آخر خط

معتاد نوشت

تو این روزا که خودمم حال و حوصله ندارم خبر فوت یکی از بچه محل های قدیمیمون گل سر سبد خبرا بود.من که ازش بدی ندیدم اما میگن خدابیامرز پدر و مادر پیرش رو اذیت می کرد.دو تا برادر داشت و ته تغاری بود.اولی فوق لیسانس داشت و دومی مهندس بود و بسیار با استعداد.طوری که زمان تحصیلش سرطان گرفت اما تمام درساش رو پاس کرد با موفقیت و نمره های خوب.بعدشم یه کار مناسب پیدا کرد و ازدواج خوب و ... . اما ته تغاری ما برعکس اونا دیپلمش نتونست بگیره.یادمه ساک ورزشیش رو می انداخت رو دوشش و می رفت باشگاه بدن سازی.انصافا" یلی بود.پدرش هم خیلی دوستش داشت و هی تعریفش رو می کرد و پزش رو به این و اون می داد.

گذشت و گذشت و گذشت و این رفیق ما وقت سربازی رفتنش شد.خوب معلوم بود کسی که لای پر قو بزرگ شده سربازی برو نیست.بنابراین رفت سربازیش رو خرید به امید اینکه مغازه ای بزنه و شروع کنه به کاسبی.پدرش یکی از معروفترین آدمهایی بود که در صنعت سلامت کشور کار می کرد.تقریبا" همه می شناختنش.خودش هم جوونیاش کشتی گیر بود و گوشهاش هم شکسته بود.القصه که یه مغازه برای آقازاده اجاره کردن و از اونجائیکه ایشون توی کل عمرش آب نبات چوبی هم نفروخته بود معلوم بود که می خوره زمین.بنده خدا تحصیلات که نداشت،تو کار هم که شکست خورده بود.همین باعث شد کم کم غر و لندای خونواده ش شروع بشه.انقدر اطرافیانش بهش گیر دادن که کم کم از خانواده فاصله گرفت و رفت سراغ دود و دم.طبیعیه که آدمی که خاکستر منگ رو سرش بشینه خاک عالم هم رو سرش خواهد نشست.هر چی بیشتر تو منجلاب دست و پا میزد خانواده ش بیشتر ازش فاصله می گرفتن.این اواخر دیگه رسما" روزا با پدر و مادرش دعوامی کرد که پول بهش بدن تا بره مواد مخدر بخره.هر چی کمپ و ترک اعتیاد می رفت هم فایده نداشت.چون مشکلش روحی بود.

از اونجائیکه مادر من مثل هر خانم دیگه ای عاشق پسرای تپل مپله از بچه گی که این تو کوچه بازی می کرد می رفت تماشاش می کرد و هی سرکوفتش رو هم به من می زد که خاک بر سر ریقوت کنن.خنده بعد از 20 سال هم خوب با اهالی محل یه سلام و علیکی پیدا کرده بود و خونه ی این بنده ی خدا هم گاهی گداری می رفت. تعریف می کرد که این اواخر دلش تنگ شده بود برای یکی از همسایه ها.وقتی رفته بود به محله ی قدیممون و طرف رو دیده بود یه چند دقیقه ای هم خونه ی اینا رفته بود.می گفت: پدر و مادرش اصلا" آدم حسابش نمی کردن و جواب حرفاش رو نمی دادن.البت خودش هم مقصر بود و روزگار رو به پدر و مادرش سیاه کرده بود.وقتی که طرف براش چایی آورده بود و روی عسلی گذاشته بود یه لبخند تلخ شده بود و گفته بود: می بینی خانم.... من حال و روز خوبی ندارم.اینام انگار نه انگار من آدمم.برادرام که اصلا"تا من رو می بینن انگاری جن دیدن و در میرن.مگه من چی کار کردم.هفته ای یه روز از کمپ مرخصی می گیرم و میام خونه.اونم خودت داری می بینی.

مادر جان ما هم انگاری کلنی افریده شده که غصه بقیه 7 میلیارد جمعیت دنیا رو بخوره کلی دلش سوخته بود براش و یه نمور نصیحتش کرده بوده.عینک

و اما قضیه ی فوت این بنده خدا.میاد خونه و میره تو اتاقش.مادرش غذاش رو میزاره پشت در اتاق و میره رد کارش.فرداش میاد می بینه هنوز همونجاست.یه فحشی هم حواله ش می کنه و میره رد کارش.شب که میشه به خودش میگه نکنه رفته باشه بیرون و من سر کارم.بنابراین جرات به خرج میده و در رو باز می کنه.می بینه که بچه ش رو خودش قوز کرده.صداش می کنه و می بینه که جوابی نمیاد و بوی گند اتاق رو هم گرفته. تکونش که میده می فهمه طرف فوت کرده.پزشکی قانونی زمان فوت رو روز قبل اعلام میکنه.در اثر سکته ی قلبی.

از عصری مادرم هی داره گریه می کنه و یاد دوران بچه گی طرف می کنه که همه ش با ماها بازی می کرد و یاد بزرگیاش که طرف بهش گفته بوده که خانواده ش طردش کردن.

برای از دست رفتنش خیلی ناراحاتم.خیلی پسر خوب و بی سر و صدایی بود.باور نمی کردم که یه روزی به این وضع دچار بشه.اما خوب تربیت غلط آدم رو به هر سوئی می کشونه.

شاید اگه خانواده ش وظیفه شون رو انجام می دادن و حمایت می کردن ازش این وضعش نمی شد.

یکی تعریف می کرد که یه بار تو هوای سرد یه بابایی می بیندش و از کاپشنش تعریف می کنه.اینم خیلی راحت اونو از تنش در میاره و میده به طرف.به هیچ چونه ای. 

روحش شاد.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠
    پيام هاي ديگران ()