آخر خط

وقتی حق را باید به حق دار داد

اواخر بهمن ماه:

خوب آقا جون برنامه تولید رو که گرفتی؟ 4 نعل باید بریم جلو.با همون لبخند همیشگی جواب داد که:شرمنده.30 درصدش روی هواست.پرسیدم که واسه چی؟ جواب داد: .... رعوسیشه.از فردا نمیاد.باورم نمیشد.گفتم : یعنی چی؟ گفت: امروز اومد و گفت که فردا عروسیشه و یکی دو هفته نمیاد.خب.این جزو مواردیه که صفر تا صد من رو به زیر یک ثانیه می رسونه.بهش گفتم که: تو بهش مرخصی دادی؟ از ترسش گفت که: قول قطعی بهش ندادم.گفتم بیاد پیشت و تا طلب مرخصیش رو بهش بدی.گفتم: ببین الان اگه بزاریم بره لنگ میشیم هاااااااااااا.گفت: خوب عروسیشه.گفتم: غلط کرده بدون هماهنگی با محل کارش عروسی گرفته. یعنی چی اینکه ما به ساز کارگر برقصیم؟ چرا من بخوام مرخصی بگیرم باید تا یه ماه بعد هم کارم رو هماهنگ کنم اما این یالقوز زرتی بیاد و بگه من از فردا میرم مرخصی؟

بحث باهاش بی فایده بود.مغزش برای هماهنگی برنامه ریزی نشده بود.خود پسرک که اومد اساسی بهش توپیدم.گفت که شب قبل خانواده خانومش اومدن و گفتن که تا آخر هفته باید بیایی ببریش.منم چاره ای نداشتم.بهش گفتم: خره اگه تو قبول نکنی میخوان چی کار کنن؟خلاصه که تجربه نشون داده که نرود میخ آهنین در سنگ.طلب مرخصی پارسال و امسالش رو حساب کردم.4 روز هم بهش حال دادم که 30 روز مرخصی در سال داشته باشه.اما قول گرفتم که بعد از برگشتت دیگه تا آخر سال نره مرخصی.اونم قول داد.

اواسط اسفند

بریم؟ ساعت 8 شده.تو عذب اوغلی هستی.من یه ذره دیگه دیر کنم جام تو کوچه س هااااااا. طبق معمول با خنده گفتم: الان میام مفلوک متاهل.وقتی رفتم با بچه های شیفت شب خداحافظی کنم دیدم یکی نیست.پرسیدم چرا کمین شماها؟ خاله خانوم .... پاگشاش کرده.دعوتشون کرده امشب اونجان.گفتم: بی خود کرده.این پسرک به من قول داده.برادر رئیس جان طبق معمول برخلاف منافع برادرش گفت: خوب حالا یه شبه دیگه.اشکال نداره.تازه عروسی کرده.بی فایده بود.نرود حرف عاقلانه در کله ی خر.

فردای اون روز

اگه فردا نتونیم جنس به مونتاژکارا بدیم عصمتموم به باد رفته هاااااا.آخر سالی یه فروش نقدی به زور جور کردم.شب عیدی با همین پولا می خوام رفع رجوعتون کنم.دیدم سرکارگر یه نگاه به برادر رئیس جان کردن و خندیدن.پرسیدم: چیه؟ گفتن: هیچی. منم که شستم خبردار شده بود گفتم: چیه بابا.بگین چی شده؟شماها که عمرا" چیزی رو نمی تونین درست کنین.بگین لااقل خودم روبه راهش کنم. با خنده گفتن: ..... امشبم نمیاد.زنگ زده که اون یکی خاله خانومش هم پاگشاشون کرده.خودم دیگه خندم گرفته بود.گفتم: بهش بگین تمام پاگشائیاش رو بره.قشنگ که گشاد شد زنگ بزنه.اگه نیرو خواستیم بهش میگیم بیاد.از طرف من سال نو رو هم بهش تبریک بگین. مشخص بود.این یعنی دیگه نیاد.طبق معمول بازم برادر رئیس جان فرمدن: حالا امشبم رو بزار بره.گفتم: کی فردا میخواد به مونتاژکارا جنس برسونه؟ زنگ بزنم به عمه م بگم بیاد؟ گفت: حالا اون یکی دستگاهها رو خاموش می کنیم.این یه دونه رو تا صبح روشن نگه می داریم.شمام یه کاری کن.می تونی یه روز بقیه رو عقب و جلو کنی دیگه. گفتم: بهش بگین که تو به بیستاب قول دادی.مرد و قولش.تو که اختیارت درست خودت نیست گه میخوری قول میدی.آخر سالی برای تسویه حساب دهنش رو سرویس میکنم.تا قرون آخر رو از حلقومش می کشم بیرون.

دو روز قبل از تعطیلات آخر سال

آقای بیستاب این طلبای ما رو نمی خواین بدین؟ چند سال برای مهندس کارمیکنم.با تعجب گفتم: مگه تو طلب هم داری؟ تا اونجائیکه می دونم چند روز هم بدهکاری.تازه دیروز مهندس اشتباه کرده و بدون هماهنگی با من تسویه حساب مرخصی های پارسالت رو هم بهت داده.نمی دونست که  مرخصیات رو رفته بودی.گفت: نه بازم طلبکارم.دیدم جلوی بقیه کارگرا میگه بهش گفتم که: ببین مرد باش و جلوی اینا قول بده که اگه بدهکار شدی بی برو برگرد بری و پولش رو همین امروز بیاری.گفت: قبوله. رفتیم تو اتاقم و دو روز بدهکار شد.اومدم تو سالن به صورت خندان.کارگرا که می دونستن نتیجه ش چی میشه زدن زیر خنده.پسرک تا چند دقیقه نیومد تو سالن تولید.وقتی اومد هم کلی قرمز شده بود.بهش گفتم: ببین قول دادی.گفت: نه خوب من اون چیزایی رو که شما حساب کردی نمی دونستم.بهش گفتم که پس فقط طلبای خودت رو می دونستی؟حالا اشکال نداره.مردی.حرف زدی.

4 روز قبل

بیستاب جون قربونت این .... باز گیر داده که از پارسال طلبکاره.میگه چند روز اضافه کاریام رو ندادین.با تعجب گفتم که بی خودی کرده.مگه چند بار باید براش حساب کنم.اگه بخوام دقیق بشم کلی بدهکارمیشه هاااااااااااا.گفت باشه اشکال نداره.صداش کردیم تو اتاقم.این بار سفت و سخت براش حسالب کردم.38 روز مرخصی رفته بود.از 26 روز کم کردم.12 روز بدهکار شد. به علاوه پولی که بابت طلب مرخصی پارسالش گرفته بود.شروع کرد غر زدن که تو خودت گفتی برو منم 10 روز برای عروسی رفتم.اگه میگفتی نرو نمی رفتم.منم بهش گفتم: ببین همون شبم بهت گفتم که 4-5 روز دارم بهت حال میدم.خودت اولش قبول کردی اما بعدش زدی زیر قولت و تو اسفند نیومدی.اون دو روز آخر اسفند هم من کارخونه باودم تا 6 عصر.هیچ کی نیومد.میخواستی بیای.پرسید چی کارمیکردم.؟ منم گفتم: می اومدی نو باد میزدی.همین.حالا برای بار آخر بهت حال میدم.به مهندس چیزی نمیگم که اضافه رفتی.فقط شبیه آدم برو و اون پولی رو که اضافه گرفتی پس بیار.وقتی رفت بیرون به همکار جدیدمون گفتم: ببین این تا یه ماه دیگه باز میاد.

دیروز

مهندس جون مادرت به دادم برس.این مخ منو خورد از بس گفت که حقم رو بیستاب خورده.بیا یه بار دیگه توجیهش کن. منم که داغ کرده بودم گفتم: چند بار من باید یه کارگر رو توجیه کنم؟ همکار جدیدمون که فکر میکنه با جانبداری می تونه حقی رو زنده کنه گفت: حالا باید طرف راضی باشه دیگه.سخت نگیر.منم گفتم: اصلا" برام مهم نیست که راضی باشه یا نباشه.صداش کن بیاد. ولی به دقیقه وقتی که براش صرف میکنم رو از حقوقش کم میکنم.این حق بقیه کارگاهه.خندیدن و رفتن صداش کردن. بهش گفتم که ببین .... جون موافقی که آدم باید همیشه حق رو ادا کنه حتی اگه یه سال هم ازش گذشته باشه؟ گفت آره.گفتم خوب من الان داورم بین تو و کارگاه.هر حقی از کارگاه گردنت باشه رو از حلقومت میکشم بیرون.اگه هم تو طلبکار باشی بهت میدم.مال حرومه دیگه.ما که نمیخوایم حروم بخوریم.دفتر کار پارسال رو دادم به برادر رئیس و گفتم غیبتاش رو حساب کن.یهویی فهمید چه خبره و گفت: نه آقا یمهندس من فقطمیخوام بگم که 12 روز بدهکار نبودم.بهش گفتم: چیزی بابت بدهیت قرار بود ازت کم کنم؟ فقط قرار بود اون پولی رو که گرفتی بیاری پس بدی.همین.اما حالا دیگه نه.

غیبتاش شد 38.5 روز.منم گفتم که نیم روز هم بهش اضافه کن و بکنش 39 روز.روز آخر سال ساعت 12 رفت.همه شون هاج و واج موندن.گفتم: چیه نرفتی؟پرسید حالا شمااونو از کجا یادته؟ گفتم حقه دیگه.شروع کرد سر و کله زدن که یهویی رئیس جون وارد شدن.پرسیدن چه خبره؟منم توضیح دادم.ایشونم گفت که: ببین هر ی مهندس بگه همونه.ازش امضا بگیرن که انقدر بدهکاره.تازه به منم نگفته بود که این همه بهت حال داده.تقصیر ایشونه که به تو اعتماد کردن. صورت کسریهاش شد 13 روز به علاوه اون پولی که گرفته.چند ساعت هم طلب اضافه کاریش شد.گفتک اونواز این بدهیت کم میکنیم.گفت: خوب آخه اضافه کاری پولش بیشتره.منم گفتم باشه.اونو به قیمت امسال بهت میدیم.تو حقوق این ماهت خوبه؟ نیشخندی زد و گفت خوبه. منم گفتم: 110 هزار تومن هم به جریمه ش اضافه کنین.این یکی دیگه داد رئیس رو هم درآورد.گفتم: اون دو شبی که کارگاه نیومدی ما مجبور شدیم دستگاه ها رو خاموش کنیم و ضرر خورده به کارگاه.حالا بهت تخفیف دادم ارزون ترین دستمزد رو ازت کم کردم.دو تا 50 تومن ناقابل.این یعنی حق به حق دار رسوندن.رئیس جان خندش گرفت و گفت: حالا این یکی رو بهش تخفیف بده.پرپولیس رو هم این طوری جریمه نکردن که تو اینو جریمه میکنی.اون 10 تومنه مال چیه ؟گفتم که: نه اقای مهندس.این که میره و 4 روز دیگه یه شر دیگه ای راه می اندازه.اجازه بدین من حق رو بگیرم ازش تا یاد بگیره حق چیه.اون ده تومن هم حداقل جریمه ایه که برای تلف کردن وقت من امروز و دیروز در نظر گرفتم.این چندمین باری بود که باید براش حساب و کتاب می کردم.

بهش گفتم: ببین تو هنوز خیلی جوونی.بزار یه نصیحتی بهت بکنم.می دونی یه مرد رو با چی باید امتحان کنی؟ با حالت قهر که نه.بهش گفتم با دو چیز.یکی زن هستش و یکیش پول.هر وقت خواستی یه مرد رو امتحان کنی سعی کن رفتارش رو وقتی پای یه زن به وسطتون کشیده میشه ببینی.یا یه بحث پولی راه بنداز.ببین چی میشه.حالا برو.جلوی رئیسات هم بهت میگم.بشونم که غر زدی.حرف زدی چیزی گفتی اصلا" نگاه نمیکنم که اینجا 6-7 سال سابقه داری.با تمام سابقه کاریت می اندازمت بیرون. یعنی یا جای توئه اینجا یا من.از این به بعد باید خودت خودت رو نگه داری.تا حالا من نگه داشتمت.برو بیرون تا بیشتر از این شاکیم نکردی.

اونم رفت.برادر رئیس هم که بزرگترین حامیشه دنبالش رفت.همکار جدیدمون گفت:آقای مهندس تو مطمئنی که برادرت اون و این یکی کارمندته؟ اگه مال خودش بود چی کار میکرد.وقتی از در رفت بیرون دیگه نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم. بهش گفتم: فرق من با شماها اینه.حق یعنی حق.اگه من یه حالی بهش داده بودم به خاطر این بود که قبل از من خیلی بهشون نرسیده بودن. اما من 4 ساله که بهشون اساسی رسیدم.دینی گردن من و کارگاه ندارن.لزومی نداره بازم بهش حال بدم.

رئیس جان فرمودن: قرارداد شرکت .... بیا بنویسیم.شنبه باید برم برای امضا.و این یعنی باز هم کار شروع شد......

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()