آخر خط

تولد نوشت چهارم

وقتی کلید را به در انداختم صدایی از داخل خانه نمی آمد.فکر کردیم کسی خانه نیست.اما خوب از تعداد کفشهای داخل جا کفشی معلوم بود که همه هستند.پاورچین پاورچین به داخل آشپزخانه رفتم تا یواشکی یک لیوان آب بخورم. گاوچران مادر آمد.در کمال تعجب این بار خندان آمد.به خودم گفتم این چیزها بی دلیل نیست.خیلی رک پرسیدم: چی کار داری؟ با خنده جواب داد: هیچی.لعنت به ماست بندی که ماست خودش رو نشناسد.فکر کردم دوباره کسی را دیده و می خواد بازهم زور بزند بلکه دست من را بند کند و فکر کرده شاید پس از نمی دانم چندمین بار موفق شود.اما خوب هم اشتباه کردم و هم درست فکر کردم.شیرهای سرویس های بهداشتی تعمیر میخواست. ولی پای هیچ خانمی در میان نبود.اوه کارم که تمام شد دیدم با یک چیزی در دست آمد.بعله ست لوازم اصلاح بود.قبل ازاینکه حرف بزنم گفت: بیا .تولدت مبارک.فکر نکنی یه وقت یادم رفته.باورم نمیشد.گرچه یک روز زودتر می داد کادو را.آن هم نه از سر فراموشی.طبیعتش طوریست که وقتی چیزی برای کسی می خرد نمی تواند نگه ش دارد و سریع باید تقدیم طرف بکند.آرزوی چندین ساله اش را باز هم تکرار می کند: ایشالا امسال دیگه نامزد کنی و بعد بری تو خونه ی خودت.و من هم مثل همیشه: دستت درد نکنه.بده ببینم چی گرفتی حالا.

چقدر زود می گذرد.به همین سادگی عدد 31 را جلوی چشمانم می بینم.اسمش خیلی دهان پر کن است.31 سالگی.اما وقتی به کنح قضیه فکر میکنم می بینم که هنوز خودم باورم نشده که 31 سالم است.هنوز هم تی شرتهای رنگی می پوشم،هنوز هم سوت می زنم،هنوز هم بی خودی برای خودم مسئولیتی نمی تراشم که از چیزهایی که دوستشان دارم عقب بمانم،هنوز هم می خندم،هنوز هم امیدوارم،هنوز هم پای رفتنم ازماندنم بیشتر است و هنوز هم می جنگم.لبخند

دوباره آمد سراغم: امشب باهاش اصلاح کن ببین خوبه؟ خندان جواب دادم: آره.متاع متاع خوبیه.چیزی که این به درد نخور بگه جنس خوبیه.خوب معلوم است برادرم گفته برود ست آرکو بخرد.برای اولین بار چیزی را بن من گفت که باورش برای هیچ شنونده ای ممکن نیست حتی خودم." یادمه دم اذون صبح بود که به دنیا اومدی.از همون اول معلوم بود که به آدمیزاد نرفتی.راحت و بی دردسر به دنیا اومدی.اولش ترسیدم چون هیچ سر و صدایی نمی کردی. بعدش این دکتر بنده خدا داشت شاخ در می آورد.اول فکر کردم به راحت ریز و ریقو بودنته اما بعد فهمیدم که نه قضیه چیز دیگه ایه.بنده خدا دکتره در حالی که چشماش از حدقه داشت بیرون میزد گفت: خانوم این اولین بچه ایه که تو کل عمرم می بینم وقتی به دنیا میاد داره می خنده. قهقهه نگاه که کردم بهت دیدم راست میگه.اصلا" گریه نمی کردی.می خندیدی. نیشخند بهم گفت: این بزرگ بشه پوست تو و آقای مهندس رو میکنه. الان می فهمم که راست می گفت. هیچیت به آدمیزاد نرفته" 

و الان فقط 4 ساعت به آن زمان مانده.حس غریبی دارم.هم خوشحال و هم نگران.خوشحال از اینکه از کمترین فرصتهایی که برایم پیش آمده بیشترین استفاده ها را کرده ام.وجدانم راحت است.نگران از اینکه باز هم باید هر چه که تنیده ام را ولو به قیمت سلامتیم، بگذارم و بروم.گاوچران

به هر حال زندگی ساری و جاریست و طالع من هم مشخص.این تولد هم آمد.تا بعدی نمی دانم چه خواهد شد. ترجیح میدهم که هیچ آرزوی نکنم جز یک چیز:

خداوندا این قدرت را به من بده که هیچ حقی را ناحق نکنم و هیچ ناحقی را حق نکنم.خیال باطل

 

اجالتا" ترانه آهنگ بسیار زیبا و البت قدیمی معین را داشته باشید.به رسم هر ساله چشمک:

 برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

توئی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

نشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهام

بگیره هرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته م

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهن رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

پ ن: و خداوند یاور مومنان است و آنها را از تاریکی ها به سوی روشنائی ها هدایت می کند.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()