آخر خط

مادر نوشت

دلم نمی آید از آخر خط بنویسم.دستم هم به نوشتن نمی رود.این چند خط را هم نوشتم تا دلم یه ذره باز شود.

 

چند روزی است که خانه مان سکوت کور است.چند روزی است صدایی از خانه مان در نمی آید.چند روزی است نفس کشیدن در خانه سخت شده است.چند روزی است که مادر دیگر غر نمی زند.چند روزی است مادر ناز نمی کند.چند روزی است مادر دیگر سر و صدا نمی کند.به غرغرهای مادر عادت کرده ایم اصلا" انگار یک چیزی گم کرده ایم.چند روزی است صبحها که از خواب بلند می شوم مادرم دیگر نمی گوید: تختت را جمع کن شاید یه نفر از این در اومد تو.چند روزی است مادر ناله های پیری را سر نمی دهد که آی دستم آی پام تا ما به او توجه کنیم و او پایش را به ما نشان دهد که درد می کند.ای کاش مادر می فهمید که همه گوش ندادنها به حرفهایش فقط برای بازی کردن بود.ما عادت کرده ایم از کودکی با مادرمان بازی کنیم و این کودک درون هنوز هم همراهمان است و به شدت فعال.کاش مادر متوجه می شد که دزدکی به نتیجه آزمایشاتش دستبرد می زنیم و با نوشتن از روی آن به دکتر می رویم تا بدانم مادر در چه وضعیتی است.ما حواسمان به مادرمان هست.تمام سر و صدای خانه ما زیر سر مادرم است.اگر او خانه نباشد هیچ صدائی از هیچ کس در نمی آید.

مادر می گوید نمی خوام دیگر شما را اذیت کنم.می خواهم با خیال راحت زیر تیغ جراح یروم.مادر نمی داند این ما هستیم که به سر و صدای او محتاجیم.نه او.با اینکه از کودکی همیشه با مادرم لج می کردم اما همیشه دم دستش می پلکیدم تا به من گیر بدهد و من دوباره با او بازی کنم.درست است که گاهی اوقات خسته بودم و این چند سال آخرین همیشه در اتاقم بوده ام اما در اوج تمرکز بر روی یک مساله همیشه یک جای خالی برای مادر کنار گذاشته بودم که یا بی موقع در را باز کند یا یک صدایی از یه جائی بلند کند. مادر می گوید دکتر بعد از 12 سال جوابم کرد و گفت دیگر نه از دست من و نه از دست دکتر دیگری کاری برای شما ساخته نیست ما نمی توانیم غده تیروئید شما را کنترل کنیم.می گوید به دکتر گفتم من که 12 سال پیش از شما پرسیدم که الان تا جوانم عمل کنم شما گفتید نه لازم نیست تحت نظز باشید کافی است.الان بعد از 12 سال می گوئید عمل کنم.می گوید دکتر گفته در این سالها فکر می کردم می شد اما الان دیدم نمی شود.یکشنبه  یا سه شنبه بیا فلان بیمارستان تا معرفیت کنم به جراح.بیمارستان خوبی است با بیمه شما هم قرارداد دارد.مادر گفت از او یک سووال پرسیدم و آمدم بیرون.با بچه های من چطور که الان باید در این سن و با داشتن فشار خون نا منظم برای هفتمین بار به استقبال بیهوشی بروم. من مطمئنم مادر نگران فرزندان است .عروسش تازگیها با رئیسش دعوا کرده و کار خود را از دست داده است.به یک پسرش باید برای چندمین بار راه رفتن یاد بدهد.چند وقت پیش به من گفت هر مادری یک بار راه رفتن یاد بچه اش می دهد من تا حالا چند بار دست تو را گرفته ام که راه بروی .با دو تا پای سالم و لبی خندان رفتی و با خستگی آوردنت خانه .این کوه و بیابان رفتن چه سودی برایت دارد.و سوگلی خانواده ما هم درسهاسش سخت شده به طوری که نمی خواهد دیگر سر کار برود و شبها تا دیروقت درس می خواند.

فرض کنید زندگیتان بر وفق مراد است.راحت هستید.کار می کنید،مسافرت می روید،فیلم می بینید،ورزش می کنید و از دنیای تازه مجازیتان لذت می برید.ناگهان طی 3 روز این اتفاقات به ترتیب می افتند:اول شما را که با دو پا به مسافرت رفته اید کشان کشان تاعت 3 صبح برمی گردانند.فردا می خواهید به دکتر بروید کلی کار دارید ووقت دکتر را برای فردا می گیرید.می خواهید استراحت کنید اما شب که پدر به منزل می آید می شنوید که دکتر به او گفته یک سوراخ در قفسه سینه ات پیدا شده حالا یا مادر زادی است یا در اثر ضربه.شاید هم فتخ ریوی یا همچین چیزی باشد.فردا شب شما با شنیدن حرف دکتر خودتان که تا چند هفته فعالیت را برایتان ممنوع کرده و حرفهای مادر که دکتر جوابم کرده چه حسی بهتان دست می دهد؟ نه می توانید ورزش کنید،نه می توانید سینما بروید،نه می توانید مسافرت بروید و نه می توانید درست کار کنید.اما بازهم با امیدواری باید به آینده نگریست.الان می توانم نم نم راه بروم بدون کمک.با پدر نزد یک دکتر حاذق رفتیم گفت فتخی در کار نیست اضافه وزن است و یک عامل که بعد از تست ریه می توان راجع به آن نظر داد.اما مادر را چه کنیم شوخی می کنیم جواب نمی دهد.گند کاری می کنیم چیزی نمی گوید.فقط در حال درست کردن غذا برای یک مدت طولانی است.عمل تیروئید که 2-3 روز بیشتر طول نمی کشد.کاش مادر متوجه می شد ما به سر و صدای او نیاز داریم.خانه مان خانه قشنگمان.ما همه امیوار به دیدن روزی هستیم که مادر به تنهایی کل میهمانهایمان را سرگرم می کند و خانمها پشت سر هم به یک جایی می رفتند که تجدید آرایش کنند چون صورتشان خیس اشک شادی و خنده شده بود.

بعضی وقتا در زندگی آدم اهمیت وابسته بودن به یک نفر را کشف می کند.مادر من به نمایندگی از سه فرزندت اعتراف می کنم که همواره نیازمند به تو بوده ایم.چه هنگامی که صبح تا عصر در مدرسه دو شیفت کار می کری و شبانه مرا به شهر دیگزی برای درمان می بردی و چه هنگامی که در اتاق در بسته مان تنها بودیم.

امروز صبح که از خواب بلند شدم سپیده صبح دیدنی تر از همیشه بود.امیدوارم ... .

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٢
    پيام هاي ديگران ()