آخر خط

عوض نوشت

طبق معمول همیشه عصر جمعه در حال دلی دلی کردن تو کوه بودم.چند دقیقه ای منتظر یکی از دوستان بودم که نیومد و خودم راه افتادم و قرار شد تو یه جایی از مسیر به من برسونه خودش رو (که عمرا" نرسید).قبلش هم توی یه فضا و هوای مطبوع پیش چند تا از دوستان یه جلسه ای رو تشکیل داده بودیم.با ذهنیتی که از این جلسه داشتم و هزار فکر دیگه ای که راجع به ترک محل کارم تو سرم می گذشت داشتم قدم میزدم و از عصر زیبای زمستانی حالش رو می بردم که یهو یه چیزی دیدم.یعنی یه نفری رو دیدم.اولش به خودم گفتم یحتمل اشتباه می کنی بیستاب.این دوره زمونه همه ی دخترا یه مدلی هستن.اینم حتما" اونی که تو فکر می کنی نیست.

اما خوب دقیقا" خودش بود.هیچ پسری تو این مواقع اشتباه نمی کنه.دوست دختر یکی از دوستام که کارشون به خواستگاری و این حرفا هم کشیده با یه پسر دیگه ای در حال حشر و نشر بودن.یه چند وقتی از این رفیق خودم بی خبر بودم اما فکر نمی کردم ییهو از هم جدا شده باشن.به عمد خودم رو توی مسیر اون دو تا انداختم و ادای اینکه حواسم به کار خودمه رو درآورم.درست تو فاصله 2 متری عینک افتابیم رو برداشتم و به دختره سلام کردم.اول جواب سلامم رو داد و بعدش انگاری که جن دیده یهو زل زد به من.رنگش پریده بود.پسرک هم مث لتمام بچه های این دوره زمونه تیریب غیرت و این حرفا برداشت که چه خبره؟ خیلی مودبانه و لفظ قلم باهاش حرف زدم و آخر سر هم گفتم که سلام به خانواده برسونه.برای اینکه اگه خواست بامبولی جور کنه واسه پسره یه راه فرار داشته باشه.کلا" چند ثانیه با هم حرف زدیم و خداحافظ.

وقتی برمی گشتم کارد می خوردم خونم در نمی اومد.رفیقم نیومده بود.منم سر کار بودم انگاری.کم کم وارد میدون درکه که شدم دیدم اس ام اسش اومد.سلام و علیک کرده بود و می خوایت باهام حرف بزنه.منم جواب دادم که الان نمی تونم. بعد از چند دقیقه اس داد که بابا این طور که من فکر میکنم نیست و این آقاهه صرفا" یه دوست معمولی خونوادگیه و یه تار موی دوست من رو هم به 100 تا از  اینا نمیده.جوابش رو ندادم.تا اینکه با گوشی برادرم بهش زنگ زدم و گفتم که مسائل خصوصی ملت به من ربطی نداره.

اما اصل قضیه چیز دیگه ای بود.این دوست ما نیز یه مقدار زیادی به دخترا علاقه داره. به ه.مین مناسبت دقیقا" تو روزهایی که دوست دخترش نمی اومد سر قرار دست یکی دیگه رو می گرفت و با خودش اینور و اونور می برد.بارها بهش گفته بودم نکن.هی فکر می کرد زرنگه.به شوخی هم می گفت امر خیر می خوام انجام بدم.

حالا کسی که دوست داشت دستش تو دست یکی دیگه بود.هر چی دختره اس زد جواب ندادم.نمی خواستم یه آتویی هم ازمن تو دستش باشه

به راحتی یه پیام یا زنگ می تونه اعتبار یکی و نشون بده و  بشه مایه اخاذی ازش. مام خوب دیدیم دست ملت این چیزا رو.

فرداش به این رفیق پدر سوخته مون زنگ زدم.از حال دوست دخترش که پرسیدم بهم گفت که خوبه حالش و یحتمل تا چند ماه دیگه عقد هم می کنن.یه لحظه زبونم اومد بچرخه که خره داره سرت کلاه میره که بی خیال شدم.حقش بود که این طوری مورد خیانت واقع بشه.نمی گم خوشحال بودم .اما خیلی هم ناراحت نبودم.از قراره معلوم اینا عصری با هم دعواشون شده بود.دختره با یه پسر دیگه همراه شده بود و پسره هم قابل حدس بود که چی کار کرده.

خدائیش دم خدا گرم که دنیا رو  داره مکافات کرده.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
    پيام هاي ديگران ()