آخر خط

مایه امیدواری

چند روزی میشد که یک شیفت از آقایون کارخونه مون رو تحریم کرده بودم.اسم شیفتشون برمی گرده به قومیتشون.یعنی بهشون میگن شیفت ...(فلان جایی ها). این جماعت هر کدومشون روز اول خیلی سربه زیر و حرف گوش کن بودن اماااااااااااااااااااااااااااا امان از وقتی که یه ذره سابقه شون رفت بالا.دیگه هیچی.منم خیلی راعایتشون رو می کردم.هم به خاطر اینکه از من چندین سال بزرگترن و هم به خاطر اینکه همه شون متاهل و زن و بچه دارن. حرف از زن و بچه شد یاد خانواده هاشون افتادم. سرکارگرشون به زور تو سن 16 سالگی براش زن گرفتن.پارسال هم دخترش رو شوهر داد.الان دو ماهه که دوباره بچه دار شده.تعجب یکیشون که هم سن این سرکارگرست تازه ازدواج کرده.متفکر آخری جای جفت اینا جبران کرده و تو سن 33 سالگی امسال صاحب سومین بچه ش شد.خنده 

القصه که دو هفته پیش باز این رگشون زد بالا و زدن تو خاکی.منم که قدرت تحمل و صبرم زبانزد خاص و عامه چیزی تو روز معرکه نگفتم بهشون و اجازه دادم آبها از آسیاب بخوابه. قضیه هم این بود که با همشهریاشون زده بودن به تیپ و تاپ هم.تقصیر اینا هم بود.وقتی متوجه شدن که دارن ضایع میشن یهویی اومدن صفحه بازی رو بریزن به هم که مواجه شدن با استاد این کار.از خود راضی گشتم خودشون رو از بس غر زدن اما انگار یه گوشم در بود و یکی دروازه..آخر سر هم به زبون محلیشون یه بنده خدای ازه واردی رو تهدید کردن که از این به بعد حالتو می گیریم.این بنده خا هم که غریب هستش و تازه اومده موند چی بگه.غافل از اینکه من از اکثر لهجه های ایرونی سر در میارم و فهمیدم که چی گفتن.

اون روز اجازه ی کار کردن بهشون ندادم تا یکی دو ساعت.بعد که آروم شد خودشون گزگ رو دادن دستم و بدون اجازه ی من از ترس رفتن سرکارشون.منم همین رو کردم بهانه و از فردای اون روز در حدی که فقط زشت نباشه جواب سلامشون رو دادم. زد و یه هفته ای گذشت تا اینا اومدن به شیفت روز دوباره.من وقتی وارد کارخونه میشم اولین کاری که می کنم اینه که میرم و با همه پرسنل احوالپرسی می کنم و اجازه میدم که همه اولین غر صبحگاهیشون رو سر من بزنن.بعد که اخلاق خودم ردیف شد(چون از همه صبحها بد اخلاق ترمخجالت) کم کم میرم و کارای روزانه مون رو پیش می گیرم.از حیاط کارخونه که وارد شدم از پشت شیشه ها دیدم که یکیشون پشت در سالن هستش و تا من رو دید رفت.منم خیلی جالب از وسط همه ی مردا رد شدم و انگار که دیوار دیدم صاف رفتم سراغ خانمها و مراسم صبحگاهی رو اجرا کردم.تا آخر وقت از اتاق خودم بیرون نیومدم و تو سالن کار آقایون نرفتم.عصر که شد به مسئول خانمهای کارخونه لیست اقلام مورد نیاز رو دادم و گفتم بره و بهشون بگه که فردا این اقلام رو از انبار بیارن. بهش گفته بودن که باید صبح خودش باشه تا ماشین بگیره.ببر لیست رو بهش بده.منم با خونسردی گفتم که ماشین 7:30 دم در کارخونه س.بهشون بگو اگه جنس یه دقیقه دیر برسه خودشون رو می کنم تو دستگاه بسته بندی جای جنس.

بقیه ی 5 روز هفته هم جریان همین بود.اون وسط مسطا این برادر رئیس جان نهایت تلاش خودش رو کرد که بلکه میونه رو جوش بده.هی می گفت که بابا این کارگرن.همین قدر می فهمن.ازشون دلگیر نشو.منم گیر داده بودم که 3 سال آزگاره که همین کار رو کردم.از این به بعد منم مثل خودشون میشم.تازه کاری که به کارشون ندارم.بنده خدا که مستاصل شده بود آخرین حرفش رو زد که: چی کار کنن تا بی خیالشون بشی؟ اصلا" مگه چی کار کردن؟ منم توضیح دادم که هر چیزی رو آدم تحمل می کنه جز اینکه یکی بخواد به یکی دیگه زور بگه.خدا خر رو شناخته که بهش شاخ نداده.اینا اگه یه کاره ای تو این مملکت بودن که پدر ملت رو در می آوردن.باید بیان تو اتاقم.عذرخواهی کنن به خاطر کارایی که کردن و یه جواب شبیه آدم بدن که منظورشون چی بوده از تهدید. خوب معلوم بود که نمیخوام حالا حالاها کوتاه بیام.

گذشت و شد 5 شنبه.5 شنبه ها روز شکم تو کارخونه ی ما.همه به خاطر اموات خیرات میدن. خوشمزه برادر رئیس جان از صبح گیر داد که امروز روز آشتی و میگن که مسلمونا نباید بیشتر از چند روز با هم قهر باشن و ... .صبح علی الطلوع  یه محموله بسته بندی برای کارخونه اومده بود و رسید ارسالش رو سرکارگره برداشته بود و انتظار داشت من برم ازش بگیرم.منم که انگار نه انگار.دم دمای عصر بود که به برادر جان رئیس گیر دادم که رسید رو به من بدین وگرنه ول می کنم و میرم خونه و ورودی این جنس به کارخونه نمی خوره.منم که نبودم و پای هر کی تحویل گرفته گیره.دیگه طرف مجبور شد که بیاد تو اتاق و ورودی جنس رو بده.بعد گیر داد که وقت داری باهات چند دقیقه حرف بزنم؟طبق عادت مالوف که همیشه هر کارگری بیاد تو اتاقم براش وقت میزارم و دعوتش می کنم که بشینه نشست روی صندلی.بدون اینکه نگاهش کنم بهش گفتم که الان کار دارم.برو بیرون.طرف که این واژه براش بیگانه بود هنگ کرد.صندلیش رو آورد جلوتر و گفت: آقای مهندس.اگه من الان باهات حرف نزنم از شنبه دیگه نمیام.خیلی سریع تو چشماش نگاه کردم و سرم رو بردم جلوش و خیلی اروم گفتم: به جهنم.

خوب مظلوم نمایی هم جواب نداد.یه چند لحظه ای گذشت و یهویی شاکی شد و گفت: بابا مگه ما چی کار کردیم که اینطوری باهامون حرف می زنی؟ما عقلمون نرسید و با یکی دهن به دهن شدیم.به شما که حرف بدی نزدیم؟ ما دلمون خوش بود که مهندسمون صبح به صبح میاد و با ما سلام و علیک می کنه.مام بی سواد اگه عقلمون برسه جواب سلامش رو میدیم.آخه نمیشه که اینجوری.از اول هفته این خانمها همه ش به ما گیر دادن که چی کار کردین ناراحت شده مهندس؟می ترسن که کم کم اونها هم با آتیش ماها بسوزن.

کم کم داشت خنده م می گرفت.آخر سر هم نتونستم جلوی خودم رو نگه دارم و خندیدم.بهش گفتم: اون روزی که گوز گوز می کردی با من طرفین و از این به بعد ال می کنم و بل می کنم باید فکر اینجای کار رو می کردی.ببینم خوشت میاد منم بهت زور بگم؟ خجالت نکشیدی به یه کارگر تازه وارد می خواستی زور بگی؟ 

طرف که هی بیشتر داشت شرمنده میشد قاطی کرد: خوب بیا فحش بهمون بده،اصلا" یه ماه بهمون حقوق نده.به هیچ کدوممون.اما خوب نمیشه که با آدم حرف نمی زنی. بهش گفتم: آقاجون شما مسئولتون برادر مهندسه.برین با اون حرف بزنین.مگه زبون نداره.یه خنده ای کرد و گفت: آدم که نمی تونه به اون همه چیز رو بگه.اصلا" تا حالا شده بیاد و یه جک تعریف کنه؟یه نمور فکر کردم دیدم راست میگه.همچین آدمی اصلا" تو این وادیا نیست. این بار که سعی می کردم با لحن ملایم تری باهاش حرف بزنم بهش گفتم: اصلا" ازت انتظار نداشتم.حاا برو رد کارت.من هنوز ناهار نخوردم.خوردم میام سراغت ببینم چه مرگته.

از اتاق که رفت بیرون بلافاصله برادر مهندس اومد و خندان گفت: آشتی کردین دیگه؟ شیرینی نمیدین؟ تو دلم گفتم من هر چی میکشم از دست تو می کشم اما به زبون گفتم: اون چیزی رو که می خواستم بالاخره ازش شنیدم.لازم بود براش.این طوری اگه دفعه ی بعد تکرار کنه از اخراجش عذاب وجدان ندارم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٤
    پيام هاي ديگران ()