهای رنگی به سمت آسمان می روند.وقتی به خانه برمی گشتیم چقدر خوش می گذشت.ولی خوب سرانجام ما هم بزرگ شدیم و سرمان شلوغ شد و هر چه ارتباطات بیشتر پیشرفت کردند ما از هم دورتر شدیم.در بازه زمانی کوتاهی خیلی از بزرگترهایمان عمرشان را دادند به شما خوانندگان عزیزتر از جان. قبل از اینکه به دبیرستان برسم نه دیگر پدربزرگی داشتم و نه مادر بزرگی.کم کم بقیه بزرگتر ها هم کوله بار سفر بستند و ما ماندیم و خانواده ای که هر کداممان در یک جای این کره خاکی بودیم.

هر چقدر بزرگتر و بزرگتر شدم و درگیریهای کاری و تحصیلی بیشتری پیدا کردم حال و حوصله ام کمتر شد طوریکه دیگر حتی تلفن را هم وقتی خانه بودیم جواب نمی دادم تا روی پیغام گیر برود.هر کس را دلم می خواست جواب می دادم(که تعداشان هم زیاد نبود).وقتی محل زندگیمان را هم عوض کردیم و به آپارتمان جدیدی آمدیم که دیگر هیچ.حتی با همسایه هامان نیز مراوده ای نداشتم.فقط مسئول آپارتمان را می شناختم و سلام و علیکی بعد از چند ماه می کردم.بعد از آنکه سربازیم تمام شد تازه بعضی از اهالی آپارتمان فهمیده بودند که خانواده ی ما چهار نفر هستند و آن انقی که با لباس نظامی سربازی شبها ساعت 10 به خانه می آید پسر خانواده خوش مشربی است که خیلی زود در دل اهالی جا باز کرده بودند.دیگر برایم عادی شده بود.اینکه کسی مرا نشناسد و من در لاک خودم زندگی کنم و آزارم به کسی نرسد که کسی هم به من کاری نداشته باشد.فامیل که دیگر هیچ. زندگی کارمندی طوری مرا از فامیل دور کرده بود که فقط یادآوری می کردند که من هم زنده ام.یادم می آید وقتی به زور مرا به عروسی پسر عمه ام در یک شهر دیگر بردند بنده خدا عمه جانم چنان ذوق زده شده بود که خودم هم تعجب کرده بودم.شام عروسی را که خوردیم مادرم آمد به سمتم.چند نفر هم همراهیش می کردند.سلامی به همه کردم.تقریبا" کسی باورش نمیشد که آن دیلاقی که جلویشان ایستاده همان ریقوی دیروز باشد که در خط مدرسه به بیمارستان کار می کرد. با شنیدن اسمهایشان کلی باید زور می زدم که خاطراتشان به سراغم بیاید.این اتفاق مصادف شده بود با زمانی که تصمیم گرفتم تمام زندگیم را ریست کنم.این بار به میل خودم زندگی کنم.کم کم مهمان به خانه مان می آمد در خانه می ماندم.مادر جان که از بچه گیم داستان سر و کله زدنش با من شهره خاص و عام بود از شوخی کردن با من در حضور میهمانان لذت می برد.و دیگر من هم دعوت میشدم به میهمانی های خانوادگی. گرچه 99% را نمی رفتم و کلا" با تمدن خیلی عیاق نبودم و ترجیح می دادم که در کوه و بیابان باشم تا شهر.

زمان گذشت تا اینکه چند سال پیش دایی پدر فوت کردند.تقلای زیاد پدر را که دیدم برایم سووال پیش آمده بود.مگر چه خبر است؟ چند سال است طرف را ندیده ای؟ چرا داری انقدر به خودت سخت می گیری؟ جواب پدر هنوز هم یادم است: ""فرزند، بزرگترها دلگرمی هستند.این روزها را نبین که از هم دوریم.بچه گی هامان در خانه همین دایی ها گذشته. قسمت زیادی از تربیت ماها بر عهده همین فامیلها بوده.من از ترس همین دائیم مدرسه می رفتم.در این یک کار خیلی سخت گیر بود.باید مدرسه می رفتیم.""  آن روز خیلی منظورش را نفهمیدم.اما در این یکی دو روزه کامل متوجه شدم.جسم بی جان او نزدیک به 3 سال در جلوی چشم همه بود.3 سال تمام در کما بود.اما همیشه اسمش سر زبانم بود.خیلی خوش مشرب و میهمان نواز بود.امکان نداشت به مهمان در خانه ش بد بگذرد.یادم است در برهه ای از زمان به مشکل مالی خورده بود.وقتی متوجه شده بود که میهمان دارد آمدن همه را اوکی کرده بود و سریع رفته بود از صندوق مسجد محله وام گرفته بود که به آنها خوش بگذرد.و من هیچ وقت این را فراموش نمی کنم.این چد روزه وقتی می بینم که پدر چقدر فامیل دارد.کسانی که ممکن است 20 یا بعضی را 30 سال باشد که ندیده باشم اما نامشان دلگرمیست یک جورایی حسودیم می شود.وقتی در بغل پیر زن فرتوتی بودم که حتی وقتی خودش را هم معرفی کرد کلی زور زدم تا بفهمم کجای خاطراتم جا دارد ناگهان حس کردم که نزدیک به 15 سال است که من دیگر مادر بزرگی ندارم و چقدر جایش خالی بوده برایم.الان می فهمم که سربازم راست می گفت.ماها دیوانه ایم.آنها زندگی خوبی دارند.عصر که میشود فامیل دور هم جمع می شوند.یک ماحضری حاضر می شود و می خورند.بعدش می خندند و شادند تا چند ساعت.بعد هم هر کس حوصله داشت می رود خانه خودش. هر کس هم حوصله نداشت مایه ش یک لحاف و تشک است و بس.الان که دقت میکنم می بینم که چه مصلحتی ایجاب میکرد که من 15 سال پسر عموهایم را نبینم؟ یعنی کار در زندگی انقدر مهم است؟ نه.این زندگی نیست که امثال ماها داریم.این با هم بودنهاست که طراوت زندگی را باعث می شود نه درگیری و صبح تا شب و خزیدن آرام نصفه شب از پای کامپیوتر به درون تخت خواب.

کی می شود که عمق فاجعه را بفهمیم نمی دانم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٥
    پيام هاي ديگران ()