آخر خط

تحصیلات نوشت (2)

1.

گرم بود.خیلی.عرق از سر و کله مون داشت می ریخت پائین.نگران هم بودیم.میشد نگرانی رو توی چهره ش پیدا کرد.کسی نیست که بتونه قایم کنه."علی جون غصه نخور.میگن نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد" چیییی؟ "گفتم که نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد" این چیه؟ "گل واژه که نیست قربونت برم.غزل حافظه" یعنی چی؟ " مگه تو انسانی نخوندی و مدرک مدیریت نگرفتی؟" چرا ." خوب معنی این شعر رو نمیدونی چیه؟"مگه من هزار سال پیش زندگی کردم که این طوری حرف بزنم؟معنیش چی میشه جون بیستاب بگو" یعنی اینکه خدا خودش از همه چیز اطلاع داره و ماها نمی تونیم حکم قطعی بدیم که یه اتفاقی می افته یا نه.امیدت به خدا باشه."

2.

بیستاب جون بیکاری؟ " نه.کوری مگه دارم کبریت بازی می کنم." جون من بیا یه فال واسه من بگیر." هاااااااا؟ فال؟ تعجبباور کن شغل من چیز دیگه ایه.فال چیه دیگه؟تو بگو جریان چیه من بهت میگم که برو دنبالش یا نه.رد خور هم نداره.هر کی گوش کرده تا حالا راضی بوده." نههههه.تو که منو میشناسی.همین طوری واسه فان میگم."گه خوردی.مرتیکه مگه تو تو عمرت چندتا کتاب خوندی که حالا ییهو رفتی دنبال حافظ؟ برو.برو که من خودم کلی حافظ رو زیر و رو کردم.البت هر وقت هم در این زمینه ها به حرفش گوش کردم فحش و لنگه کفش نصیبم شده گریه.بیا برو سهراب بخون.اونم کلاس داره هااااااا.نمی دونم چرا شما فقط وقتی عاشق میشین یاد حافظ و سهراب می افتین؟" سهراب؟ سهراب کیه دیگه؟مگه اونم شاعر بوده؟یه پهلون بوده تو فردوسی. "عزیزم اولش که تو فردوسی نبوده. جا نمیشده خجالت.تو شاهنامه بودش. بعدشم منظورم اون سهراب نیست.سهراب سپهری خدابیامرز رو میگم" آهااااااا.خوب بیا بخون واسه م دیگه.حالا خوبه که خودتم چیزی حالیت نیست." (اینو راست میگه.یه دوستی همین جا می تونه صدق گفتار ایشون رو شهادت بده نیشخند) می بینی که چند تا چوب کبریت بیشتر برام نمونده.من اگه پاشم نمی تونم کارم رو تموم کنم.خودت بخون من معنیش رو میگم" خیلی خوب.

یه نیت کرد و دیوان رو باز کرد و شروع کرد به دری وری گفتن.همون بیت اول رو که خوند تمرکزم رو به هم زد و چوب کبریت افتاد. قهقههدست خودم نبود.خنده م گرفت.بهش گفتم که: آخه بی خاصیت مگه تو فارسی نخوندی تو عمرت؟ این چرت و پرتا چیه میگی؟ گفت که: بابا اینا نبود که.یه چیزای دیگه ای بود تو کتابامون. راست میگفت.یه چیزای دیگه ای بود.

چند وقت پیش خونه ی یکی از بستگان رفته بودیم.پسرش کلاس اول راهنمایی بود. بهش گفتم که بره کتاب فارسیش رو بیاره برامون. وقتی خوندمش فکر کردم که کتاب دینی رو عوضی آورده.بعد دیدم که نه.خودشه. یعنی عمرا" از شعرای بزرگ این بچه ها چیزی یاد بگیرن.فکر نکنم که اینها به جز اشعار دینی چیزی رو بخونن.دقیقا" سیستم تغییر 180 درجه ای داشته.نه اون موقع که بیشتر از چند سال کتابهای درسی ثابت بودن و یادگیریشون هم بسیارتلاش و کوشش می خواست.نه الان که از اینور پشت بوم افتادن بچه ها و بی سواد بی سواد دارن بار میان و هر سال هم هی عوض میشه کتاباشون.یحتمل رفقای 25 سال به بالا یادشون هست(که به جز علی آقا فکر نمی کنم کسی از دوستان 25 سالش باشه چشمک) در دهه ی هفتاد و اوایل دهه ی هشتاد رتبه های دانش آموزان ایرانی توی المپیادهای جهانی بسیار خوب و ممتاز بود.ریاضی و فیزیک مواردی بودن که ایرانی ها همیشه رتبه ای خوبی رو کسب میکردن.حتی کامپیوتر. با اینکه اون زمان فاصله ایران با دنیا از لحاظ انفورماتیک خیلی زیاد بود.ولی الان دیگه از مدال خبری نیست. نهایتا رتبه های زیر 10 رو داشته باشیم.دلیلش هم کاملا معلومه. به عمد بچه های این خاک و بوم دارن بی سواد و مهجور از فرهنگ اصیل و قدیمی ایرانی بار میان.کسایی که وقتی فارغ التحصیل میشن خلاقیت براشون کاملا بی معنی باشه.یک سری مقلد صرف باشن.مثل بقیه ی زمینه ها.اتفاقا" نتایجش هم اعلام شده.درصد بسیار بسیار بالای مردودی و ترک تحصیل در مدارس و کشیده شدن بچه های پاک به سمت آودگی های اجتماعی.از اعتیاد گرفته تااااااا.... .

اخیرا طی صحبتهایی که با یکی از دوستان دبیرم داشتم متوجه شدم که بچه ها رو به اردوها و دوره های مختلف  میبرن و از کلاس درس دور میکنن.اونم چه اردوهای علمی ای؟ خیر.صرفا" علم دینی بهشون آموزش دادن.همیشه.حالا چه مدلیش رو خوب معلومه. سطحی و فاقد جذابیت در بحث.ولی به دلیل محیط جالب و شادش بچه ها دوستش دارن.یه نکته ریز فیلم جدایی رو نمی دونم یادتونه یا نه.نادر معنی لغات رو از بچه ش می پرسید.دختر برای یه کلمه مترادف عربی به کار برد.پدر اصلاحش کرد و معنی فارسیش رو گفت.دختر گفت: معام قبول نمیکنه.پدر گفت.ایرادی نداره.معنیش اینه.به نظر شما چند درصد از پدر و مادرها با بچه هاشون این طوری برخورد می کنن؟ چندتاشون مثل مسی عزیز به دخترش گلش از روی شاهانامه دیکته میگه.تازه با رعایت اینکه بعضی از حرفایی که دخترش هنوز بلد نیست رو عوض هم بکنه؟

کجای دنیا ظرف کمتر از 5-6 سال ظرفیت دانشگاهها چنین برابر میشه و تازه کلی هم دانشگاه جدید اضافه میشه؟به چه قیمتی تازه؟ از بین رفتن فیلتر کیفی.نه اینکه با کنکور موافق باشم ولی در تمام دنیا دانشگاهها یه فیلترهای علمی ای برای پذیرش دانشجو دارن و یه معیارهایی برای توسعه کمی.اینجا چی؟ طرف دانشجوی دکترا شده میره استاد میشه.بدون اینکه اصلا دوره های خاصی رو بگذرونه.شیوه های تدریس رو یاد بگیره.حرمت استاد رو بدونه.این چیزایی که من می بینم و می خونم الان روابط دانشجویی از دانشجو دانشجو به سمت دانشجو استاد و بالعکس میل کرده.نه اینکه بگم بده یا خوبه.نه.نفس رابطه بد نیست اما دیگه دانشگاه و جایگاه استاد باید بری از خیلی از چیزها باشه.این استاید از کجا اومدن؟ کی آورده اینا رو؟ از کدوم فیلتر علمی رد شدن که ساعت 1 صبح ((شب به خیر عجیجم)) برای دانشجوشون می فرستن؟

می دونین فاتحه کار رو از کی باید می خوندیم؟ از اون روزی که رئیس خیلی معمولی یه دانشگاه یهویی شد وزیر علوم و بورسیه ی دانشجویان مقاطع تحصیلات تکمیلی رو اونهم توی علوم انسانی قطع کرد و جاش اونها رو معرفی کرد به حوزه های دینی.بعدشم جهت تطمیعشون قرار شد که پول این بورس رو هم به خود دانشجو ها بدن.این یعنی اینکه ارتباط علوم انسانی که پایه ی بقیه ی علوم هستش با دنیای علمی سایر کشورها قطع بشه.راستی خود وزیر علوم تز دکتراش رو از کجاش درآورده؟

پ ن طولانی تر از پست: ببینین دوستای عزیز و نازنینم،نوگلان باغ زندگی اصولا" وبلاگنویسی نوعی از ارتباط هستش که به نظر من از عمق خاصی برخورداره.به خاطر اینکه آدمها اون چیزهایی رو که براشون مهم هست رو می نویسن.فارغ از اینکه هر کسی راجع به چی می نویسه.وقتی یه نفری یه مطلبی رو از خودش منتشر میکنه و اون رو در معرض دید عموم می زاره یه هدفش اینه که از طریق نقد نوشته هاش به اطلاعاتش اضافه بشه تا بتونه بهتر و بهتر بنویسه.اگر کسی هدفش چیز دیگه ای غیر از این باشه معمولا بعد از گذشت چند صباحی خودش به این نتیجه میرسه که محیط وبلاگستان به دردش نمی خوره.

منم از این قاعده مسثنی نیستم و وقتی 4 سال با عشق و علاقه میام و می نویسم و می خونم در عمل نشون میدم که هدفم چیه.بنابراین هیچ وقت از نقد نوشته هام ناراحت نمیشم.هیچ کلمه ای رو هم جلوی نقد نمیارم.سازنده و غیر سازنده از نظر من معنی نداره.نقد، نقده.اون عبارات هم راههای فراریه که ما برای خودمون میزاریم تا از نقد شدن فرار کنیم و اگه به ضررمون بود سریع بازی رو به هم بزنیم.تازه به قول استاد بیضایی وقتی یکی نقد میکنه باید به حرفش گوش داد.اما نباید خودمون رو ملزم بدونیم که به نقدش جواب بدیم.نظر شخصیه هر آدمی محترمه و دارای منزلته.

ولی ای عزیز دل،ای تو دوست خوبم اگر هم می خوای نقدی بر یه نوشته ای بنویسی سعی کن چند اصل رو رعایت کنی.البت من کوچیکتر ازاونی هستم بخوام کسی رو نصیحت کنم.اما خوب به عنوان یه آدمی که چند سال میخونم و می نویسم یه چیزایی رو شخصا" سعی می کنم رعایت کنم که فکر می کنم یادآوریش برای خودم هم مفید باشه.

اول که نوشته های من تراوشات فکری منه.وقتی یه پستی رو مینویسم یعنی امروز می خوام راجع به این حرف بزنم.همین. بنابراین سعی کن تمرکزت رو روی پست من بزاری نه روی تربیت من و کمبود محبت من از آغاز کودکیم تا به حال.آخه قربونت برم شما چطور با خوندن یه پست به این نتیجه رسیدی که من کمبود محبت داشتم و دارم؟بد حالا گیریم هوشت سرشاره و فهمیدی باید بیای اعلام عمومی کنی؟ می خوای آبروی من رو ببری؟ آرهههههههههه؟

دوم که فدای اون شکیبائیت بشم خود منم تو تهرون به دنیا نیومدم.اگرمایه افتخاره که من افتخار می کنم که توی یه بلاد دیگه ای به دنیا اومدم.اگه نیست که منم شرمسارم که توی یه دهات دیگه ای به دنیا اومدم.

سوم اینکه در تمام دنیا قومیتهای متفاوتی داریم توی هر کشوری.یکی از نشونه های غنای تاریخ و فرهنگ اون کشور همین تعدد قومیتهاست.خیلی  هم خوبه.اما بالاخره این قومیت ها باید یه زبون مشترک داشته باشن که با هم ارتباط برقرار کنن.شما ادبیات غنی ایران رو نیگا کن.از همه زبونا شعر داره.ولی همه از همه زبوناش سردر میارن؟همین شهریار خدا بیامرز هم آذری شهر گفته هم فارسی.حالا اون بنده خدای که آذری بلد نیست اگه فارسی نبود اصلا می تونست این خدابیامرز رو تا این حد بشناسه و بهش افتخار کنه؟

نکنه آخرش هم اینجاست.عزیزم.فدات شم.قربون قدت برم.تو مطالب وبلاگ آخر خط رو میخونی.نویسنده ش هم منم.بنابراین اگه می خوای با هم در رابطه باشیم جای نقد مطلبم اینجاست نه وبلاگ یه دوست دیگه. لااقل یه زحمت می کشیدی علاوه بر اینکه نظراتت رو اونجا میدی میومدی و اینجا هم می نوشتی.بعد شما وقتی نوشته من رو نقد می کنی اون هم یه جای دیگه به جز وبلاگ من لااقل یه اسمی، آدرسی، چیزی از من یا نوشته هام بیار که اون آدمی که میره و واون نقد رو بخونه بیاد اصل مطلب رو هم بخونه. این رسم برقراری ارتباط و دوستی نیست.

منم در پایان به نمایندگی از خودم شما رو به صبر و شکیبایی و خوردن یه لیوان آب قبل از پر کردن خشاب قلمت دعوت می کنم. باشد که همه رستگار شویم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٧
    پيام هاي ديگران ()