آخر خط

سمینار نوشت

در این پست بنده سعی می کنم که قسمتی از برنامه ریزی سمینارهای علمی و غیر علمی کشور رو به عرضتون برسونم..البت می دونم که همگی ماشااله اینکار هستین و نیازی به این توضیحات ندارین.


4 روز قبل از سمینار:
توی یک روز بارونی در حال غر و لند کردن صبحگاهی با خودتون هستین.کلافهاونم تو هوای بارونی که ییهو دوستتون زنگ می زنه و بهتون میگه که سمینار فوق علمی تخصصیشون که قرار برگزار بشه کارگردان و مجری نداره.بعد از شما دعوت می کنه که برین و کمکش کنین.بعد باهاتون قرار میزاره که عصرش برین دفترشون.
عصر که شما تشریف می برین(اونم در حالی که سقف آسمون پاره شده و عین لوله آفتابه بارون میاد) هر چی دنبال دوستتون تو دفتر می گردین پیداش نمی کنین.ناگهان متوجه میشین که مردی که به استقبالتون اومده همون رئیس شرکتشونه که قبلا" همدیگه رو دورادور می شناختین.در حالی که کلی فحش تو دلتون به این رفیق احمقتون میدین شروع می کنین به مذاکره.تعجب

3 روز قبل از سمینار:
متن آغازین سخنرانیتون رو می نویسین در حالی که هیچ اطلاعاتی از اون شرکت ندارین.با بدبختی یه چیزایی رو دانلود می کنین و متنتون رو کامل می کنین.هنوز هیچ خبری از اون شرکت به دستتون نرسیده.

2 روز قبل از سمینار:
ظهر شده و ناگهان دوستتون زنگ می زنه که بیا دفتر ما تو رو خدا.بعد شما توضیح میدین که کلی خودتون کار دارین.بنابراین اون میاد دنبالتون و خرکشتون می کنه و می بره به دفترشون.متن سخنرانی که می بینن همه قیافه هاشون جالب شده.بعد دوستتون توضیح میده که نگارنده این سطور شخص شخیص خودتونین نه کس دیگه ای.خنده
بعد از اینکه یکی از بستگان رئیس جان میاد و یه گفتگویی با هم می کنین که از هیچیش سردر نخواهید آورد میرین به کارتون برسین که یکی از پرسنل از شما میخواد که متن سخنرانی رئیسشون رو هم بنویسین.شمام میدونین که در این صورت یکی دو نفر ناراحت میشن.علیرغم تلاشتون موفق نمیشین و چند خط کوتاه برای ایشون می نویسین.

روز قبل از سمینار:
شما تشریف می برین شرکت دوستتون.می بینین که مهمونای خارجی اومدن اونجا و هر کدوم مشغول کاری هستن.از صبح تقاضا می کنین که یه نفر نیم ساعت وقتش رو بده به شما تا بتونین اسامی شرکتهای تحت قرارداد رو بدونین و یه رزومه ی چند خطی بتونین ازشون ارائه بدین.این تقاضا ساعت 1 بعد از ظهر برآورده میشه.بدون اینکه متنتون رو پاکنویس کنین تشریف می برین سالن سمینار رو ببینین.همونطور که حدس می زدین باید تغییراتی اعمال بشه اما خوب گفتنش بی فایده س چون می دونین که قبول نخواهد شد.بعد از کلی سر و کله زدن سرانجام شما موفق میشین صدای خودتون رو از پشت میکروفن بشنوین.درست زمانی که در حال تنظیم فاصله خودتون هستین با میکروفن بهتون میگن که تست اصلی صدا فردا صبحه و چون پرسنل الان کار دارن باید صدا قطع بشه گریه.در این لحظات مشاهده می کنین که مهمونای خارجی روی موکت سالن قدم می زنن و همه کفشاشون رو درآوردن.تعجب رفقا در حال چسبوندن دو تا بنر به هم هستن.هر کدوم 2.5 متر عرض دارن و نزدیک 5 متر طول.دلتون می خواد بزنی پس گردنشون که نفهما اگه تو مملکت شما عرض 5 متر نمیشه بنر زد اینجا میشه. وقتی می بینین که دارن با نوار چسب سعی می کنن دو تا بنر رو به هم بچسبونن نمی تونین جلوی خنده ی خودتون رو بگیرین و مهمونا هم از شنیدن صدای سوت ((همینه)) جا می خورن.قهقهه یه ذره باهاشون سر و کله می زنین و آخر سر راهتون رو کج می کنین تا به شرکت برگردین.
خوب الان ساعت 8 شبه.هوا خیلی سرده و شما سرما خوردین.دارین متن سخنرانیتون رو پاکنویس میکنین.متن برنامه رو انقدر دقیق نوشتین که حتی شوخی ها رو هم توش آوردین.با اعتماد به نفس کامل میخواین راه بیافتین به سمت منزل که می بینین ای وای کاتالوگای مربوط به مراسم فردا تازه رسیده دفتر دوستتون.خوب شما باشین چی کار می کنین؟ باریکلا مرام میزارین.از خود راضی
ساعت 1:30 صبحه و شما دارین برای بار بیستم متن سخنرانیتون رو می خونین.

روز سمینار:
صبح لباسای رسمیتون رو با فحش و فحش کاری به زمین و زمان می زارین توی ماشین آژانس و به سمت سالن محل سمینار حرکت می کنین.روز قبلش هر چی زور زدین کسی قبول نکرده که با شلوار جین و لباس معمولی مجری باشین عصبانی.میرسین به محل کنفرانس و میبینین که هیچ کی به جز خودتون اونجا نیست تعجب.یه ذره تو سالن می چرخین تا بیشتر راحت باشین.هیچ اتاقی برای وسایل ندارین بنابراین مجبورین برین توی توالت لباس عوض کنین. گریه
درست در لحظاتی که دارین تمرکز می کنین (منظور 5 دقیقه قبل از شروع سمینار هستش) یهو دوستتون میاد و میگه متاسفانه از اتاق فرمان امکان پخش نیست و شما به عنوان مجری هم باید متن بخونین و هم باید عکس ها و فیلمهای مربوط به هر شرکت رو ارائه کنین.تعجب دلتون میخواد دوستتون رو به دو قسمت مساوی تقسیم کنین اما نمیشه. یه چند دقیقه تاخیر به مراسم میدین تا تمرکزتون کامل بشه.درست در لحظاتی که می خواین صدای خودتون رو چک کنین متوجه یه بنده خدایی میشین از مهمونا که زودتر اومده و رفقاتون هم راهیش کردن داخل.بنابراین امکان تمرین و تنظیم صدا براتون مهیا نیست.عصبانی
ملت یه نیم ساعتی دیر میکنن و شما بعد از این مدت مراسم رو شروع می کنین. بعد از خوندن سرود ملی و قرآن نوبت ارائه مقدمه سمینار هستش که با دقت بسیار زیادی نوشتینش.یه دوربین جلوتون هستش و فیلمبردار نداره.خیالتون راحته که کسی جلوی روی شما بالماسکه نمی زنه.اوههنوز پاراگراف اول رو تموم نکردین که متوجه میشین یه نفر از اعضای شرکت با موبایلش داره در فاصله ی یه متریتون حرکات ژان گولر انجام میده. منتظرشما هنوز تمرکز دارین و متنتون رو به بهترین نحو دارین می خونین که یهو با شنیدن یه صدایی زهره تون می ترکه.وقت تمام.درست حدس زدین.موبایل آقا در فاصله ی یک متریه شما در سکوت محض سالن یهو وق وقش بلندمیشه.بعد از دو ثانیه سریع خوتدون رو جمع می کنین و چنان به طرف نگاه می کنین که طرف خودش رو خیس می کنه.عصبانیادامه ی متن عالیه.
اولین مهمان با لهجه ی مزخرف شرقیش باعث شد که هیچ کی هیچ چیزی نفهمه.بعد از اینکه یه نمور بهش برخورد که چرا کسی ازش سئوالی نداشته شما بهش توضیح میدین که چشمت کور و دندت نرم.تا تو باشی وقتی بهت میگن شمرده شمرده حرف بزن همین کار رو بکنی.نیشخند
مهمون دوم یه اروپایی هستش که انگاری کلا" با مردا خیلی سرخوش نیست و همه ش دوست داره با خانوما حرف بزنهخوشمزه.البت عجیب هم نیست.وقتی نخست وزیرشون تو سن 80 و خورده ای سالی هنوز به این و اون پیشنهاد عاشقانه میده از این یکی هم بعید نیست.قهقهه
نفر سوم یه آقای آلمانی هستش که به حرفتون گوش میده و خیلی هم خوب سخنرانیش رو اجرا می کنه.لبخند
نفر چهارم درست نیم ساعت قبل از سخنرانیش میرسه.گیر میده که تصاویر باید از روی لپ تاپ خودش پخش بشن.می ترسه که بدزدن تصاویر رو. .ایشون در فاصله 1 متری میکروفن طوری حرف می زنن که خودشون هم نمی فهمن چی میگن.منتظر
به سلامتی وقت ناهار رسیده و شما خستگیتون رو میرین که در کنین.در این اثنا یکی از مهمونا یه سئوال بامزه ای می پرسه: چرا میز دسر خیلی شلوغ تر از میز غذاست؟ و شما با خنده جواب میدین که چون ایرانی ها همه رژیم دارن.اون هم متعجب میگه: پس چرا همه دارن خامه میخورن؟ و شما جوابی نداری بدینقهقهه
شاهکار مراسم کم کم داره شکل میگیره.مهمون اصلی به پرواز نرسیده. از مترجم شرکت خواهش می کنین که بیان و توضیح بدن راجع به شرکت و محصولاتش.وسط این همه استرس ییهو یه چیزی میگه: گروپ!!!!!! .ترس رو توی صورت مهمونا می بینین. قانعشون می کنین که اسرائیل حمله نکرده و یه زمین لرزه ی ساده بوده.دروغگو
خلاصه که مراسم به خیر و خوشی تموم میشه و شما مطمئنین که هیچ کس هیچ چیز نفهمیده.این وسط شما مرام کش رفیقتون شدین که دو هفته ی بعد درست وقتی که کارش دارین یهو دستشوئیش می گیره و تا چند ساعت گم و گوره.
اگر فکر می کنی که بقیه ی کنفرانس ها از این بهتر اجرا میشن سخت در اشتباهین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
    پيام هاي ديگران ()