آخر خط

پشیمونی نوشت

نمی دونم قبول دارین یا نه که کوه به کوه میرسه اما آدم به آدم نمیرسه.من یکی که شدیدا" قبول دارم.از وقتی که یکی از دوستام رو برای استادیوم رفتن پیچوندیم و بعدش در کمال ناباوری درست بین 120 هزار نفر تماشاچی طرف صاف اومد و کنارم من نشست فهمیدم که دنیا خیلی کوچیکه.سالها بعد از اون قضیه چند وقت پیش توی یه مراسمی ییو یه چهره ی تقریبا" آشنا دیدم.متوجه شدم که اون بنده خدا هم گاهی یه نگاهی بهم می کنه و انگاری اونم شک داره که من رو می شناسه یا نه.آخر سر دل رو به دریا زدم و به سمتش حرکت کردم.وقتی اونم متوجه شد به سمت من اومد.سلام و علیک کردم و گفتم که به شدت چهره ش برام آشناست اما نمی دونم کجا دیدمش.اونم همین رو گفت.من خودم رو معرفی کردم و بهش گفتم که از کدوم شرکت اومدم.تا شنید زد زیر خنده.کم کم داشت تابلو میشد دیگه قضیه.یه آقایی اومد به سمتمون با قیافه ای خندان که درست عین علامت سئوال بود.سلام و علیکی با هم کردیم.گفتم:ماشااله سرکار خانم خیلی خوش خنده هستن.من خودم رو معرفی کردم باعث شدم از خنده ریسه برن.

به زحمت جلوی خنده ش رو گرفت و گفت: هنوزم معتقدی که بزرگترین مشوقت توی زندگیت مادرت بوده،اونم به خاطر اینکه هر چی می گفته تو برعکسش عمل می کردی؟ از شنیدن این جمله شوکه شدم.کم کم شاخکام رفت به دوران دانشگاه و هم کلاسیام. به اون آقایی که به جمعمون اضافه شده بود گفت: این همون گوشت کوبیه انداخته بودنش وسط 30 و خورده ای دختر توی یه سال.دیگه شناختمش. خود خودش بود.یکی از باحالترین هم کلاسیام.اون موقع خیلی چهره ی معصوم تری داشت. گذر ایام دیگه گرد پیری (و کچلی نیشخند) رو توی قیافه هامون پاشیده بود. طرف هم یه نگاهی به من کرد و گفت: خانم مهندس خیلی با اشتیاق از اون ایام یاد می کنن. بعد بهش گفت: ایشون همون آقایی هستن که وقتی فهمیدن حراست دانشگاه بهونش اعتماد کرده و هیچ کس رو با ماشین بازدیدتون نفرستاد تشریف بردن و هر چی نوار از خونه داشتن آوردن و دیسکو بردن و آوردن؟ (تعجب نکنین.12-10 سال پیش هنوز اتوبوسا ضبط کاست داشتن گاوچران) یه نگاهی بهش کردم و گفتم: نازنین یعنی آخر آدم تابلویی.هنوزم آدم نشدی؟ بابا تو دیگه مهندس شدی.زشته.گذشت اون موقع که تو پیست مسابقه میزاشتین که کی بیشتر شماره گرفته.

خلاصه کلی یاد گذشته کردیم.کم کم آنتراکت داشت تموم میشد و منم کلی کار داشتم.گوشه ذهنم پیشش بود.زمان ناهار که شد با اون آقا اومدن پیشم و سر میز من ناهار خوردن.طبق معمول اولین سئوالی که بعد از کار از آدم می پرسن ازدواجه. منم با خونسردی تمام بقیه رو نشون دادم و گفتم: به نظرت این سر و صورتا که ازدواج کردن کجا رو گرفتن؟دوتائیشون زدن زیر خنده.ازش خواستم که آبرو داری کنه.الان دیگه همه ی آین آدمها من رو می شناختن.اونو هم فکر کنم یه چندتائیشون می شناختن. گفت: می بینی بهزاد،اصلا" عوض نشده.یعنی گول این قیافه و اون حرفاش رو نخور.عین خودت شنگوله.از دور دیدم که رئیس جان داره میاد طرفم.پا شدم و معرفیش کردم و اونها رو هم به عنوان دوستان دوران دانشگاهم معرفی کردم.رئیس جان چون فهمیده هستن خیلی مزاحم نشدن.فقط متن سخنرانیشون رو خواستن تا کم کم آماده بشن. بعد از اینکه رفت پرسیدم: چه کردی با خودت تو؟ خیلی وضعت بهتر بود که؟البت بد معامله ای نکردی.(آقاهه رو نشون دادم) ماشاله از اون موقع شکارچی خوبی بودی.خنده  این بار جفتشون زدن زیر خنده. گفت بهم: بابا همکارمه.هنوز مجردم.تیریپی هم با هم نداریم.پا شدیم دو تائی اومدیم ببینیم کیو می بینیم که تو ورق رو دیدیم.دیگه راحت شدم: خوب حیف نون زودتر می گفتی انقدر رعایتت رو نمی کردم.ببینم تو که اون همه طرفدار داشتی دیگه چرا؟ یادمه این آخریا که رفتی بودی دانشگاه ...... یه رابطه ی خیلی جدی با یه بنده خدائی داشتی و ما داشتیم از دستت راحت می شدیم.

با خنده گفت: اونم مثل بقیه.فقط بیشتر وقت تلف کردیم.یه چند دقیقه ای با هم حرف زدیم تا پسره عذر خواهی کرد و رفت که یقه ی یه خارجیه رو بگیره تا ازشون مستقیم خرید کنه.یه نگاه دیگه بهش کردم.یاد زمان دانشگاه افتادم.چقدر خوش می گذشت. تو خودم بودم یهو حس کردم محکم یه چیزی خورد به پام.جا خوردم.خوب معلوم بود کار کیه. گفتم: دیوونه الان دیگه من و تو آدمهای فرهوخته ی این مملکتیم.خوب شبیه آدم بگو چی کار داری.پرسید: بیستاب فکر می کردی یه روزی اینجا همدیگه رو ببینیم.گفتم: عمرنات پتاسیم. این بار اون رفت تو فکر.چند ثانیه ای گذشت اما برنگشت.دور و برم رو نگاه کردم که کسی نبینه.وقتی مطمئن شدم محکم چنگال غذام رو فرو کردم تو دستش.وقتی نیشم رو دید گفت: خوش به حالت.همین جوری موندی.نه هیکلت عوض شده و نه اخلاقت.فقط یه نمور موهات ریخته.کاش میشد همیشه همونطوری می موند.نه؟ پرسیدم: تو که عاشق این بودی که یکی پیدا بشه که واقعا" دوستت داشته باشه و زرتی باهاش ازدواج کنی.مگه اون پسره بد بود؟ از جوابی که شنیدم داشتم شاخ در میاوردم.گفت: نه.خیلی هم خوب بود. فقط چون پدر و مادرش رو از دست داده بود می گفت که دوست داره یکی باشه که اون بتونه تمام عشق و علاقه ش رو بهش تقدیم کنه و اونم جای همه ی اونا رو پر کنه. منم با خودم گفتم که این بابا کمبود محبت داره و نمیشه باهاش ساخت. وقتی دیدم ادامه نداد من پرسیدم: همین؟ گفت: آره اما جون تو الان مثل هاپو پشیمونم.واقعا" به خاطر خودم دوستم داشت.بهش گفتم: خوبه حالا این قیافه رو نگیر.یهو یکی می بینه فکر میکنه چی داریم به همدیگه میگیم. خندید و گفت: میخای الان جیغ بزنم و بگم باشه پیشنهاد ازدواجت رو قبول می کنم. تعجب  من که می دونستم هر آن ممکنه این کار رو بکنه گفتم: خواهش می کنم اینجا نه.اینا همه من رو می شناسن.به خصوص که الان اومدم و دارم از طرف شرکت همکارمون کار میکنم دیگه هیچی.یعنی عصمتم به خاک و خون کشیده میشه.وقت تمام

خندید گفت: باشه.این بار رو باشه.چون رئیس خودمم اینجاست نمی تونم کاری کنم وگرنه .... . یکی دو دقیقه با هم کپ زدیم و غیبت کردیم و کم کم رفتم برای بقیه ی برنامه م حاضر بشم.اوه

عصر که دوستام داشتن می رسوندنم گیر داده بودن به طرف.توضیح دادم که یکی از همکلاسیای دورن دانشگاهم بود.بهشون گفتم که اون یارو شوهرش بود.شر رو اینطوری خوابوندم اما تو ذهنم این سئوال می پیچید که چرا ماها خیلی راحت موقعیتهای خوب زندگیمون رو هدر میدیم؟ مگه شانس قراره چند بار در خونه مون رو بزنه؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٥
    پيام هاي ديگران ()