آخر خط

اورژانس نوشت

شام خورده بودم و دوش هم گرفته بودم.دیر اومده بودم خونه و خسته هم بودم.همه چی جور بود برای یه خواب توپ.اما افسوس که دستم مجدد ضربه خورده بود و درد می کرد و حریف مادر هم نشده بودم و زورکی نشسته بودم روی صندلی اورژانس.اوه پدر جان مثل همیشه خنده ای بر لب داشت.مادر جان هم همین طوری از دستم شاکی بود چه برسه به اینکه دوباره با یه بلا اومده باشم خونه. جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم.وقت تماماعتراف می کنم که تنها کسی هستش که بعد از این همه سال زندگیم هنوز هم ازش حساب می برم و وقتی زور میگه مجبورم زیر بار برم.گریه

داشت نوبتم می شد که یه بنده خدایی رو آوردن که فکر نمی کنم جای سالمی تو بدنش مونده بود.نه کسی همراهش بود و نه کسی خیلی دور و برش می پلکید.حدس زدم که موتورسوار باشه.که بود.بعد از چند دقیقه یکی دو نفر اینترن و رزیدنت اومدن رو سر بنده خدا و دستورات لازم جهت نهیه خاک انداز برای جمع کردنش صادر کردن.منتظرخوب خدا رو شکر که کم کم داره نوبتم میشه.

چند تا صندلی اونورتر یه پدر و مادر جوونی بچه شون رو آورده بودن.بچه که نه،نوزاد.فکر نمی کنم یه سالش بود.پدر رفت و دست یه بنده خدایی رو گرفت.دست گرفتن همان و داد و فریاد طرف و جواب پدر و دعوا شروع شدن همان.با چشمای خودم دیدم که لحن حرف زدن پدر مظطرب بد نبود.فقط میخواست ببینه بچه ش چی میشه.خوب نگران بود و حالا قرآن خدا رو سر و ته کرد بود و دست طرف رو هم گرفته بود.یارو  هم بهش برخورد که چرا دست من رو گرفتی و اصلا" به من دست زدی.گریه

ما رو بگی یه بار دیگه طرف رو وارسی کردیم ببینیم که مقنعه داره یا ریش و سیبیل که دیدیم هیچ کدوم هم نداره.عینک(درست حدس زدین.یه آقای شیش تیغه ای بودنخنده) ساعت نزدیک 12 بود و حراست بیمارستان اومد و جداشون کرد.از تهدیدها بگذریم کم کم آبها از آسیاب خوابید و سریع اومدن به بچه ی طرف رسیدن.مادر جان ما که روی یه تیکه دستمال سریع فرود میاد نیت کرد که بره و یه تکونی به دکتران فعلی و آینده بده تا زودتر کار من رو بررسی کنن که من منصرفش کردم.

بالاخره نوبتم شد.دکتران (فعلی و اینده ش رو نمی دونم) ازم راجع به نوع آسیب دیدگیم پرسیدن.منم که از قبل می دونستم که باید بگم امروز آسیب دیدم همین رو گفتم.دروغگوخوب درست طرف هنوز خیلی پر تجربه نبود اما خوب ببو گلابی هم نبود که فرق زخم کهنه ای که داره خوب میشه رو با آسیب دیدگی جدید ندونه.آخر سر مجبور شدم حقیقت رو بهش بگم که دوبار آسیب دیدم.نیشخندحدس زد که دستم به باخت رفته باشه.برای اینکه مطمئن بشه یه عکس نوشت.و این یعنی دوباره علافی.اومدم بیرون از اتاق و دیدم دوباره سر و صدا بلند شده.یه آقایی داشت جر و بحث می کرد با یکی از پرسنل جوان اورژانس.گیر داده بود که چرا بی کار نشستی.بچه ی من داره درد میکشه اونوقت شما ها دارین دور هم گل میگین و گل می شنوین؟ منتظر این یه تیکه رو راست می گفت.معلوم نبود دکترای آینده همه شون دوست داشتن در اولین فرصت بشینن روی میزای قسمت اورژانش که وسط سالن بود.خیلی زود متوجه شدم که این یه کلاس خاصیه که طرف روی میز بشینه.آخه خودمم خوراکم همینه.روز میز بشینم و سوت بزنم.اما از شانس بد من میز کار فعلیم ام دی اف هستش و می شکنه.قبلنا یه دونه داشتم که قدیمی بود اما چوب گردو بود.خیلی حال می داد.ناراحت

سر و صداها خوابید و مام رفتیم عکس رو گرفتیم و منتظر نتیجه شدیم که یهو دیدم هر چی پرسنل اونجاست دنبال یه تخت راه افتادن. تعجب برانگیز بود برام.مگه چه خبر بود؟تعجب روی تخت یه خانم جوون بود.معلوم بود با توجه به لباساش خیلی وضع معیتشی درست و درمونی هم نداره.یکی سرم میزد یکی داشت داد میزد زودتر باید بره شستشو. یکی دنبال یه حراج داخلی می گشت نصفه شبی. تخت طرف رو که عوض کردن دیدم خونی ملحفه هاش.این یعنی که وضع خوبی نداره.سریع بردنش یه طبقه ی دیگه ای فکر کنم برای سونوگرافی.از دیدن چیزی که میدیم متعجب بودم.انگار کادر اورژانس همه با هم نگران بودن.

صدام کردن.عکسم حاضر شده بود.در کمال تعجب هنوز هم نه شکسته بود و نه در رفته بود.فقط ضرب دیده بود.گاوچراندکتر جون در حال تعجب بود و به دکترای آینده می گفت که بیاین ببینین.یکیشون اومد و تا من رو نگاه کرد گفت: خود مادر.... شه.ما رو میگین کم مونده بود از تعجب شاخ دربیاریم.با خودم گفتم بیا و یه انگشت رو فدای شرف کن.اصلا" انگشت نخواستیم.چونه ی طرف رو بچسب. عصبانی طرف چشمای از حدقه بیرون زده ی من رو که دید خنده ش گرفت.گفت: آقا با شما نیستم.با همون حیوونیم که بیرون اتاقه. نگاه کردم.بعله.یه آقایی بود که خیلی هم نگران بودن.اوه

در این لحظه قبل ازاینکه من فرمان از مغزم به زبونم برسه مادر جان سئوال رو پرسیدن.چرا؟ طرف گفت: مادر بی خیال.اما خوب اونم فهمید که عمرا". گفت: یارو زنش رو زده.مادر جان هم صاف زل زدن به صورت طرف.نسخه که نوشته شد مادر رفت که داروها رو بگیره یه چیزی از پسرک جوان شنیدم که تا حالا نشنیده بودم. طرف یه فیلم ... گرفته و برده خونه.مثل اینکه از فیلم خیلی خوشش اومده بوده و هوس می کنه که همه رو روی زنش پیاده کنه... تعجب بقیه ش رو هم خودتون می دونین دیگه.

مادر جان اومدن و با تشری بسیار را فرمودن که: راه بیافت.ببینم تا فردا می تونی زنده برگردی خونه یا خودت رو به خاطر کار میکشی؟نیشخند

وقتی از اتاق بیرون می اومدم یه نگاه کامل به طرف کردم.اند آدم نفهم بود.از اینایی که هیچی تو عمرشون ندیدن و به جاش اون چیزایی رو که نباید ببینن رو دیدن.خنثی

 

پ ن: اگه فکرمی کنین این موضوع تخیلاته کاملا" در اشتباهین.این اتفاقات در تهران بزرگ.ام القرای اسلام در قرن 21 افتاده.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٧
    پيام هاي ديگران ()