آخر خط

بازی نوشت

خسته اما شنگول در رو باز کردم.سلام که کردم و قیافه مادرم رو دیدم فهمیدم اتفاقی افتاده.قبل از اینکه وسایلم رو زمین بزارم طبق معمول خودش مغر اومد."چاه آشپزخونه زده بالا.دیروز بود که کارگر گرفته بودم.دوباره گند زد به زندگیم" یه نگاه کردم دیدم راست میگه.هرچی آت و اشغال بود اومده بود کف آشپزخونه رو گرفته بود. تعجبتو این جور مواقع همونطور که دوستان می دونن بهترین کار اینه که سریع رفت و به مادر شروع به هم دردی کرد و یه مانوری شبیه کمک رو اجرا کرد.در حال انجام همین حرکات بودم که از اون موسسه ای که بهشون زنگ زده بودیم بیان برای لوله باز کنی اومدن.کم کم داشتن شروع میکردن به کار که زنگ آپارتمان رو زدن.این بهترین اتفاقی بود که ممکن بود بیافته. هورا برادر جان با خانواده تشریف آورده بودن.برادرزاده م هم تو بغل برادر بود که تا دید من در رو باز کردم بدون مقدمه گفت: عمو بیشتاب اومدیم توپ باژی.یه نگاه به قیافه ی در هم مادرم کردم و گفتم: بدو،بدو بیا تو که عمو هم منتظرت بود.ایشون هم لطف فرموده و جیغی از سر شادی زدن و توپ رو انداختن توی خونه.بنده خدا مادرم که صحنه رو دید شوکه شد.از اون چشم غره های خانمان براندازش رو اجرا کرد. عصبانی

بی خیال نمیشد.هی می رفت و می اومد و می گفت: عمو بیشتاب بیا.منم هی می گفتن صبر کن.الان اومدم.کار آقای سرویس کار که تموم شد رفتم.از توی پذیرایی اولین شوت رو انجام داد.منم که مدتها بود باهاش بازی نکرده بودم نمی دونستم از لحاظ تکنیکی این همه پیشرفت کرده.بنابراین نتونستم توپ رو بگیرم.نتیجه ش هم خوب معلومه دیگه: توپ رفت سمت هر چی گند و کثافت و تالاپی افتاد وسط اون دریاچه.خوب برای مادرم که سالها با بچه ها تو مهد کودک سر و کله زده این صحنه چیز عادی ای هستش.اما تو خونه عمررررررا". ساکت یعنی اون موقعی هم که خودمون بچه بودیم تو خونه توپ بازی نمی کردیم.الان که همه در ظاهر بزرگ شدیم قاعدتا" نباید توپ بازی کنیم.اما خوب چه میشه کرد که هیچ چیز به اندازه جیغ شادی یه بچه دل انگیز نیست خجالت .بنده خدا هاج و واج داشت نگاهمون می کرد.برادرم به زور جلوی خنده ی خودش رو گرفته بود.خوب شد کوچیکه خونه نبود وگرنه تموم بود کار.مگه میتونه جلوی خودش رو نگه داره. خانم برادرم سریع بچه رو جمع کرد و برد تو اتاق منی که جرات نداشتم مادرم رو نگاه کنم تو اون حال. عاقلانه این بود که منم دنبالشون می رفتم همون تو.تا خانم برادرم رفت بیرون در گوش برادر زاده م یه چیزی گفتم.اون صاف رفت دم آشپزخونه: مادرم که وجود یه نفر رو حس کرده بود برگشت و دیدش.خوب به این یکی نمی تونست چیزی بگه.هر چه باشه ایشون مقام عظما هستن.تنها دختر کل طایفه و اولین نوه.اومد خرش کنه و یه دونه سیب بهش بده که گفت: مامانی توپمون افتاده تو آشپزخونه تون.میشه پشش بدین.دیگه حتی من و برادرمم نتونستیم جلوی خودمون رو نگه داریم. قهقهه آقای سرویس کار هم همین طور.مادرمم هم دیگه کم آورد.رفت و توپ رو تمیز کرد و با خنده پسش داد به مقام عظما و گفت: عزیزم دست عموت رو بگیر و برین تو حیاط بازی کنین. منتظر توپ رو که گرفت نا سر زانوهاش میشد.چشمک رو که دید بدو بدو اومد تو اتاق.یه ذره دیگه بازی کردیم وگفتم خوب عمو من برم دوش بگیرم و بغعد دوباره میام بازی کنیم.

از اون جایی که بچه ها به خوش قولی بزرگترا حساسن هنوز بدونم رو خشک نکرده بودم داد زد که عمو بیشتاب بیا توپ بازی. منم اومدم بیرون از حمام و یه چند دقیقه وقت خواستم تا سرم رو خشک کنم.آها اینم بگم که قبل از اینکه برم تمام آشپزخونه رو شستم و خشک کردم که مادرم دیگه ناراحت نباشه .اینو گفتم یه وقت فکر نکنین من بچه ی بدی هستم از خود راضی.نیمه دوم بازی وقتی شروع شد که مادر جان در حیاط خلوت مشغول سرخ کردن کتلت بودن.ایشون معتقدن که سرخ کردن غذاها تو اشپزخونه منجر به کثیف شدنش میشه. بنابراین یه گاز دیگه هم خریدن و گذاشتن تو حیاط خلوت که میرن اونجا غذاها رو سرخ می کنن. عینک این بار دیگه یاد گرفته بودم چی کار کنم.هر چی شوت زد رو گرفتم.هر چی باشه عمو جان جوونیاش فوتبالیست بودن.فهمیدم که راست پاست.توپ رو می انداختم رو پای چپش که نتونه یه ضرب شوت کنه و ضرب توپ گرفته بشه.یه لحظه مادرم صدام کرد.حواسم پرت شد و به جای اینکه توپ رو رو زمین قل بدم انداختمش.کمتر از نیم ثانیه بعد فهمیدم چه جنایتی کردم اما دیگه دیر شده بود.به حالتی که انگاری تو آخرین ثانیه وقت اضافی کریس رونالدو تو شیش قدم به دروازه بارسا شوت میکنه دوید سمت توپ.دیگه دیر شده بود.فقط باید توکل میکردم.وقت تمام

اونم بی فایده بود.توپ از رو زمین بلند شد.دنبال کرد مسیرش رو.خورد به لوستر. برگشتش رو هم دنبال کردم.روی میز ناهار خوری خورد به جای قاشق چنگالا.اومد بخوره به شکلات خوری رو عسلی که دیگه کنترلش کردم.اونم با یه شیرجه که آخرین بار شبیه ش رو تو دبیرستان رفتم تا تو یه بازی ناموسی گل نخورم.تمام این اتفاقات توی کمتر از دو ثانیه رخ داد.در مقابل چشمان مادربزرگ وقت تمام. واکنش ها به این صورت بود.برادرزاده م که جلوی خودش رو نمی تونه بگیره وقتی خوشحاله جیغ زد هورا.مادرش رنگش پرید و لبش رو گزید.برادرم نتونست جلوی خنده خودش رو بگیره.مادرجان مبهوت این صحنه بود که توی کل عمرش حاضرم قسم بخورم که عینش رو نیده بود.منم که در ثانیه اول حس کاسیاس رو داشتم وقتی پنالتی مسی رو میگیره.اما بعدش سمت نگاهم مثل بقیه رفت به سمت مادرجان.خیلی قیافه ش بامزه شده بود.خیلی محترماه غذا رو گذاشت روی کنسول آشپزخونه.تابلوی تعویض رو برد بالا.من رو تعویض کرد و خودش رو آورد توی میدون خنده.اولین رو که نه.دومین شوت رو که گرفت توپ رو برداشت و برد و برادرزاده م رو خر کرد که بیا با هم بریم شام بخوریم.من که از تعویضم ناراضی بودم.صاف رفتم تو اتاقم و کامپیوتر رو روشن کردم.خنده

می دونستم که اگه برادرم اینا برن و من بیدار باشم باید به اندازه ی 31 سال فقط غرغر گوش کنم.بنابراین قبل از اینکه اونا برن شب به خیر گفتم و به تخت خوابم پناه بردم.اونام نیم ساعت بعد رفتن.با اینکه بیدار بودم و دیدم که مادرم در اتاق رو باز کرد.چنان خودم رو به خواب زدم که انگاری جزئی از اصحاب کهفم.چشمک

فرداش عصری برادرم زنگ شد و کلی با هم خندیدیم.گوشی رو داد برادرزاده.گفت: عمو بیشتاب کی میای باژی برگشت رو بکنیم؟خنده من که خنده م گرفته بود گفتم عمو جون فعلا" کمیته انظباطی من رو محروم کرده..شنیدم که برادرم یه چیزی در گوشش گفت. اونم خوب بچه ی صادقیه و گفت: حرکت شیش رژایی رو انجام دادی؟قهقههقهقهه دیگه نمی تونستم جلوی قهقه م رو بگیرم.

نمی دونم شما هم با من هم عقیده این که بازی کردن به خصوص با بچه ها فرح بخش ترین کار دنیاست.بین خودمون باشه الان خیلی دلم میخواد زودتر بیاد و بقیه بازی رو بریم.نیشخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()