آخر خط

غرغرنوشت (2)

از در اومدم تو.خسته و کوفته و سوت زنان.(این سوت زدن عادت منه.ترکش هم نمی کنم) کفشم رو که تو جاکفشی گذاشتم صداش بلند شد: از کنار برو، دمپائیام رو پام می کنم و ظرف غذام رو میزارم رو کنسول آشپزخونه.دوباره سریع از تو آب چون برش داشتم چند تا از کاغذام رو خیس کرده.به سمت اتاقم که میرم یه دونه سیب هم برمی دارم که بخورم.چقدر گرسنه م بود.بازم صداش در میاد: بزار از در بیای تو بعد.لباسات رو عوض کن.دنبالت نکردن که. خوب واکنش من معلومه.کوچکترین توجهی نمی کنم.هنوز کاپشن رو در نیاورده کامپیوترم رو روشن می کنم.چند ثانیه هم چند ثانیه س.بازم صداش بلند میشه: این لباسات رو از اینجا بردار.اصلا" مگه این هفته تو ‍ژاکت تنت کردی که اینو ولو کردی اینجا.بازم کار خودم رو می کنم.میرم که دست و رویی بشورم.یه لحظه فکم تیری کشید.یادم افتاد که دیروز دندون رو عصب کشی کردم.ورم هم داشت. دهنم رو باز می کنم که ببینم در چه وضعیه که یهو زیر چشمام رو می بینم.راست میگه.سیاه سیاه شده اما نه دیگه در حد معتادای ریقو.بی خیال دندون.صورتم رو خشک می کنم.

 

به سمت کیفم میرم که روزنامه امروز رو بخونم که بازم صدای غر و لندش میاد: به جای این کارا آگهی ها رو نگاه کن.شاید جایی پیدا شد برات.بازم جواب نمیدم و کار خودم رو می کنم.

برای نمی دونم چندمین بار رشته ی افکارم رو پاره میکنه: این چرا دیر کرده نیومده؟ این بار چیزیه که میشه جوابش رو داد: روزای زوج کلاس زبان داره.نمی دونی مگه؟ توپخانه ش دوباره تجهیز میشه و شلیک میکنه: خوبه پس.حرف زدن هنوز یادت مونده.آخه خونه نیومده؟ شطرنج رو ادامه میدم: من فرمانده ش نیستم. حتما" کارش داشته دیر فرستادنش.اونم یک راست رفته کلاس زبان.دیگه نیومده خونه. " اگه نگه ش داشته باشن چی؟" خیلی خونسرد: خوب هیچی.کلاس زبان نمیره و شب تو پادگان می مونه." شام بهش میدن؟ سرده.شب چی کار میکنه؟" با همون لحن میگم: غذا بهش نمیدن.اونم گرسنه می مونه و شب تا صبح از سرما هم سگ لرزه میزنه.این اتفاقیه که براش رخ میده.در این لحظه کیش شد "خوبه دشمنش نیستی.برادرشی." 27 سالشه. خودش گلیمش رو از آب بیرون میکشه.این همونی که وقتی من داشتم میرفتم سربازی پزش رو به من میدادی که این عرضه ش بیشتر از توئه.کاش اینو می بردن.خوب از اون روز 6 سال گذشته.نکنه عرضه ش آب شده؟

برای چند دقیقه سکوت حکم فرما میشه.آخیییییییییش.اما زهی خیال باطل.از کارخونه تون چه خبر؟امروز قرارداد بستی با جایی؟ نه مثل اینکه ول کن نیست.اما بازم ادامه میدم: آره.یه قرارداد با ناسا امضا کردم یه دونه هم با نیروهای اتمی بوشهر.نمی دونی چه التماسی می کردن.

چند دقیقه بعد در حالی که موشکهای بالستیکش رو نشونه رفته شروع میکنه: پاشو تلویزیون رو روشن کن اخبار شبکه ی دو رو بگیر ببین چه خبره. در حالی که سرم تو ایمیلام هستش: به من چه.خودت می خوای اخبار گوش کنی.روشنش کن.سه سوت بعد گوشم زنگ میزنه.رفقا دعوتم کردن برای سفر به شمال. خدمت رفقا عرض می کنم که یه بار اخبار رو گوش کنن تا متوجه بشن وضع راه و هوا چطوریه.اما خوب وقتی بحث سفر پیش بیاد این حرفا تو گوش این جماعت نمیره.با مصیبت حواله شون دادم آخر هفته تا تصمیم رو بگم.گوشی رو هنوز سر جاش نزاشتم بهانه جدید رو میشه: کار و زندگی ندارین که.از اون ... یاد بگیر.مسافرت رو بی خیال شده و داره پول جمع می کنه.4 روز دیگه هم یه نفر رو پیدا میکنه و میره سر خونه و زندگیش.از این حرفش خنده م می گیره: اون بنده خدای 10 ساله همه ش دنبال یکی می گرده به این نیت.اما کلهم تیرش به سنگ می خوره همیشه.در ضمن همین الانم سر خونه و زندگی خودشه.آدم اضافه هم لازم نداره.از وقتی هم پدر و مادرش خونه براش خریدن دیگه ورزش رو کنسل کرد.به هر حال جوونه دیگه.این آخری رو که گفتم نیشمم باز کردم.

این بار از توی آشپزخونه صداش اومد.این ظرفت چرا چربه؟ بلد نیستی چطور بشوریش؟ از تعجب شاخ در آورده بودم.خودم آب جوش سماور رو ریختم توش و تمیزش کردم.یعنی اون همه فحش خریدم بی خودی بوده؟ رفتم دیدم که بعله.طلبکارانه گفتم: یه وقت از نور برات می گیرم.فکر کنم زمان چکاپ سالیانه ی عینکت رسیده. اون پلاستیکیه رو من برده بودم.آلومینیومیه مال من نبوده.یحتمل مال بابا بوده و اونم سرش شلوغ بوده و نرسیده خوب بشورتش.

 

فردا

سوت زنان در رو باز می کنم و سلام میکنم.با خنده میگم: می دونم چقدر منتظرم بودی عزیزم.ببخشید ترافیک بود.ظرف غذام رو روی کنسول آشپزخونه می زارم دوباره میرم تو اتاقم.

چند ثانیه بعد: اتاقت رو مرتب کن.شاید مهمون  بیاد.با همون لحن انر‍ژیک می پرم وسط حرفش: مهمون؟ کی هست حالا این نگون بخت؟ چه میدونم شاید عمه اینات بخوان بیان.متوجه شدم که خالی می بنده.یه باشه میگم و خلاص. چند دقیقه بعد دوباره بهانه همیشگی رو پیش کشید: اون لوازم کوهت رو از تو حیاط خلوت بردار. مگه اینجا چقدر جا داره که اینا رو همه ش ولو میکنی؟ دیگه بحث ناموسی شد.پای وسایل کوهم اومد وسط. رفتم دیدم همه رو داره می ریزه سر راه که به زور مجبور بشم برش دارم.خیلی با حوصله و محترمانه همه رو جمع کردم و بردم تو اتاقم.تلفن زنگ زد و رفت تواتاقش مشغول حرف زدن شد.بازم ننه من غریبم بازیش گل کرد: نه بابا،انگار مسافرخونه س.میام و میرن و دوش می گیرن.کاش یه دختر داشتم که عصای دستم بود. خوب در این مرحله دیوار که بنده باشم کاملا" متوجه شدم.صداشم بلند کرده بود که بشنوم.

بازم برنامه ی هر روزه م رو تکرار کردم.بعد از چند دقیقه صدام کرد که بیا و این ظرفا رو بچین تو کابینت. الان موقع پاتک شبانگاهی بود: بده به همون دختری که می خواستی بچینه تو کابینت.من که مسافرم.چند دقیقه بعد دوباره میگه: میای یا نه؟ خوب این بار لحنش عوض شد.باید می رفتم.خیلی حق به جانب گفتم: چی می خوای؟ کدوم ظرف؟ در حالی که ظرفا رو می چینم ازش می پرسم: حالا اینا رو کی گذاشته پائین؟ جواب پاتکم رو میده: همون دختری که ازش حرف می زدم.به قول پدرم خوب از پس همدیگه بر میایم. این بار از در پشتی وارد میشم: این همکارات دختر هم و سن سال ماها دارن؟ با تعجب گفت: تا دلت بخواد.تو کافیه اراده کنی.با نیشخند جواب دادم: میشه الان به بهترینشون زنگ بزنی؟ از تعجب داشت خشکش میزد.حالا چه عجله ایه.فردا با مادرش حرف میزنم.من که فهمیدم تو یه باغ دیگه س دوباره کرمم گرفت: نه الان میخوام خودم باهاش حرف بزنم.فردا دیره.با غرولند گفت: شاید پدرش خوشش نیاد.بهش گفتم: نه بگو.گوشی رو بزاره رو آیفون تا باباش هم بشنوه.چیز خاصی نمیخوام ازش بپرسم.فقط می خوام بدونم اونم وقتی از سر کار بر میگرده ظرفاش رو شسته میاره؟ خودش لباساش رو می شوره و اتو می کنه؟خودش دستش تو جیب خودشه؟ خودش شهریه ش رو داده تو دانشگاه؟تو کل تحصیلاتش کلا" چند تا درس رو افتاده و اصلا" پدر و مادرش چند بار به مدرسه ش سر زدن؟ می خوام بدونم تو خونه شون باباش ظرفا رو می شوره و مادرش هر چی غذا بزار جلوش هیچی نمیگه و اگه سه روز هم یه جور غذا ببره سر کار بازم صداش در نمیاد؟می خوام ازش بپرسم صبح که تند تند صبحانه می خوره خودش سریع جمع می کنه و می شوره و میره؟ اصلا" خودت ازش بپرس که دخترم آخرین باری که دست مادرت رو گرفتی و بردیش سینما ی بوده؟ اینا همه رو ول کن.فقط بپرس پول قبض موبایلش رو کی میده؟

کارم تموم شد.دیدم رفته تو فکر.این بار هم موفق شدم.اما می دونم که این پیروزی شیرین نهایتا" چند روزه. بازم غرغرهاش شروع میشه و بازم باید یه گوشم در باشه و یکیش دروازه.

البت یه چیزی هست این وسط: اگه یه دختر داشت یکی بود که بشینه باهاش حرف بزنه و غیبت کنه.

راستی عکس العمل شماها در برابر غرغرهای اعضای خونواده تون چیه؟

 

پ ن: یه دوست جان مجازی واقعی ای داریم ما که به از شما نباشه خیلی بچه ی خوبیه. فردا قراره پدرش رو عمل کنن.دعا کنین براش.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()