آخر خط

 

مادر نوشت

به نظر شما مرز انسانیت یه جراح کجا می تونه باشه یا بهتر بگم چقدر می تونه باشه؟مادر من در آستانه ششمین دهه زندگیش رفته پیش یه جراح حاذق و واقعا" می خواسته تیروئیدش رو پیش اون عمل کنه.اول که طرف وقت نمی داده تا چهار ماه دیگه اما به محض اینکه متوجه میشه مادرم هم برای مشکل گوشش پیشش رفته و هم می خواد جراحی کنه در اولین روزی که می تونسته بهش وقت ویزیت داده.این انسان نما طی یک عملیات محیر العقول برای اینکه استاد بودن خودش رو اثبات کنه به مادر من با موهای سیمین گفته:خانوم عمل شما چیز ساده ای نیست. اگه یکی باشه که اینکاره نباشه با غده تیروئیدت غده کلسیم ساز بدنت رو هم در می آره (چون این غده به اندازه یه دونه عدسه و چسبیده به غده تیروئید)بعد ظرف چند ماه تمام استخونات کج می شه!!! بعد ممکنه تیروئیدتون بد خیم باشه!!؟؟ من در حین عمل غده رو می دم آزمایش که اگه بود همونجا بغلشم بتراشم.اگه اینطور بشه پول اضافه ازت نمی گیرم. حواست باشه پیش استادای دانشگاه نری که می دن به دانشجوهاشون عمل رو انجام بدن. مادر پرسیده که امکان موفقیت چقدره؟ گفته من تا حالا کسی از عملای من آسیب ندیده. مادر خوب و قشنگم ناراحتیش بیشتر شده.شما می دونین چرا؟

روز نوشت

من فکر می کنم قصه گوئی تو خون مردم امریکای لاتینه.واقعا" چنان آدم رو غرق در جریان قصه می کنن که برای دقایقی آدم کنده می شه.چند وقت پیش یه ترجمه خوب و قدیمی از کتاب "پائولا" الیزابل آلنده گیر آوردم.چقدر زیباست.من با خوندن "اوالونا" واقعا" مقدار خیلی زیادی با احساس و دنیای یه دختر آشنا شدم.توجه کنین خود" اوالونا" نه "قصه های اوالونا".واقعا" قصه گوی بی نظیریه.من هیچ وقت موقعیتی نداشتم که کسی برام قصه بگه ولی واقعا" با خوندن نوشته های جادوئی نویسنده های آمریکای لاتین حس می کنم یکی داره برام قصه می گه.از مارکز نمی نویسم چون می ترسم گند بزنم.فقط همین رو می تونیم بگم که به نظر من "عشق سالهای وبا"ش مهلکترین کتابی که ممکن یک نفر تو زندگیش بخونه.حکایت آدمهایی که بیش از چند دهه از زندگیشون رو به اسم عشق و به رسم عادت سر کردن و وقتی هم می فهمن باز جای امیداورای براشون باقی می مونه.

کاپیتان به صورت فرمینا دازا نگریست و روی مزه های او،اولین آثار یخ زدگی زمستان را مشاهده کرد.سپس به فلورنتینو آریزا نگاه کرد و قدرت مغلوب نشدنی او را سنجید و از اینکه دیر متوجه شده که(( این زندگی است که حد و حدودی ندارد ، نه مرگ)) بهت زده شد و مجددا" پرسید:

فکر می کنید تا کی می توانیم به این آمدن و رفتن ادامه دهیم؟

فلورنتینو آریزا پاسخ این سووال را از پنجاه و سه سال و نه ماه و چهارده شب و روز قبل آماده داشت و گفت:

برای همیشه

نمی دونم چرا دلم نمی آد از آخر خط بنویسم.ولی قول می دم بنویسم. 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٥
    پيام هاي ديگران ()