آخر خط

بغض نوشت

سلام به دوستان عزیزم.

هیچ چیز نمی تونم راجع به این پست بگم.عنوان پست بهترین چیزیه که حس یه نسل سومی رو می تونه بیان کنه.

 

هوای کمی سرد و خشکه

بخاری می سوزه با نفت توی بشکه

چراغای کلاس یه جوری بی توانند

ولی با همین امکانات هم بچه ها می توانند

روی نیمکت های بی جون چوبی

می گردیم لابه لای کتابا پی یه حرف خوبی

رشد می کنیم ما چه سریع

تو مدرسه بین دیوارای خاکستری

سرکوب شدن هر نوع نیاز

کل سهم ما نسل سومیاس

نقاشی های بد رنگ روی دیوار و

شعارای کلیشه ای بیمار و

 ناظم عبوس یه جا ایستاده با یه چپق

اخما تو هم یه آدم پیر عنق

از زیر عینک همه رو زیر چشم داشت

بچه ها رو میزد به هیچ مزد و چشم داشت

تق تق توی دستش یه خط کش بود

انگار نه انگار خودش یه روزی یه بچه بود

آرزومه قبل از اینکه بیشتر از این درختا زرد شه

عید بیاد و همه ی کوچه مون سبز شه

تو حیاطیم همه تو توهم دشمن

داد می زدن مرگ بر... همه رو کشتن

به ما یاد دادن کتاب دینی داره خیلی ارزش

واسه ش ذوق می کردیم حتی بیشتر از زنگ ورزش

و هر سال عید غدیر به علی می گفتن این جایزه ت

واسه همین همکلاسی ارمنی خودش رو مسلمون جا می زد

یه مدرسه با یه مدیر دیوونه

که سعی داشت اعتقادادتش رو به ما بخورونه

گرچه سخت بود همه چیر خیلی

من ولی داشتم به کلاسمون یه میلی

بجنگ تا تن نکنی لباس رنج رو

نوشته شده بود رو تخته سیاه کلاس پنجم

ولی اگه کسی نفهمه توجه نداشت

کسی به سفیدی گچ رو تخته سیاه توجهی نداشت

ولی معلم یه چیزی داشت

که منو غرق می کرد

یه حس خاص توی چشاش برق میزد

زنگ خورده بچه ها برپا امروز میخوام بیدار شید شماها از خواب

بچه ها امروز می خوام ببینم درسش رو کی بلده

می خوام ببینم چی درسته چی غلطه

امروز روز آزمونه که ذهن کی بسته ذهن کی باز بوده

شاید خوشتون بیاد شاید هم بدتون

درس امروز درس کلاس اولتون

کی می تونه بگه : الف مثل...

بچه ها قطع کردن حرفش رو نصفه

هر کی می دید خودش رو با خرد جواب می داد:

آب، آسمان، آخرت، امید، ارزو، آبادی

نه...  بچه ها الف همیشه مثل آزادیست

مدرسه تموم شد با یه توشه ای ضمنا”

حرف معلم همیشه گوشه ی ذهنم

کاش یا تو زندگی ما نیست می شدیم

جای این همه درس، درس آزادی رو بیست می شدیم

 

پی نوشت:  ...

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٧
    پيام هاي ديگران ()