آخر خط

وقتی سروها ایستاده می میرند

از نظر همه حماقت محض است.بدترین کاری که در شرایط فعلی می توان انجام داد.رها کردن جایی که تو طراوت و سلامتیت را در راه سرپا شدن مجدد آن فدا کرده ای.آن هم در شرایطی که ثمره ی کارهایت اکنون بعد از 4 سال نمود پیدا کرده.برخی هایش ریالش رسیده و برخی هایش هم به طور معنی داری حس می شود. اما ((کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها؟)) چه می دانند که تو تشنه موفقیت بودی نه پول.یک بازنده چه می داند که فریاد شادی برنده شدن یعنی چه؟

برای تو مهم این بود که در آخرین روز سال خنده را بر لبان کسانی ببینی که در طول سال اشک را به چشمانشان آورده ای.می توانستی معامله قبلی ها رو انجام بدهی و در طول سال لبخند بزنی دست به کمر راه بروی.آخر سال هم اولین نفر در صف شاکیانی قرار بگیری که سه انگشتی که به سوی خودشان است رو نمی بینند و فقط آنی را می بینند که کسی را نشانه گرفته است.

اولین نفری که فهمید باید بروم کسی است که در طول زندگیم همیشه رابطه ی دزد و پلیسیم با او برقرار بوده. همان شب اولی که خیلی عادی به خانه آدم و لباسهایم را دقیقا" سر جای خودش گذاشتم و رفتم دوش گرفتم و شام خوردم و کتاب خواندم و خوابیدم فهمید که وقت رفتنم فرا رسیده است.فیلم بازی کردن شبهای دیگر هم بی فایده بود.""همون شبی که تمام کارات رو درست انجام دادی فهمیدم که یه مرگیت هست""

امروز حال مل گیبسون را داشتم هنگامی که در سکانس جادویی شجاع دل نا امیدانه به پرنس اسکاتلند نگریست که در جنگ استقلال در روبه رویش بود.امروز تلخی نگاهش را تا عمق استخوان هایم حس کردم.چه احمقانه داشتم برای کسی تقاضای 12 ماه عیدی می نوشتم که سه ماه در سال را نبوده است.آنوقت می شنوم که ""شما رئیسا همه تون غیر قابل اعتماد هستین."" و چقدر عقده در این جمله اش نهفته بود.

می بینم روزی را که مایوسانه بازگشته به همین کارش.حیف که آن روز دیگر نشانی از من نخواهد بود.

کپن من در جایی که نشانی از جاه طلبی در آن نیست تمام است.

می گویند سروها ایستاده و آزاد می میرند.

راست است؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()