آخر خط

قومیت نوشت

یادم می آید وقتی وارد فضای مدرسه شدم یکی از بزرگترین دردسرهایم صحبت کردن به زبان فارسی یا محلی بود. تا قبل از آن عادت کرده بودم که همیشه با زبان محلی صحبت کنم.اما وقتی وارد کودکستان شدم متوجه شدم که باید اینجا فارسی حرف بزنم. بیشترین عذاب وقتی بود که می خواستم با مادرم حرف بزنم.اول که مادر در مدرسه مدیر بود نه مادر.از بچه گی هم عادت به لوس بازی نداشتم و این از بزرگترین افتخارتمان بود(هرچند که بزرگتر که شدم متوجه شدیم که چقدر محبت و کودکی را طلبکارم)کلی طول کشید تا بتوانم این موضوع را درک کنم که باید در مدرسه با مادر فارسی حرف بزنم. قانون بود.به خاطر اینکه فارسی تنها زبانی بود که با آن می توانستیم با سایر هموطنانمان ارتباط برقرار کنیم.اگر با زبانی غیر از فارسی حرف می زدیم باید جواب پس می دادیم.(چون چند زبان محلی هم داشتیم)

درست به همین دلیل وقتی به تهران آمدیم هیچ مشکلی در برقراری ارتباط با بقیه نداشتیم. لبخند برادر کوچکترم که 5 ساله ش بود و هنوز جا داشت که یک زبان در درون مغزش جا باز کند.برادر بزرگترم هم کوچکترین مشکلی نداشت.به همین دلیل همیشه برایم عجیب بوده و هست وقتی می بینم که یک بچه ی 8-9 ساله وقت حرف زدن به شدت لهجه دارد و یا بعضا" کلمات فارسی را هم بلد نیست.کم کم که بزرگتر شدم متوجه شدم که در آب و خاکی زندگی می کنم که تمام قومیت هایش ساز خود را می زنند و کلی هم ادعای استقلال و ازادی خواهی و از این حرف های صد من یه غاز دارند. دردناکترین جای قضیه هم این بود که هر کدام خودشان را وصل به همسایه های آن طرف مرز می دانند.عصبانی

بی اغراق این وسط هیاهوی ترک ها (همان آذری ها) از همه بیشتر است. اول که خیلیهایشان خودشان را روس می پندارند و مدعی این هستند که اجدادشان روس بوده اند.فارغ از اینکه بدانند سرزمین هایی که اینها خود را متصل به آن می دانند اولا" در اصل متعلق به ایران بوده اند و سلسله ای از همزبانان خودشان آنها را تقدیم به دشمن کرده اند.ثانیا" در دنیا این روسهای عزیز معروف به چند چیز هستند که یکی از آنها خائن بودن است.تقریبا" هیچ احمقی در دنیا روی قول و قرار خود با روسها حساب نمی کند.نمونه کوچکش هم در سواحل خلیج فارس سالهاست که خاک می خورد.نیشخند

یکی از دردآورترین صحنه هایی که تا به حال دیده ام اهتزاز پرچم های ترکیه در استادیوم آزادی هنگام بازی تراکتورسازی و پرسپولیس در دو فصل پیش لیگ برتر بود. ناراحت باورم نمیشد که حماقت یک جماعتی تا این حد باشد.البت به خوبی می دانم که این بندگان خدا ساده لوحانی بیش نیستند.از همان قماشی که وقتی سر اولین پنج هزار تومانی ها در آذربایجان در آمد همه یا آن را آتش زدند یا از گرفتن آن خودداری کردند.چرا؟ چون روی آن حدیثی از پیامبر (ص) نقل شده که در مدح مردمانی از فارس است. قهقهه یا از همان قماشی که به خاطر یک کاریکاتور ریختند در و پنجره های اموال خصوصی یکدیگر را پائین آوردند.جالبترین خبری که دستم رسید این بود که در یک ولایتی از آذربایجان مقامات ملت را توجیه کرده بود که به اموال دولتی و خودشان کاری نداشته باشند.بیایند و اعتراض کنند و نامه بنویسند.یک مقام دولتی دیگر در یک ولایت دیگر یک بسته برای مقامات آن ولایت فرستاد.فکر می کنید چه چیزی بود: یک قطعه از لباس های زنانه.به معنای اینکه تو مرد نیستی.خجالت

از خودبزرگ بینی ذاتی ایرانی ها قبلا" نوشته بودم.اینکه فکر می کند که مردمان برگزیده روی زمین هستند و کل 7 میلیارد جمعیت جهان اشتباه می کنند و این 1 % در تمام زمینه ها درست می گویند.جالب این است که همین ها درون مرزهای خودشان، خودشان را هم قبول ندارند.

اخیر کمتر وقت کرده ام که تلویزیون ببینم.اما چیزهای جالبی دیده ام.در یک مسابقه ی ساده تلویزیونی که بین طرفداران فوتبال بود تراکتورسازی زیاد رای نیاورد.یعنی به اندازه استقلال و پرسپولیش رای نیاورد.طبیعی هم هست.جنجالی به پا شد بیا و ببین.تهمت و فحش بود که نثار فردوسی بود بیچاره میشد که در نتایج دستکاری کرده.آن فلک زده هم آخر سر مجبور شد که با کلمات ترکی از خودش دفاع کند.هنوز هم که هنوز است مصاحبه های طرفداران تراکتور به عنوان موضوعات خنده دار بین ملت جابه جا می شود:

"در دنیا اول تراختور است.نه اول ریال مادرید بعد تراختور."  خنده این جالبترینشان بود که تا مدتها باعث انبساط خاطر ملت بود. در همان زمان ها یکی از همکاران ترکمان گیر داده بود که در دنیا اول چینی ها هستند و بعد از آن ترکها.یک شمالی مارمولک هم داریم که مدعی بود شمالی ها در دنیا تعدادشان از همه بیشتر است.دلیلشم این بود که چند تا کشور ترک دارند اما تمام کشورهای دنیا شمال دارند. نیشخند آخرین مسابقه پیام کوتاه هم این هفته برگزار شد و دقیقا" مشخص شد که طرفداران تراکتور در ایران چقدر هستند.

اخیرا" هم که مدیران تراکتورسازی کوچکترین اشتباهات فوتبالی را به ملت و مردم آذربایجان تعمیم می دهند و وانمود می کنند که در تهران یکی دارد حق آنها را می خورد.این وا‍ژه تهران هم که برابر است با یک چیزی در مایه های فحش ناموس.درست به همین دلیل است که اشتباه ساده ی یک داور را 10 بار در اسکوربورد ورزشگاه پخش می کنند.به خاطر تهییج ملتی که در سرمای زیاد به آنجا رفته اند.آن وسط یکی نیست که به این بدبخت های بیچاره بگوید اگر اینها به فکر شما بودند که بعد از سه فصل 4 تا اتوبوس بین ورزشگاه و شهر قرار می دادند که شما انقدر عذاب نکشید.یا این بازیکنانی که انقدر گلویتان را برایشان پاره می کنید چندتایشان آذری هستند یا اصلا" ترکی بلدند حرف بزنند.یا سربازند و یا به عشق پول و امیر خان آدمده اند.ناراحت

بامزه تر از همه این است که اصولا" در حکوکت ایران پس از انقلاب بیشتر پستهای دولتی اختصاص دارد به همین غیور مردان آذری.به خصوص در 22 سال اخیر.یعنی تمام محرومیتی که این عزیزان دل دارند می کشند از دست همشهریان خودشان است نه بقیه ی ملت.منتظر

ای کاش به جای اینکه گلوی خودمان را با ادعاهای واهی و احمقانه پاره کنیم کمی به این چیزها می اندیشیدیم:

-از فاتحین همیشه سربلند تاریخ سردار اسعد بختیاری لر بود که با ورود نیروهای به تهران به استبداد پایان داد.سردار جان کجایی که در ولایتت مردمانی هستند که انگشت ندارند.به خاطر اینکه بی شرف هایی آن ها را جزو آدمیزاد حساب نمی کنند و باید شبیه کماندوها عرض یک رودخانه را طی کنند که کجا بروند؟ مدرسه.گریه

-شرف یک بنا و یک نجار بسیار بیشتر از دولتمردانی بود که خیلی راحت سرزمین های کشور را تقدیم دولت روس کردند.به همین دلیل است که تا تاریخ تاریخ است نام باقرخان و ستارخان بر تارک آزادی خواهان ایرانی خواهد درخشید.این آدمها هستند که باعث شدند آذربایجان به عنوان قبله آزادی خواهان ایرانی در تاریخ ثبت شود نه نان به نرخ روز خوری مثل قوی ترین مرد جهان یا هوچی گری مثل گلزن ترین مرد جهان که کوچکترین نشانی از یک آدم تحصیل کرده را ندارد.از لباسش یا لحن حرف زدنش.هنوز فراموش نکرده ایم که همین ها بودند که با رفقای بوی خوش خدمت به خدمت ساپیا جان در آمدند و یکی شد معاون وزیر ورزش و آن یکی که بزرگترین افتضاح دوپینگ تاریخ در پرونده اش ثبت شد از مربی گری به ریاست فدراسیون برگزیده شد.

-این یک مرد ساده پوش به نام میرزاکوچک خان بود که ابهت روسها را در ایران شکست و در آخر به خیانت یاران خود عرصه را واگذار کرد نه یک فوتبالسیت که نام جادوگر را به یدک می کشد.هرچند که واقعا" شرف دارد و پای حرفش می ایستد.

-این مردان بی نام و نشان خوزستانی بودند که 36 روز تمام یه شهر را در مقابل حمله دشمن کاملا" مجهز سرپا نگه داشتند.آنهم با 4 تا برنر و کلاشینکف.آن وقت یک حکومت ظرف 15 روز کل مملکتش را به بیگانه داد.

-این مردمان محروم و بیچاره بلوچ هستند که با کمترین امکانات زندگی می کنند اما هنوز هم خودشان را ایرانی می پندارند.مژه

ای کاش می دانستیم و می دیدیم که در همین جزایری که خیلی سرشن ادعا دارین ایرانی ها با بدبختنی زندگی می کنند و اماراتی ها در ناز و نعمت.راستی کسی می داند که در آنجا پرچم یک بیگانه در اهتزاز است؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()