آخر خط

 

سلام مجدد

این چند وقت که نبودم درگیر کارای درمانی مادرم بودم.امروز دیگه وقت کردم بعد از 2 هفته یه چند دقیقه وصل بشم.

روزنوشت

دیشب آخر شب یه نموره دمق بودم.مادر اومد پرسید: چی شده؟ گفتم: پائولا مرد. با یه لحن خاصی پرسید:کی؟دوباره گفتم:پائولا.بنده خدا یه جوری نگام کرد و از اتاق رفت بیرون.این آخرای کتاب خیلی مجذوبش شده بودم.دوست داشتم بدونم بالاخره نتیجه این همه عشق و نیرویی که به پائولا می رسید چی شد.متاسفانه خیلی از مواقع آدمها مجبورن به قانون(( نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد)) تن بدم بدون اینکه خیلی قبولش داشته باشن.

چقدر قشنگ و زیبا و بی ریا الیزابل آلنده راجع به زندگی شخصیش توضیح داده. سرگردانیش،خیانتش،عشقش به بچه هاش و شوهر دومش و احترامی که در همه جای داستان به شوهر اولش می زاره.خیلی راحت اعتراف می کنه که اولین سووالی که تو اولین کنفرانسش ازش پرسیدن گیجش کرده. چند درصد از ماها توانایی این جور اعتراف کردن رو داریم؟ خیلی ها دور خودشون یه هاله ای از چیزائی مثل تقدس،تکبر و مزخرفاتی مثل باکلاس بودن درست کردن و سعی می کنن دنیا رو این جور که دوست دارن ببینن نه این جور که در واقعیت ساری و جاری وجود داره.من بچه که بودم هر وقت یه گندی می زدم می رفتم پشت در یکی از اتاقای خونه مون قایم می شدم و چشمام رو می بستم و فکر می کردم نمی تونه منو پیدا کنه و ببینه.اکثر کسائی که می شناسم دارن همون راه 20 و خورده ای سال پیش منو می رن.با این تفاوت که به جای یه دونه در پشت 4 یا 5 تا چیز مثل در قایم می شن.

به هر حال مامان بزرگ الیزابل بازم کلی بهم حال داد.

از پست بعدیم می خوایم دوباره اگه بشه چند پست یه بار راجع به آخر خط بنویسم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۱
    پيام هاي ديگران ()