آخر خط

بهاردخت نوشت

نمی دونم کی این پست رو می خونی یا اصلا" می رسی بخونیش یا نه.شیرین نوشتن و تلخ نوشتنت همیشه هست.با شیرین نوشتنات شیرین کام شدیم و با تلخ نوشتنات ناراحت.اما چیزی که فارغ از نوع نوشتنت آدم رو به خوندن وبلاگت وادار میکنه صداقت توی نوشته هاته.وقتی شیرینن ذوق یه کودک رو که داره از شادی بالا و پائین می پره رو میشه حس کرد و وقتی تلخ می نویسی گوشه گیر شدن همون بچه رو میشه دید.شاید تو این چند سالی که وبلاگت رو میخونم کم تلخ ننوشتی.اما این آخری یه چیز دیگه ایه.

بهاردخت عزیز عید و فرارسیدن فصل بهار یه اتفاق ساده س.خود به خود کاری نمیکنه.می دونی که یه مفهوم انتزاعی بیشتر نیست. البت اتفاقی که توی طبیعت رخ میده رو نمیشه نادیده گرفت.اما صبح روز یکم فروردین با بیست و نهم اسنفد هیچ فرقی نداره. عید مفهومیه که ما آدمها خودمون درست کردیم.بهانه هم براش داریم.می خوایم تلنگری باشه برامون.یه چیزی که یه تکونی بهمون بده و یادمون بندازه که هر چیزی رو میشه از نو ساخت.وقتی یه درختی که تمام ثمره ش رو غارت کردن بعد از یه دوره سرد زمستون باز هم شکوفه میده و ثمر میده دلیلی نداره که ماها به این ثمر دادن مجدد ناامید باشیم.البت این ما هستیم که شکوفه ها رو برای خودمون نشونه ای از امید فرض کردیم و همینه که باعث میشه فکر کنیم زیبا هستن.

بهاردخت عزیز تو بهتر از من می دونی که برگ ریز پائیز و سوز سرما و سیاهی شب زمستون چه نعمتی هستن برای اون درخت. بنابراین شک نکن که پشت اتفاقاتی که در نظر ماها تلخ هستن مشیت خیری هستش که استفاده از اون در اختیار خودمونه.می دونیم سالها اینور پرده رو نگاه کنیم.می تونیم هم دست رو به زانوهامون بگیریم و بریم پشت پرده رو ببینی.ممکن ماها خودمون به خاطر نداشته باشیم اما اگه بپرسیم خواهیم شنید که چطور روی پاهای خودمون ایستادیم و راه رفتیم.دهها بار زمین خوردن هم خللی توی اراده و امیدمون نزاشت.انقدر خوردیم زمین و بلند شدیم که درنهایت رو پا خودمون ایستادیم.اون زمان فقط یه چیز ما رو به تلاش کردن وا میداشت و اون امید بود.امید چیزیه که اراده رو برمی انگیزه.بدون امید اگه تمام کائنات هم جمع بشن برای کسی نمی تونن کاری انجام بدن.

همین الان می تونی بری و یه نگاه به اون بنفشه آفریقائیت بندازی.خودت می تونی احساسی بهش بدی که بهت سلام کنه.می تونی هم حس جامد بودن بهش بدی.می تونی زندگی رو طوری ببینی که از فردا صبح که در خونه تون رو باز کردی تو و نسیم زیبای بهاری به هم سلام کنین و نوازش دستهای مهربان و خیر نسیم رو روی صورت خودت حس کنی.

می دونم که کم از این حرفا نشنیدی اما خوب هیچ وقت برای شنیدن و عمل کردن دیر نیست.شاید هزار بار آدم باید یه چیزایی رو بشنوه تا یه بار قلبا" بهش ایمان بیاره و عمل کنه.

در ضمن بعضی از چیزا وصله نیستن.مدالهای افتخاری هستن که خود ماها از ارزشش بی خبریم.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
    پيام هاي ديگران ()