آخر خط

ایمان نوشت

از روز اولی که دیدمش ازش بدم اومد.خوب چیه مگه؟ می دونم که نباید پیش داوری کرد و آره و اینا.ولی خوب حقیقتش اینه که دیدار اول هر کسی یه اثری از اون توی وجود آدمها می زاره.و من ازش بدم اومد.ریش و پشم و ... .تعریفش رو زیاد شنیده بودم.به عنوان یه نیروی تراکتور حواس جمع.از بچه گی کارخونه ی ما کار کرده بود.بعد از سربازیش وقتی نیرو می خواستیم به برادر رئیس جون گفتم که یه زنگ بزن بهش و ازش بپرس که میاد یا نه.پیغام فرستاده بود که من بیام اونجا چی کاره میشم؟ من اولش موندم منظورش چیه.بعدش متوجه شدم که منظورش اینه که بیام سر کارگر بشم.مثل قبل. خوب معلوم بود که عمرا " قبول نمی کنم.یکی دو ماه گذشت و یه روز صبح که اومدم دیدم یه پسری تو اتاق استراحت آقایونه.اولش نشناختمش اما بعد فهمیدم خودشه.برادر رئیس بهم گفت که شب قبلش زنگ زده بوده که بیام اونجا سرکار؟ اینم گفته بود همین فردا بیا.

همون روز رفتم سرکشی تو خط تولید دیدم پشت دستگاه داره مفاتیح می خونه مثل اینکه. به روش نیاوردم.ظهر اومدم تو اتاق استراحت آقایون دیدم داره قرآن می خونه.از برادر رئیس پرسیدم این همین طوری بود قبلا"؟ گفت : آره. یادمه یه روز کلی کار داشتیم و می خواستیم بار رو از کارخونه خارج کنیم.اینم صاف دم در خروجی کارخونه جلوی جا کفشی هوس کرده بود نماز بخونه.یه چرخ زدم دیدم باز داره نمازمی خونه.یه خورده گذشت دیدم بی خیال نمیشه.یه ذره غر و لند کردم که زود باش بابا.مردم که دم در منتر ما نیستن.منتظر

حقیقا" با دین و ایمون ملت کاری ندارم اما نمی دونم چرا آدمهای خیلی خیلی مذهبی به دلم خیلی نمی چسبن.اینکه آدم بدون اجازه کارفرماش بشینه پشت دستگاه دعا بخونه برام بی معنی بود.البت تا اون موقع هم ندیده بودم.

خلاصه که این بنده ی خدا قبل از اینکه من قدوم مبارکم رو اونجا بزارم سرکارگر بوده.تو سن 19 سالگی.اینا از قدیم عادات کارگری احمقانه ای داشتن.فکر میکرد که هنوزم همین طوریه.مثلا هر چیزی که برای کارخونه از لوازم مصرفی می اومد یکیش رو برمی داشت. همون اولین بار که دیدم از دستکش های کار بدون اجازه برداشته پیغام داده که بابا جون وردار بیار.گفته بود نه.ما قبلا" این طوری بودیم.چند سال سیستم همین طوری بوده. هنوز جمله قاصد راه تموم نشده بود که رفتم تو اتاق استراحت آقایون و در کمدش رو باز کردم و هر داشت ریختم رو زمین و هر چی که دلم میخواست برداشتم.این یکی کارگرا قضیه رو می دونستن اما برای اون نامفهوم بود در اتاق رو باز کرد که بیاد تو.بهش گفتم اینجا طویله نیست که همین طوری سرت رو بندازی پائین بیای تو.برو گمشو سرکارت.وقت استراحتت که شد بیا در بزن اگه اجازه دادم بیا تو.خوب بنده خدا ترسیده بود.همین طوری داشت نگاه می کرد که یه لحظه نگاهش کردم.اونم فهمی چی به چیه و رفت. اونجا فهمید که یه من ماست چقدر کره داره.منم فهمیدم که میخ آهنین رو میشه با فشار تو سنگ فرو کرد.

کم کم عادت کرد به شرایط منظم.البت خدائیش خیلی پسر منظم ومرتبیه.یه روز به ما خبر دادن که یه عروسی تو کارخونه در پیش داریم.پرسیدم کی؟ اسم اینو گفتن.تعجب کردم.گفتم اینکه 22 سالشه فقط؟ گفتن که دیگه عاشق شده بیا و ببین.باورم نمیشد. بعد متوجه شدم که عاشق یکی از کارگرای کارخونه شده.یه دختر خانوم 20 ساله. تعجبم بیشتر شد.چون طرف خیلی قری بود.آرایش می کرد و سرخابی و ... .اینکه قاعدتا" با اون نباید می پرید.متوجه شدم که مستخدم کارخونه هم واسه خیر بود.صداش کردم تو دفترم و دعواش کردم که چرا بدون اطلاع ماها این کار رو کرده و چرا باید ما آخرین نفرات باشیم که می دونیم.خندید و گفت که چیزی نیست که؟ سخت نگیر.از این اتفاقات اینجا افتاده.اینو که گفت بیشتر عصبی شدم.ازش پرسیدم: کدومشون اونوقت ختم به خیر شده؟ و اون متوجه منظورم شد.

آمار دختره رو داشتم یکی دو بار با یکی از کارگرای سابق که همشهریشون بود قرار مدار کرده بود.بیرون کارخونه.منتها چون به من ربطی نداشت دخالت نکرده بودم.اومدم به پسره بگم به خودم گفتم بی خیال.آبرو ملت رو نبرم.

یکی دو روز بعد خبر دادن که به هم خورده همه چیز.منم که حدسش رو میزدم اصلا" تعجب نکردم.آقا رفته بود به خانوم گفته بودن که دیگه نباید بیای سر کار.آرایش  هم نکن.چادر هم سرت کن.طرف  هم پرسیده بود که از دار دنیا چی داری؟ بعد متوجه شده بود که نه پول داره و ونه عقل.اونم یه روز قبل از خواستگاریش گفته بود نمی خواد بیاین.من قصد ازدواج ندارم. وقتی شنیدم شک کردم.گفتم به خودم که پای یکی دیگه درمیونه حتما" که یه چیزایی داره.دیگه از اون روز شروع شد جریانات.خود من فقط 2 ساعت با پسرک حرف زدم و راهنمائیش کردم.هی گفتم بابا این ریخت تو نیست.تو هم که هیچی نداری.یکی دو سال کار کن و پولات رو جمع کن بعد زن بگیر.اما خوب نرود میخ آهنین در سنگ.گریه

یه روز دیدم یه گوشی آخرین مدل آورده و 700-800 تومن هم تو خرج افتاده براش.حدس زدم که چشم و هم چشمیه.اما فهمیدم که دختره میخواد کلاس کامپیوتر بره اینم براش یه گوشی گرفته که ویندوز خور باشه.فروشنده ی موبایل هم خر گیرش آورده بود و بهش گفته بود که با همینم میتونه تایپ کنه یاد بگیره.دوباره صداش کردم که نکن.آدم باش. اما خوب نرود میخ آهنین در سر هیچ مردی.گریه

یه روز متوجه شدم که بیچاره دختره کلی کارتن دور خودش چیده.از طبقه بالا کارخونه نگاه کردم و دیدم که پسرک عین یویو هم ش میاد اینو نگاه می کنه و میره پشت ماشینش. برادر رئیس رو بردم تو دفترم و فیلم رو نشونش دادم.گیر داد که نه تو بد بینی. این حوصله ش سر رفته که میاد و میره.بهش گفتم: آخه کی از صبح ساعت 8 تا ساعت 3 بعد از ظهر حوصله ش سر میره که هی بیاد و بره؟ اما خوب نرود میخ آهنین در مغز خر.گریه

کم کم خبر دار شدم که چند سال پیش یه شب رفته خونه یکی از کارگرای شمالیمون و عاشق خواهر یارو شده.اونم تو یه شب.بعد گفتن که بابا این نامزد داره.یه روز هرچی پول داشته آورده کارخونه و می خواسته بده به پسره که بده به نامزد خواهرش که بره پی کارش.تعجب شانس اورده که یه عاقلی پیدا شده و اجازه نداده بود این کار رو بکنه.بعدشم یه شب از کارخونه زنگ زده به موبایل دختر مستخدممون و ... .

چند وقت پیش یه روز صبح اومدم تو اتاقم و دیدم که یه بشقاب شیرینی رو میزمه. پرسیدم چه خبره؟ گفتن عروسی خانم فلانیه.تقریبا " هر کی شنیده بود اول از همه گفته بود : اوه.آقای ... چی کار که نکنه.این کارگرای احمق هم شب به یارو گفته بودن که کجایی که طرف نامزد کرده و موهاش رو هم رنگ کرده و دیگه هیچی.یارو اول باور نکرده بود.اما خودش که شیرینی رو خورده بود دیگه فهمیده بود که قضیه جدیه.خنده دو هفته بعد اومدم صبح تو اتاقم دیدم که یه جعبه شیرینی بسیار گرون قیمت رو میزه.پرسیدیم که این چیه؟ گفتن عروسی آقای ... .پیش خودم گفتم که آخییییییییییش راحت شدم. رفتم و وبهش تبریک گفتم و ازش تشکر کردم.چند بار هم به عناوین مختلف نصیحتش کردم که بابا جان این کار رو بکن و اون کار رو نکن.دختره سال آخر دبیرستان بوده انگاری. معرفی کرده بودن بهش.بعد از یکی دو هفته اومد ودرخواست وام کرد.مام تو سیستم کارخونه مون از این وام و وام بازای خیلی نداریم.گفتم باشه ولی.قول دادم که براش می گیرم. دیدم رقم نجومی ای میخواد.منم بهش گفتم که نهایت 500 تومن بهت بدن.

بالاخره روز خداحافظی دخترک رسید و اومد حلالیت و این حرفا طلبید.یه حس خوبی داشتم.3 سال پیش مادرش اومد تو دفترم.به لحن شیرین محلیشون گفت که: آقا ما تعریف شما رو زیاد شنیدیم.دخترم رو دست تو می سپرم.فکر کن خواهرته.منم بهش گفتم: خانوم دست خدا بسپر دخترت رو و مولی علی.ما چیکاره ایم.حالا بعد از سه سال با کار کردن تو کارخونه ی ما برای خودش جهیزیه خریده بود و رفت خونه بخت. خیلی کوک بودم.اما چه سود که نرود میخ آهنین در مغز دوم مردهاگریه.(لازم نیست توضیح بشتری بدم که؟نیشخند) فرداش  اومدیم دیدیم سر صبح همه دارن می خندن. پرسیدم چی شده؟ گفتن که فلانی وقتی فهمیده  این خانومه دیگه نمیاد دیشب تا صبح گریه کرده و رفته دمپائیای خانومه رو بغل کرده و بوسیده.من متعجب خیلی نشدم.از خود راضی چون فهمیده بودم که نه ناموس حالیش میشه و نه چیز دیگه ای.برادر رئیس رو صدا کردم و پرسیدم ازش که نظرش چیه درباره دردونه ش؟ گفت که: هیچی.من که نمی دونم این کار رو کره یا نه.دیروز کلی خوشحال شدم این خانومه رفت تا این حواسش جمع بشه.در اون لحظه من یاد تعریف فیدل کاسترو از جرج بوش پسر افتادم که وقتی برای اولین بار تو حیاط سازمان ملل همدیگه رو دیده بودن: امیدوارم به اون احمقی ای که قیافه ش نشون میده نباشه.اینجا من مطمئن شدم که به همین حماقتی هستش که قیافه ش داره نشون میده.مژهکارگرا به گوشش رسوندن که بیستاب به خونت تشنه س.یکی دو روز نیا کارخونه. اونم همین کار رو کرد.

هفته ی پیش اومد پیشم و گفت که از فردا تا 10 روز نمیاد.عروسیشه.منم داغ کردم و گفتم اگه مغز دوم داری نیا. خندهببین چی کارت می کنم.تو مثل اینکه نمی دونی باید اول مرخصی بگیری بعد بری هر گهی دلت میخواد بخوری.نه اینکه هر غلطی دلت میخواد می کنی و  بعدش میای مرخصیش رو میگیری.در ضمن 10 روز مرخصی هم نداری.طبق معمول شفیعش رو فرستاد اتاقم.به طرف گفتم که ما این همه الان کارمون گیره.بعد تو اینو 10 روز میخوای بفرستی بره؟خوب خبر مرگش از هفته ی پیش می گفت تا من یکی دیگه رو نفرستم بره.اونم خندید و گفت عیب نداره.اگه کم اومد خودم شب میام جاش کار می کنم.اونجا من یه بار دیگه یه صلوات به روح فیدل دوست داشتنی فرستادم.خنده

شبی که می خواست بره یکی از متاهلای کارخونه رو صدا کردم.بهش گفتم که بره و یه چیزای مهمی از زندگی زناشویی رو یادش بده. عینک این یابو که هیچی حالیش نیست. یهو خودش و یکی دیگه رو بدبخت میکنه.هر چی توجیه ش کرده بودن دیده بودن فایده نداره.یکی از کارگرا که خیلی با هم عیاقیم اومد تو اتاقم در حالی که نمی تونست جلوی خنده ش رو بگیره.پرسیدم چی شده؟ گفت یه نیم ساعتش بهش مرخصی بدم که این خل وضع ورداره ببره یه داروخونه و راهش بندازه.

زنگ تفریح: اخیرا" خیلی با کارگرا عیاق شدم.تقریبا" روزا کلی برای هم جک میگیم.دم عیدی می خوام انر‍ژی داشته باشن.یه روز متوجه شدم که هی همه میگن: طغرل طغرل.پرس و جو که کردم فهمیدم که طرف زنگ زده و کلی مشاوره دوباره گرفته. اینام شرط بستن که طغرل (بچه ی طرف) تا سال دیگه به دنیا میاد یا نه. خجالت

 

پ ن:    چون بید بر ایمان خویش می لرزد            که دل دردست کمان ابروئیست کافرکیش

+ بی سرزمین تر از باد ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()