آخر خط

شر نوشت 1

"پسرا با ١٠٠ تا دخترم که باشن بازم چشم و دلشون سیر نمیشه" اینو در حالی می گفت که می شد تنفر رو از توی نگاهش و صورتش خوند."شوهرم از اول ازدواج گیر داد که بچه می خوام.بعد از اینکه بچه م یه سالش شد یهو شروع کرد به ناسازگاری و اذیت کردن. بعد از چند ماه مجبور شدم طلاق بگیرم.بچه را هم ازم گرفت".اینو در حالی گفت که تو صورتش یه اندوه خاصی بود.سن:24 سال.

"دخترا همه آهن پرستن.فقط می خوان بدونن ماشینت چیه؟ خونت کجاست؟چقدر پور در میاری؟ تا سریع بتونن چتر رو باز کنن" اینو که می گفت خیلی جدی بود و نفس نفس می زد."نه که خود دخترا نمی خوان با اون چشم دیده بشن.یارو مطمئن باشه که من با 99 نفر هستم بازم خودش رو به خاطر خیلی چیزا می چسبونه به آدم".سن: 27 سال

"پسرا دیگه اصلا" هیچی نمی فهمن.نمی دونن شعور چی هست.سالی به ماهی یه کتابم نمی خونن.همشون دستشون تو جیب باباشونه و ادعای استقلال هم می کنن. عین بچه ننه ها شدن پخ می گی قهر می کنن.حاضرن از پدر و مادرشون پول بگیرن اما برای همون نرن سر کار.". سن: 27 سال

"دخترای این دوره زمونه همه مشکل دارن.با هر کدوم که دم خور میشی اولش شادن اما فقط بعد از چند روز می فهمی همشون مشکل دارن و انتظار دارن ما بشیم حلال مشکلاتشون .فکر میکنن اگه با مدرک دکترا برن یه جائی منشی بشن و ماهی دو زار در بیارن هنر کردن و دیگه مستقلن اما فکرشون هنوز تو عصر حجر می گذره.منتظرن یکی بیاد که پشتشون باشه و مایه دلگرمی و اونا ازش انرژی بگیرن و بعضا" اون رو در مقابل مشکلاتشون قرار بدن" سن:26 سال

تو چی میگی آقا جون؟ نگاهی بهشون کردم و خواستم یه چیزی بگم اما سریع حرفم رو خوردم و بی خیال شدم."ول کنین بابا تا قیام قیامتم که بخوای حرف بزنی همش همین بوده"

جملات قصار بالا مربوط به گفتگوی چندین دختر و پسر بالای 20 ساله که همشونم تحصیل کرده بودن و همدیگه رو خیلی نمی شناختن.

کدومشون راست می گن؟ کدومشون دروغ؟

نتیجه وحشتناک حرفای این آدما چی می تونه باشه؟

ادامه دارد...

+ بی سرزمین تر از باد ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٦
    پيام هاي ديگران ()