آخر خط

آغاز چهارمین سال

از چند وقت پیش می خواستم یه تولد نوشت بنویسم برای امروز اما خوب کامم تلخه. هیچ چیز نمی تونه ناراحتی من رو از اون چیزایی که دیدم رو بیان کنه.واقعا" چطور خیلی از موجودات به خودشون اجازه میدن انسان خطابشون کنن؟ یعنی حیوانات کاری رو که ما انسانها با خودمون می کنیم رو نمی کنن.تا حالا کی دیده که یه حیوان هم نوع خودش رو بخوره؟ ولی این افتخار نصیب ما به ظاهر انسانها شده.نمی خوام از فجایع جهان و جنگها و قحطی ها و این چیزا بگم.می دونین که من ساده ترین اتفاقاتی که رخ میده رو همیشه مد نظر قرار میدم که معمولا" هم به سادگی ازشون رد میشیم.

هنوز هم نمی تونم باور کنم که اون چیزی رو که با چشمام دیدم.ای کاش منم می رفتم به جلسه با مسئول فنی شرکت آره و اینا و حس مسئولیت پذیریم گل نمی کرد تا بمونم تو کارخونه تا شاهد باشم که چطور آدمهایی که هر روزمی بینمشون و باهاشون سلام و علیک دارم چه موجودات رزلی می تونن باشن.

سر ظهر که میشه تو کارخونه ی ما دستگاهها خاموش میشه و آقایون همه میرن میخوابن.الان که ماه رمضونه و همه شون روزه هستن بهشون سخت نمی گیرم.گاهی میشه 1 ساعت هم اضافه می خوابن.من بهشون لقب اصحاب کهف رو میدم.از اول عادت نکردم که تو محل کارم بخوابم.همه که می خوابن من عین جغد بیدارم. مشغول بررسی گزارشات تولید و فیلمهای دیشب کارخونه بودم که یهو صدای داد و فریاداز تو حایط به گوشم رسید.زن و مرد قاطی بود.از پنجره که سرک کشیدم دیدم تو کارخونه ی بغلیمون دعوا شده.تا رسیدم تو حیاط کارخونه دیدم کار به توی خیابون کشیده.صحنه یه جورایی تکراری بود..دو تا از کارگرا داشتن واسه هم شاخ و شونه می کشیدن.اما اون وسط صدای گریه ی یه خانم هم می اومد.اون وسط چشم یکی از کارگراشون به من خورد و یهو یکی از طرفین رو هول داد سمت من و گفت: مهندس جون مادرت اینو ببر تو کارگاه خودتون.منم همین کار رو کردم.یه خورده اجازه دادم داد و بیدا بکنه طرف.کم کم آتیشش خوابید.ازش پرسیدم روزه ای؟ جوابش منفی بود.مطمئن بودم که نمیره بیرون به همین خاطر رفتم و یه لیوان آب خنک واسه ش آوردم.یه خورده ش رو خورد و بقیه ش رو ریخت رو سرش.یکی دو دقیقه تو سایه نشسته بودیم.بدون اینکه با هم حرف بزنیم.اون خانمی که گریه می کرد اومد و صدام کرد و خواست بیاد تو.منم در رو باز کردم تا بیاد. این وسط کارگرای خودمونم بیدار شده بودن.به زحمت کردمشون تو کارخونه و گفتم که بیرون نیان. یه حرکت غیر اسلامی اون وسط دیدم.خانمه یه دستی به سر آقاهه کشید و بغلش کرد.می دونستم که دیگه بیشتر از این پیش نمیرن وگرنه مزاحمشون نمیشدم.یه لیوان آب هم به خانمه دادم.کم کم حرافشون شروع شد: کاش خودت رو قاطی نمی کردی.خودم به آقای ... می گفتم آدمش کنه.مرتیکه یادش رفته روزای اولی که اومده بود عین منگولا بود و چقدر کمکش کردم.از قصد خیه پوزخند زدم که صدام رو بشنوه.گرفت کلکم.خانمه ادامه داد: خدا خیرت بده.من گفتم الان یه بلایی سر همدیگه میارن.ازش پرسیدم: مگه آقای ... یا ... نیستن؟ جواب داد چرا.آقا ... هست.(سرکارگرشون که داماد رئیس کارخونه شونه).خوب چرا اجازه داد دعوا بشه؟ مرد جواب داد: چی بگه به یه آدم بی ناموس؟ با خودم گفتم که اوه اوه قضیه بودار شد.با خنده گفتم که: بابا کارخونه ی شما جای خوش نامیه.این حرفا چیه؟ برای اولین بار خنده رو دیدم تو صورتشون.مرده گفت: نه از اون راه. یارو رو دیدی با اون هیکلش؟ سر یه دوشاخه به برق زدن دعوایی راه انداخته بیا و ببین.خانمم بهش گفته اون دوشاخه رو بزن به برق.یارو گفته: مگه من نوکر باباتم.خودت بزن.یکی نیست بهش بگه الاغ اگه می تونست که خودش میزد.کلی کارتن جلوی پریز بوده.با خنده گفتم: واسه همین دعواتون شده؟ طرف گفت: آخه پدر خانمم تازه فوت کرده.اینم حالیش نیست که نباید سر به سرش بزاره.دختره پرید وسط حرفش و گفت: اوایل که اومده  بود هر چی بهش می گفتیم گوش می کرد و مام کلی از کاراش رو میکردیم که آماراش کم نیاد.الان دیگه کلاسش رفته بالا.گفتهک من به حرف زن جکاعت گوش نمیدم.هر کی با من کار داره باید به اقای ... بگه بعد اون به من بگه.اون وقت من انجام میدم.ازش پرسیدم: مگه شما مونتاژ کار نیستین؟ کارتون که به اونا ربطی پیدا نمی کنه.از چیزی که دیدم داشتم شاخ در می آوردم.دستاش رو نشون داد.انگشتاش کج بود.گفت: تو این چند سال انقدر مونتاژ کردیم انگشتای همه مون کج شده.این الان انگشت یه دختر 25 ساله س.خوب من چند سال دیگه کار کنم تا سالم بمونم؟ اونوقت اینانتظار دارن ما کارتنهای 20 کیلویی رو هم خودمون جابه جا کنیم و تا 2 متر بزاریم رو هم.باورم نمیشد که آدم انقدر هم احمقمی تونه باشه.در حالی که داشتم خودم رو ریلکس نشون می دادم پرسیدم: مگه آقای ... اجازه میده خانما بار جابه جا کنن؟پس این همه مرد اونجا چی کار میکنن؟ طرف با حسرت گفت: باورمی کنین ما آمار مونتاژمون از بعضی از مردا بیشتره اما حقوق اونا 200 تومن بیشتر از ما.میگن که شما زن هستین.اگه بخوایم حقوق برابر با مردا بهتون بیم اینجا شر درست میشه و مردا دیگه کار نمیکنن.می خواستم بپرسم که چرا موندین که حرفم رو قورت دادم.خوب معلوم بود چرا موندن.

چند دقیقه بعد سرپرستشون اومد دنبالشون و با خنده و بردشون.الان دو روزه دارم فکر می کنم یعنی طرف کوره؟ نمی بینه انگشتای ناموس کردم کج و کوهله شده؟ بعد چطور به خودش اجازه میده که حقوق کمتری به این بیچاره ها بده؟ تازه مردا هم بخوان براشون شاخ و شونه بکشن؟ تازه می فهمیدم دلیل اینکه خیلی از خانمای کارگر قدیمیمون با اینکه حقوقمون ممکنه از خیلی از جاها کمتر باشه و سالی یکی دو ماه هم سختی بکشیم بازم حاضر نیستن برن جای دیگه.

پ ن: امشب یه راه تازه ای رو توی زندگیم می خوام شروع کنم.امیدوارم منجر به خیر بشه. لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱
    پيام هاي ديگران ()