آخر خط

خبر خوب

سلام

یادتونه چند وقت قبل سرگذشت پسر مستخدم کارخونه مون رو نوشتم که چطور گرفتار خانمش شده بود تو زندگیش و پدرش در اومده بود؟ تعجب چه حافظه ای دارین نیشخند

امروز خانم مستخدم دوباره اومده بود اتاقم و سر صحبت رو دوباره باز کرد.من عادت دارم که چند وقت به چند وقت با بچه های کارخونه یه چند دقیقه ای رو هم صحبت بشم. البت این اتفاق وقتایی رخ میده که من حوصله دارم و فشار کار صفر تا صدم رو به 1 ثانیه نرسونده خنده. امروز نوبت مستخدم بسیار دوست داشتنی کارخونه مون بود که بیاد و بعد از چند وقت دوباره برام درد دل کنه.اینم بگم که وقتی مسئول چند نفر میشین باید چند وقت یکبار با چهره ای که یه لبخند زیر پوستی داره بشینین و زل بزنین تو چشم طرفتون و با تمام وجود سعی کنین هر چی طرف دوست داره درد دل کنه رو بشنوین.وگرنه حکم یه جوخه دار رو پیدا می کنین که همه فقط ازتون می ترسن و به خاطر این ترسه که بهتون احترام می زارن.مشغول تلفن

آره خلاصه امروز طرف اومده بود و از وضع زندگیش داشت می گفت.آخرین بچه ش هم داره میره خونه بخت.این یکی از بقیه بزرگتره اما خوب آخر از همه داره میره.داشتم بهش می گفتم که از زندگی چی می خوای مگه؟ دامادهای خوب داری،پسرتم که داره کار می کنه و دوباره ماشین خریده،حالا عروستم سر عقل میاد و دیگه خریت نمی کنه. گفت که از وقتی برگشته دیگه اذیت نکرده.خیلی اروم شده.روابطش رو هم با خونواده ش قطع کردیم.دیگه نمی زاریم حتی اسمشون رو بیاره.این طوری برای خودشم بهتره.اما خدا ازشون نگذره که پدر ما رو یکسال آزگار درآوردن.آخر سر هم یخچال و ماشین لباسشوئیش رو پس ندادن.باباش گفت که اینا رو جای اینکه این چند ماه اینجا بود برمیدارم.ازش پرسیدم: اصلا" اونجا بود یخچال و ماشینش؟ جوابش منفی بود. حرفم رو تو دهنم مزمزه کردم و بالاخره پرسیدم: باباش معتاده نه؟ یهو نگاهش عوض شد.با تعجب پرسید : شما از کجا می دونی؟ جواب دادم که سرنوشت آدمه معتاد همه جا یکیه.اونا رو هم فروخته که خرج عملش رو دربیاره.

با ناراحتی گفت: مهندس باورت نمیشه یه شب که دختره خواب بوده باباش اومده و حلقه ش رو از انگشتش درآورده و برده فروخته.الان حلقه نداره.حالا بعد از چند وقت براشون 600 تومن دادیم یه یخچال خریدیم اما پسرم نزاشته هنوز ماشین لباس شوئی بخریم.حلقه هم بی حلقه.خودشم نمی خره.میگه باید یه خورده دختره عذاب بکشه تا قدر عافیت رو بفهمه. یه پراید هم خریده که زده به نام من.تو دلم گفتم بگو چرا انقدر از پسر راضیه.نیشخند

بهش گفتم از پسر تو این کارا بعیده.اصلا" بهش نمی خوره.گاوچران  اونم خندید و گفت: خدا کنه همین طوری بمونن با هم.این پسره نمی دونم چرا این همه عذاب داد منو.اون دو تا رو نفهمیدم که چطوری بزرگ شدن و رفتن خونه شوهر اما این یکیاوه

گفتم بهش که: اینم از برکات پسر دار شدن.از لحظه ای که به دنیا میان باید یه زن کنارشون باشه تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا لحظه ای سنگ لحد رو رو سرشون می زارن.یعنی کافیه فقط یه مدت ول کنی یه پسر رو.عمرا" دیگه نمی تونی برش گردونی. شیطان

خنده ای کرد و گفت: بیچاره مادرت و خانمت.از دست این زبونت چی میکشن.خجالت

منم با خنده جواب دادم: ببین مادر، من با بقیه پسرا فرق دارم گاوچران

این خبر یکی از خبرای خوبی بود که تو آخر هفته ای شنیدم.گفتم با رفقای جان تقسیم کنیم شادیش رو .لبخند

 

پ ن(1): تو را نادیدن ما غم نباشد            که در خیلت به از ما کم نباشد

پ ن (2): نمی دونم چرا این روزا همه ش این شعر ورد زبونمه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٥
    پيام هاي ديگران ()