آخر خط

فرصت نوشت

یکی از بی نظم ترین کارگرهایی هستش که تا حالا تو عمرم دیدم.تقریبا" شنبه ها نمیاد سر کار.به خصوص اینکه هفته ی قبلش هم شب کار بوده باشه.همین طوری یهو میره و چند روز نمیاد.یه بار انقدر غیبت کرد که برادر رئیس جان (که مسئول اقایون کارخونه س) اخراجش کرد.چیزی که ممکنه هر 32 سال یک بار رخ بده.اما همون بار هم که اخراجش کرد برای اولین بار تو تاریخ من پا پیش گذاشتم و شفاعتش رو کردم که برگرده.چیزی که هر 30 سال یک بار رخ میده.نمی دونم چرا به دلم نشسته بود.شاید به دلیل چشم پاکیش باشه یاد حرف گوش کنیش.

یک ماه پیش که برای آخرین بار به قسمت تولید کارخونه(همون مردونه) اولتیماتوم دادم گفتم دیگه کاراشون رو پیگیری نمیکنم زد و این وسط این بابا هم غیبت کردنش گل کرد. بقیه هم شاکی که آقا این نیست فشار کار روی ما میاد.خوب یا بندازینش بیرون یا یکی دیگه رو به شیفت اضافه کنین.

منم که دنبال بهانه بودم واسه ی اذیت کردن هی می پیچوندم.هفته ی پیش اومد و بهم گفت که دیگه نمیخواد غیبت کنه.اصلا" تعهد میده.فقط بعد از عاشورا و تاسوعا یک هفته نمیاد و بعدش دیگه تموم.منم بهش گفتم که این تعهد رو به هر کی میدی به من نده. چون من روی این چیزا حساسم و شوخی شوخی یهو دیدی یه روز تو کارخونه راهت ندادن.تو که تمام مرخصیات رو تا برج 5 تموم کردی و دیگه چیزی نداری.از اون موقع هم که هرچی رفتی ازت کم کردیم.حالا یه چند روز گفتی برادرت فوت کرده و نیومدی.بعدش هنوز یه ماه نگذشته بود که گفتی چهلمشه و باید بری.مام خودمون رو به خریت زدیم که آره راست میگی.پس بیا و جون مادرت این تعهد رو به رئیست بده نه من.

گذشت تا که شنبه شد.آقا تشریف نیاوردن.چون کلا" شیفت شب رو هم مرخصی داده بودیم به جز دو نفر مجبور شدیم کارخونه رو تعطیل کنیم.با یه نفر که نمیشد.یکشنبه که اومدم متجه شدم که برادر رئیس جان نیت اخراجشون رو کردن.بهم گفت که یه کارگر جور کنم براشون.منم که سر صبحی کرمم گرفته بود گفتم که کارگر آشنا سراغ ندارم و نیست. البت بیشتر نیتم این بود که طرف رو نگه داریم و با غیبتاش اینا رو اذیت کنه. ظهر که شد اومد و زنگ زد به موبایل طرف.معلوم بود که جواب نمیده.بعد از چند دقیقه خانمش زنگ زد.منم گوشی رو دادم به خودش.این عصبانی که خانم ایشون بدون اجازه رفتن و قرار بود آخر هفته برن.زن طرف هم التماس کنان که بابا مریضه و بردیمش بستریش کنیم.تا یادم نرفته بگم که ایشون موفق شدن در سن 33 سالگی صاحب سه فرزند باشن بدون اینکه خونه داشته باشن یا وضع مالی درست و حسابی.دلیل اصلیش هم از نظر من معلوم بود:طرف معتاده.

حالا تو این هیر و ویر این گیج هم گیر داده که مگه چشه که می خواین 2 هفته بستریش کنین.زن طرف هم روش نمیشد.آخر سر یه یادداشت بهش دادم که به من گفته چرا میره بیمارستان.اینم بی خیال زن مردم شد.و تا آخر هفته به طرف فرجه داد.وقتی تلفن رو قطع کرد گیر داد که چرا به من نگفتی و من رو به جون زن مردم انداختی؟منم بهش گفتم که یعنی واقعا" تو نمی دونی چشه؟وقتی متوجه شدم که نمی دونه براش توضیح دادم. حالا گیر داده بود که اگه می دونستی معتاده چرا زودتر به من نگفتی.اگه یکی رو معتاد می کرد چی؟منم بهش گفتم که فکر نمی کردم انقدر شوت باشه که خودش نفهمه. حالا تو دوراهی این مونده بود که چی کار کنه.این بار یه جملاتی رو بهش گفتم که خودش باور نمیشد از زبون من بیرون بیاد:

یه هفته هم من بهش فرجه میدم.از آخر آذر ماه بیاد سر کار.قیافه یارو رو ببینم می دونم که ترک کرده یا نه.اگه ترک کرده باشه و شبیه آدم بیاد سر کار اونم به مدت 2 ماه کار بیمه ش رو براش درست میکنم.با مهندس هم صحبت می کنم که تو مزایای آخر سالش غیبتای اضافه ش رو لحاظ نکنه.تو این دو هفته هم هر وقت خواستین بار جابه جا کنین بگین خودم میام جاش کار می کنم.وقتی هم اومد یه ربع سکه هم بهش میدم.ببینم باز بهانه ای داره یا نه؟ البت به شرطی که ترک کرده باشه و ماهی 26 روز شبیه آدم بیاد سر کار.تا یکی دو ماه اما حقوقش رو به حساب زنش میریزم نه خودش.

طرف پرسید: ضمانت میکنی کسی رو خراب نکنه؟ گفتم ببین وقتی خودش دو هفته ی پیش بهم گفت که قراره بره یعنی نیت کرده که پاک بشه.زوی نبردنش.خودش خواسته.فکر کنم باید کمکش کنیم.شیفتش رو طوری می چینیم که با آدمهای سخت گیر بیافته که جرات نداشته باشه چپ بجنبه.اونم قبول کرد.

حالا نمی دونم که کار خوبی کردم یا نه.یه حسی بهم میگه که وقتی خاک منقل رو سر آدم نشست خاک عالم هم روی سر آدم می شینه.اما از اون ور هم پری مهربون قصه ها میگه: همه ی آدمها فرصت جبران دارن.

ایشالا که آدم بشه.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٤
    پيام هاي ديگران ()