آخر خط

روی تلخ مسئولیت

سلام

ببخشید یه چند روزی سرم خیلی شلوغ بود.در واقع تمام کارهای ناتمان ماه رمضون جمع شده بود رو سرم.دستمم یهو دردش بیشتر شد خجالتدیگه نشد یه چند روی بیام.

 

روزی که برای کار اومدن پیشمون رو به خوبی یادم میاد.قیافه ی ساده ی ژولیده ش آدم رو جذب می کرد.همه ش هم می خندید.هم اسم برادر کوچکترم بود.وقتی صداش می کردم انگاری دارم برادرم رو صدا می کنم.درست با همون لحن.فصل سرما رسید و این بنده خدا و دوستش که شبها تو کارگاه خالی می خوابیدن هر روز بیشتر سردشون میشد.خوب منطقه صنعتی و هیچ ساختمون خاصی دور و برش نیست.سرد سرد سرد.یادمه المنتهای دستگاه رو باز کرده بودن و یه چیزی مثل کرسی برای خودشون درست کرده بودن.به زور گرم میشدن.گذشت و گذشت و گذشت و حرص دادن و حرص دادن تا کم کم کار رو یاد گرفتن.طبق اخلاق معمول کارگر جماعت دبه کردن و پرتوقع بودنشون با شروع فصل گرما گل کرد.یه روز رفتم و دیدم که یکی دیگه رو هم آوردن.پرسیدم این کیه؟ گفتن دوستمونه.آوردیمش کار کنه.سه تایی کارمی کنیم جای دو نفر پول می گیریم.بعد از گذشت یه ماه یکیشون دبه کرد که من تحصیل کرده م.باید سرپرست باشم و کار نکنم.مام یه پولی همین طوری بهش می دادیم به عنوان سرپرستی.اما هر روز کمتر از قبل کار می کرد.یه آن جنبیدم دیدم یک هفته س که ندیدمش.یکی دو روز رفتم توی کارش و فهمیدم که بعله. رفته یه کارخونه ی دیگه ای و مشغول شده و به ما نگفته.ازاونجائیکه ضایعات کار هم داشت بیشترمیشد و صبر من برعکس داشت کم میشد آخر سر یه گیر اساسی بهش دادم و وعهده ی یه جریمه ی تپل.طرف هم خیلی راحت زد زیر همه چیز و رفت.گفت یه هفته میرم ولایت.شادی اومدم شاید هم نیومدم.منم خیلی راحت گفتم که اینجا کسی منتظرت نیست.اگه بری دیگه نباید برگردی.و همین طور هم شد.

این کوچیکه اما موند.موند و ادعاش هم بیشتر میشد هر روز.یه روز که از اداره ای بازدید داشتیم و باید خیلی منظم می بود همه چیز دیدم که انگار نه انگار.یه ذره سر و صدا کردم.دیدم که از رخت خوابش لخت اومد بیرون و گفت: هر کاری میخوای بکنی بکن. من که عادت به شنیدن این حرفا ندارم یه نمور صبر کردم تا نتیجه ی بازرسی مشخص بشه.آدم منظمی هم نبود.هر بار که می رفت مرخصی یهو 4 روز دیر می کرد تا برگرده.هر ابر هم که پول کم می آورد می اومد سراغم.اما وقتی از بغلش رد میشدم انگاری من باید بهش سلام می کردم با اینکه 10 سال از من کوچیکتره.یه روز چنداتئیشون رو خواستم و بهشون تذکر دادم و اتمام حجت کردم. تا یکی دو روز اوضاع خوب بود.اما دوباره اش همان آش و ... .

تا اینکه شنبه اومدم و دیدم نیست.سراغش کردم و گفتن رفته بیرون و میاد تا ظهر.ظهر شد عصر و نیومد.منم یه زنگ به دوستش زدم و گفتم بهش بگین دیگه نیاد.فردا صبحش که به کارگاهشون سر زدم دیدم با چند نفر دیگه اونجان.چیزی بهش نگفتم اما به برادر بزرگترش گفتم که بگو بره.نرفت تا امروز که فرم کارکرد ماهیانه رو براش فرستادم تا پر کنه و بیاد تسویه حساب.به کارگرا گفته بود که من به اون کاری ندارم.با مهندس اصلی حرف می زنم.خوب طبیعی بود که ایشون هم بعد از 5 دقیقه حواله ش بده سمت من. دیدم زنگ کارخونه رو می زنن و این پشت دره.خیلی مرتب و منظم لباس پوشیده بود.خوب معلوم بود باید چی کار می کردم.راهش ندادم.گفتم فقط برگه ها رو ازش بگیرن.اصرار کرده بود که میخوام ازش خداحافظی کنم.منم گفتم که نمیخ واد خودم میام می بوسمش و ازش خداحافظی می کنم.بره.

بعد از یکی دو ساعت برادر رئیس اومد و شفاعتش رو کرد که با تعهد برگرده.منم رو دنده ی خودم بودم که نه.آخر سر زنگ زدم برادرش و کشوندمش کارخونه ی خودمون.یه ذره گله کردم و طرف هم قبلو کرد.برگه ی تعهدنامه رو دادم امضا کنه.بنده خدا اونم با رضایت رفت.

دو دقیقه بعد رفتم که موبایلم رو نگاه کنم و ببینم که کیا از صبح تا عصر بهم زنگ زدن.دیدم سه تا اس ام اس دارم.باز کردم دیدم خود خودشه.کلی افه چسی که فقط میخواستم خداحافظی کنم و عمرا" معذرت خواهی نکنم و آره و اینا.منم منتظر آتو بودم.هنوز برادرش به کارخونه شون نرسیده بود بهش زنگ زدم و گفتن تعهدنامه رو بندازه و اولین سطل اشغال سر راهش.اگه تا عصر اونجا بمونه اندازه ی کل حقوقش جریمه ش می کنم.

به همین راحتی و مفتی یه نفر اخراج شد.با اینکه حقش بود اساسی اما یه نمور ناراحتم.نمی دونم از خودمه یا نه.خوب کسی که دهنش به بد و بیراه باز بشه دیگه نمی تونه اونو ببنده .باید آدم بشه.از اون طرفمی دونم که هزار و یک مشکل با خونواده ش داره.وقتی اخراجش کرده بودم باور نشده بود.کلی هم تازه حرف زده بود که اگه من نباشم اینجا میخوابه.اما خوب زر می زد.چون با کوچکترین تغییر توی مواد اولیه دیگه نمی تونست کار کنه و باید می رفتم و دستگاهش رو تنظیم می کردم.

به قول مادرم هر چی بد بود اما غریب بود.ولی چه کنم که مسئولیت گاهی وقتا روی تلخش رو به آدمها نشون میده.هر بار که یکی رو اخراج می کنم همین حس رو دارم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٢
    پيام هاي ديگران ()