آخر خط

تاوان جاه طلبی

یکی از رویاهای کودکیم این بود که شبها تا دیر وقت کار کنم و تماما" سرم لای حساب و کتاب باشد.

یکی از رویاهای نوجوانیم این بود که در محیط کارم بتوانم راحت روی میز بنشینم و پایم را روی میز دراز کنم و در حین راه رفتن و کار کردن سوت بزنم.

یکی از رویاهای جوانیم این بود که در جایی کار کنم که بحث جنسیت و مذهب و عقاید دینی در کارم موثر نباشد و استرس مثبت داشته باشم.

کم کم تجربه به من آموخت که چه خوب است که رئیسم آدم فهمیده ای باشد.اگر افکارش هم در راستای افکار من باشد که دیگر نور علی نور می شود.

و امروز به 90% از آرزوهایم رسیده ام.آن 10 درصد هم مربوط به فرهنگ مذهب زده ی جامعه است و نمی شود حالا حالاها کاریش کرد.امکان دارد در محیط کار بچه هایمان عملی بشود.

امروز راحت راه می روم و هر چه دلم بخواهد بر تن می کنم و سوت می زنم و جک می گویم و می خندم و گاهی هم عصبانی.معمول هم رئیس جان به زور از پشت میز کارم بلندم می کند که برویم دیر شد.

این شرکتی که در آن شاغل هستم مدینه ی فاضله ی هر جوانی می تواند باشد.طبعا" برای منی که بعد از پشت پا زدن به نزدیک به سه دهه زندگی و دل زده از رفاقت و کار وارد اینجا شده بودم هم شهر آرزوها محسوب میشد. اما چه سود که بزرگترین قاعده ی زندگیم اینجا هم شامل حالم شد.

من همیشه جزو اولین ها بوده ام و معمولا" ویرانه ای رو تحویل می گیرم.این وضعیت از ابتدای دوره دبیرستانم که جزو اولین کسانی بودم که سیستم نظام جدید آموزشی را تجربه می کردند بوده تا وقتی که وارد محیط کار فعلیم شده ام

وقتی دوست مادرم در یک مهمانی خانوادگی پیشنهاد کار کردن در شرکتشان را به من داد با خودم گفتم که بالاخره تمام شد.می روم یک جایی که سر و سامان دارد و یه گوشه ی کار را به دست می گیرم و به مسافرتهایم می رسم. اما زهی خیال باطل.اولین روزی که وارد کارخانه شدم فهمیدم که تمامی پرسنل به جز برادر رئیس و یک سرکارگر اخراج شده اند و یا خودشان رفته اند.وقتی فهمیدم جلوی خنده ام را نمی توانستم بگیرم.

شرح مشقات را بعضا" خوانده اید.اینجا جائیست که من 10 کیلو وزن را در عرض دو ماه کم کردم و تمام موهای سرم را هم دو سال بعد از اینکه وارد شدم فرستادم پیش همان گوشتهای اضافه.به این ترتیب توانستم ویرانه ای را سر و سامان دهم که نزدیک 40 نفر کارگر داشت اما روزی فقط یک فرم آن هم در قطع A5 در آن پر میشد.بعد از گذشت 1.5 سال با سخت گیریهای فراوان موفق شدم که راندمان تولید را بالای 80% اضافه کنم.این یعنی که با نفرات کمتر تولید کمی و کیفی بهتر و ایجاد تنوع  محصولی بیشتر.درکنار آن موفق شدم که کاری را که یک نفر با کلی ادعای سابقه ی طویل در مدیریت فروش و با وجود چند ویزیتور مختلف نتوانسته بود راه بیاندازد سر و سامان دهم و آن را تبدیل به یکی از پرفروشترین محصولات کارخانه بکنم که بار کسر فروش سایر محصولات را هم بر دوش بگیرد.این موفقیت در حالی شکل می گرفت که حتی قیافه ی یکی از خریداران را هم ندیده ام. یک شبکه ی بسیار بزرگ فروش که به جای اینکه ویزیتور استخدام کند از ویزیتورهای شرکتهای کوچک استفاده می کند.ایده ی خودم بود و جواب داد.

حالا بعد از 3 سال و اندی کار کردن نبض یکی از باسابقه ترین شرکتهای صنف خودمان را در دست دارم.رئیس جان هر روز بیشتر از قبل مسئولیتهای جدیدی را بر دوشم می اندازد.جدیدترینش هم این است که یک کارگاه کوچک در نزدیکی کارخانه خودمان با کمک یکی از دوستانش تاسیس کرده.مستقیما" کار آنجا را هم به من واگذار کرده.و این یعنی دو برابر شدن کار.

من هیچگاه از کار هراسی ندارم.معمولا" وقتی سرم شلوغتر می شود و کار سخت تر راندمانم بالاترمی رود. اما این روزها خسته ام.راستش عبارت دقیقش می شود دل مرده.

انتظارم این بود که بعد از این همه زحمت کشیدن همکارانم لااقل درک سختی های کارم را درک کنند.اما این روزها متوجه شده ام که من همکاری ندارم.در واقع تنها همکارم رئیسم است.همه درمقابل من هستند.البت هستند پاچه خوارانی که خودشان را به  آدم می چسبانند. اما خوب آدمی با اخلاق من که در محیط کارش عادت دارد حرف رک و مستقیم بزند و هر کس که بد کس دیگری را بگوید به سختی جریمه کند همیشه دور و برش خالی است.

در حالی که در دو جبهه ی تولید و فروش طوری کار می کنم که هفته ای 3 روز بیشتر نمی رسم ناهار بخورم متوجه شده ام که برادر جان رئیس هر چقدر من بیشتر کار می کنم به جای من بیشتر می خوابد.پیش آمده 4 ساعت را در روز خوابیده.

من با خوابیدنش هم مشکل ندارم.مشکل من بزرگترین برگ برنده ام است.جاه طلبی.هیچگاه به هیچ چیزی قانع نبوده ام.من با این اخلاق در برابر کسانی هستم که سالهای سال صبح آمده اند و عصر هم رفته اند و بزرگترین پیشرفتشان این بوده که برایشان زنی انتخاب کرده اند که جمعشان کند و بوی جورابهایشان بقیه را خفه نکند. جماعتی که انقدر بی شعورند که به جای اینکه از من و خانمهای زیر دستم متشکر باشند که کاری کرده ایم تا دیگر سالی دو سه ماه را بی کار نباشند به محض اینکه چند روز مرا دور و برشان نمی بینند می روند و به دخترکان و زنان مردم زور می گویند تا اشکشان را ببینند آن هم به جرم اینکه مسئول مستقیمشان من هستم و اجازه نمی دهم از گل کمتر بشوند.

روح مرحوم مصدق شاد که بلا تشبیه دردهایمان یکی است:

درد من حصار کنار برکه نیست.درد من ماهیانی هستند که حتی فکر دریا هم به ذهنشان خطور نکرده است.

 

منی که در روزی که تصمیم گرفتم بار و بندیل خودم را جمع کنم و دنبال جایی بهتر باشم لیست 900 شرکت را برای خودم چیده ام که به چند گروه مختلف غربالشان کنم و تا روزی که در اینجا هستم دنبال فروش محصول باشم چگونه می توانم با یک سری نادانی کار کنم که وقتی بعد از یک هفته متوجه می شوم که کلا" ضایعات تولید کرده اند مسئولشان خندان به من می گوید" چرا داد فریاد می زنی؟تمام شهرک خبر شده اند.

البت حق دارد.چون خودش مسئول اصلی این خرابکاریهاست.

هفته ی پیش پیشنهاد یک شرکت بسیار بزرگ را رد کردم.شان کارش پائین بود.اما حقوقش وسوسه انگیز بود.منی که امروز بیشتر از نیمی از حقوقم را صرف پرداخت اقساط می کنم قلقلک خوردم اما رد کردم.

شرایطم روز به زور بدتر میشود.مادرم راست می گوید.سلامتیم در خطر است.این موضوع را وقتی فهمیدم که چند هفته ی پیش دلم نمی خواست که از کوه دل بکنم و به خانه برگردم.اما چه کنم که دلم نمی آید جایی را که برایش این همه زحمت کشیده ام و الان نامش برای یک صنعت بزرگ کشور آشناست را به راحتی رها کنم.

با این حال یک چیز را مطمئنم.من رفتنیم.یعنی باید بروم.پای رفتنم بسیار قویتر از ماندن است.بزرگترین دلیلش هم همان جاه طلبیست.من دراین شرکت فقط در یک حالت می توانم ترقی کنم.آن هم این است که صاحب شرکت بخواهد سیستمش را به من بدهد.همین جوری.دیگر جایی برای پیشرفتم باقی نمانده.

باید بروم به جایی که بتوانم پیشرفت کنم.بیشتر از اینجا.جائی که بتوانم تمام سال با یک تی شرت و شلوار جین سوت زنان از وسط همه رد بشوم و کسی عارض نشود که جایی که خانمها هستند نباید لباس آستین کوتاه بپوشید.

جایی که دیگر از یک تحصیل کرده دانشگاه علم و صنعت نشونم که: به جان خودم این دانشگاه ها رو باید با خاک یکسان کرد.چیه شدن باعث فساد.

در رویاهایم به چنین جایی می اندیشم.و این یعنی من هستم.لبخند

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٥
    پيام هاي ديگران ()