آخر خط

 

پریروز نوشت

عمه جان با شوهر گرامیشون تشریف آورده بودن عیادت مادر خانومی.اول که کلی شروع کردن پشت سر عموم صحبت کردن که ای داد بیداد خودش رو بیچاره کرد و چیزائی از این دست.منم طبق معمول برای اینکه زشت نباشه نشستم پیششون اما اصلا" هیچ حرفی نمی زدم.بعدش شروع کردن راجع به برادر بزرگه من حرف زدن که چه همسر خانومی داره(بعد از نه سال ازدواج!!!).کم کم بحثشون کشید به اینجا که پسر عموی منو تو مترو دیدن و پرسیده که چرا فلانی بچه دار نمیشه دیگه نه سال شد!! بعد عمه جان فرمودند که آره بابا کم کم سنش زیاد میشه و اگه یه خورده دیگه بگذره دیگه حوصله بچه بزرگ کردن ندارن.الان منو ببینین بچه م کلاس دومه داره دق می ده منو اصلا"حوصله ش رو ندارم. (نکته بامزه اینه که عمه خانوم نزدیک ٢٠ و خورده ساله که معلمه و الانم داره کلاس سوم رو درس می ده.من نمی دونم این که حوصله بچه خودش رو نداره که لااقل تکالیفش رو بنویسه چطور حوصله بچه های مردم رو داره؟)بعد پدر جان هم فرمودند: بله منم بهش گفتم اما پسرم ناراحت شد!!! تازه کلی هم طلبکار بود که چرا؟ یهو تو یکی از شبکه های ماهواره (یادم رفت بگم مثل همه مردم ما ماهواره نداریم از اصغر آقا همسایه بالائیمون یه سیم گرفتیم که جمعه بعد از ظهرا حوصله مون سر نره!) یه بابائی گفت: اگه بچه هاتون خیلی ساکتن یا حوصله ندارن بدونین که افسردگی گرفتن. عمه جون که الهی قربونش بشم یهو یه لبخند ژکوند به من نشون دادن و فرمودند: نکنه تو هم افسرده شدی؟ بعد رو به مادرم کرد و گفت:پس کی برای این یکی زن می گیری؟ بیچاره مادرم جرات نداشت جواب بده ولی به زور گفت: چه می دونم این یکی به آدمیزاد نرفته بزار هر وقت خودش بخواد میگه.شوهر عمه عزیزم که هر وقت منو می بینه می پرسه: الان کارت چیه (در حالی که من توی ١٠ سال اخیر فقط ٣ جا کار کردم)فرمودند: فلونی کم کم داره دیر میشه تا الان حوصله داری زن بگیر و بچه دار شو!! بعدش دیگه نمی تونی ها.من نمی دونم تو این همه گشت و گذار و مسافرت میری چرا تا حالا یکی رو پیدا نکردی؟پس این همه کوه میری برای چی؟ من در حالی که پدرم سرخ شده بود و با چشماش قسم می خورد: به خدا غلط کرد سعی کردم عصبانیتم رو قورت بدم و گفتم:من می رم کوه که چند ساعتی از دست آدما راحت بشم نمی رم حرمسرا که. البته یه جوری با لبخند گفتم که خیلی بهش برنخوره. بعد فرمودند که پسرعموی شریفم گفته که: پس فلونی (یعنی من) کی زن می گیرم؟ما منتظر عروسی هستیم.من با همون لحن مودبانه و حرارت بالای درون گفتم: اون که خودش فقط ۴ ماه با من فاصله سنی داره،دو جا کار می کنه، خونه هم که خریده چرا خودش نمی ره ازدواج کنه؟ عمه جون فرموند: خوب الان تو بزرگتر همه جوونای فامیلی که هنوز مجردی.خوب نیست.

این نمونه ای از گفتگوهای فامیلی رایج در جامعه س.همه دور هم جمع میشن و معمولا" یکی دیگه رو که نیست می ندازن وسط و شروع می کنن راجع بهش حرف زدن. بعد از یه مدت حرفا به گوش طرف می رسه و اگه یارو یکی مثل من و برادرم باشه که خوب دیگه.... آره و اینا.تازه می فهمم چرا بردادرم چند وقتی خونه ما نمی اومد و چرا خانومش می گفت من خجالت می کشم بیام خونه عمه تون.

چرا خیلی از ماها به خودمون اجازه می دیم راجع به دیگران هر جور که دلمون می خواد حرف بزنیم و قضاوت کنیم.این مشکل که گفتم همه گیره، بین جووناشم همینه فقط دوزش کمتره و دهنشون یه نموره قرص تر.چند وقت پیش یه جائی بودم که داشتن راجع به یه بنده خدائی حرف می زندن که زندگیش رو از هفت تیر برده به یکی از توابع تهران.خاک بر سر یارو که آخر عمری زن و بچه هاش رو بره کجا.این در حالی بود که می دونستن طرف دو تا بچه دانشجو داره که دارن تو شهرستان دانشگاه آزاد یه مهندسی خرج بالا می خونن.این بیچاره هم یه بازنشسته س که به دلیل مشکل قلبی نمی تونه بره سر کار.

من عاشق این فرهنگ فرنگیا که کاری به کار هم ندارن.علی دائی چند هفته پیش می گفت: من سه سال با یکی تو بایرن هم اتاقی بودم اما نمی دونستیم حقوقمون چقدره خوب شاید من دلم نخواد بگم حقوم چقدره.یکی از بستگان ما یه رو اومده بود خونمون و گیر داده بود که الان که کارت رو عوض کردی حقوقت چقدره؟ منم یه چیزی پرت کردم. قرمز شد گفت :ببین ما ٢۵ سال کار کردیم چقدر می گیریم اینا که تازه رفتن سر کار چقدر می گیرن؟منم با ناراحتی گفتم:خودت گیر دادی مجبوری بپرسی؟

نمی دونم مگه حرف دیگه ای نیست که راجع بهش بخواد صحبت بشه.یه دوستی داشتم که گاهی وقتا از عصر یه روز تا فردا صبحش راجع به شعر رو ادبیات و پزشکی و فوتبال و فیلم و این چیزا صحبت می کردیم و معمولا" هفته ای یکی دو شبم اینطوری سپری می شد بدون اینکه حرفامون خیلی تکراری باشه.کمترین میزان ممکن راجع به بقیه حرف می زدیم.نزدیک به ١۵ سال با هم دوست بودیم اما نمی دونستیم حقوق اون یکی چقدره؟بهر حال من الان چند سال که دیگه خونه هیچ کدوم از فامیلامون نمی رم طوری که وقتی برای عروسی پسر عمه م تابستون رفتم زنجان همه مونده بودن که چی شده.اونم تازه نمی خواستم برم اما چون شرایط خاصی داشت این پسر عمه نازنینم دو سه روز رو سعی کردم تحمل کنم.بامزه این بود وقتی که اومدیم سر خونه و زندگی خودمون همه تیر طایفه زنگ زده بودن که چه پسر باشعوری اصلا" راجع به بقیه حرف نمی زد و اظهار نظر نمی کرد.(بیچاره نمی دونستن که حوصله شر درست کردن دارم).

من نمی دونم که اشتباه می کنم یانه ولی سطح روابطم رو با بقیه سعی کردم به پائین ترین حد ممکن برسونم که یه وقتی برام شر درست نشه.راستی دقت کردین که همه ش دارم راجع به بقیه می نویسم!!!!

شعار هفته: من به کار کسی کاری ندارم که کسی به کارم کاری نداشته باشه. 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۸
    پيام هاي ديگران ()