آخر خط

نژادپرست نوشت

خسته و کوفته از سر و کله زدن با کارمندای ... اداره ی ... خود رو پرت کردم توی ماشین.از خستگی چشمانم رو بستم.داشتم می مردم از بس این پله های کوفتی رو بالا و پائین کرده بودم.تو عوالم عزا بودم (به خاطر اینکه بعد از چند روز باید به کارخونه سر می زدم و خودم می دونستم که مخروبه ای در انتظارمه) که یه صدای خیلی بامزه از کنارم گفت: حاجی آقا همی ئی ... کجاست؟ رسیدیم؟ چه آهنگ قشنگی داشت صداش.راننده پرسید: خانوم کجا میخوای پیاده شی؟ طرف جواب داد: نزدیک یک پل هوایی بود. چشم باز کردم و نگاهش کردم.صورتش مثل پنجه ی آفتاب سفید و درخشان بود.یه روسری سفید هم زیر چادرش به سر داشت و یه عینک کاملا" گرد.گرد پیری روی موهای سرش نشسته بود و چروک دوست داشتنی ای هم توی صورتش انداخته بود.واقعا" صورت نورانی ای داشت انگار.

راننده سرعتش رو کم کرد و گفت: خانوم تو این جاده چند تا از این پل های هستش.کجا کار داری؟ بگو تا بگم کدومه. پیرزن بنده خدا کم کم مضطرب داشت میشد.با همون لهجه ی زیبای دری خودش گفت: خوب به یاد ندارم.همی ئی دفعه ی قبل با دخترم آمدم. راننده یهو قاطی کرد: خانوم تکلیف ما رو خوب معلوم کن.ما کجا نیگر داریم؟ جوانک کنار دستیش با لحن بسیار زشتی گفت: خانوم ما کلی کار و زندگی داریم.خوب سوار ماشین نشو نمی دونی کجا باید پیاده شی. دیگه کم کم پیر زن بنده خدا داشت دست و پاش رو گم می کرد.پشت سر هم اینور و اونور رو نگاه می کرد.جوانک بی ادب برای اثبات بی شعوریش ادامه داد: می خوای به شنبه زنگ بزنی تا بدونی کجا بوده؟ دیگه قاطی کردم.عینکم رو زدم و با لبخند خیلی مهربانانه از طرف پرسیدم: مادر خونه ی کسی می خوای بری یا اداره ای جائی؟ طرف گفت: خانه ی پسرم .بازم پرسیدم: خوب مادر خونه ی پسرت تو ... یا ... ؟ طرف گزینه ی دوم رو گفت: ما سه نفر مسافر گرفتیم که تقریبا" کجا می خواد بره.هنوز مونده بود.نزدیک بود که برسیم ازش پرسیدم: مادر اینجا دو تا پل داره، زیر کدوم یکیش پیاده میشی؟ از نگاهی که به بیرون می کرد فهمیدم نمی دونه.یهو یه فکر به سرم زد(به قول تقی تاکسی: خوب فچری چردم) پرسیدم: مادر شماره ی پسرت رو داری بهمون بدی؟ برق امید اومد تو چشماش و از تو یه دفتر شماره رو پیدا کرد. چقدر آشنا بود برام این دست خط ها.سریع زنگ زدم و از پسرش آدرس و پرسیدم و بنده ی خدا رو همونجایی که باید پیاده می کردیم پیاده کردیم.وقتی طرف پیاده شد.مثل بقیه ی پیرزن های افغانی کلا" یادش رفت تشکر کنه و رفت که رفت... .جوانک کنار راننده با خنده به راننده گفت: بدبختی رو می بینی ؟ آب و نون ماها رو میخورن،یه آدرس هم بلد نیستن،اونوقت زبون هم ندارن یه تشکر بکنن. منم خیلی ناراحت ازش پرسیدم: ببینم از تو باید تشکر میکرد؟طرف که جا خورده بود گفت: از من نه.ولی اگه تو به پسرش زنگ نمی زدی که تا شب باید دور خودش می چرخید.خیلی جدی ازش پرسیدم: مادربزرگت چند سالشه؟ اگه اون رو تو تهرون ول میکردن حال و وضعش از این بنده خدا بهتر نبود.خوب بی شعوری که شاخ و دم نداره به همین خاطر پرسید: حالا چرا سنگ اینا رو به سینه می زنی؟ اینا روزی یه دونه بربری هم تو این مملکت بخورن سهم همه ی ماها رو بالا کشیدن؟ با نیشخند بهش گفتم: تو مالت رو سفت بچسب ملت رو دزد نکن بی خودی.دوست داشتی الان یه خارجی اینجا بود و تو رو آدم حساب نمی کرد؟این بنده ی خدا هم همینه وضعش.فکر کردی راضیه اینجا وسط یه سری آدم بیکار بی عار که کاری جز گیر دادن به ملت ندارن بمونه؟

یاد فیلمای مخملباف افتادم و جملاتش در مورد مردم افغانستان.وظیفه ی انسانی چیزیه ورای حد ملیت و قومیت.اینکه حالا چرا ما اونها رو پائین تر از خودمون می دونیم یه سئوال بزرگیه برای خودش.تو اون 8 سالی که با این جماعت سر و کله می زدم لهجه شون رو خیلی خوب یاد گرفته بودم.باهاشون سر و کله می زدم.لهجه ی بسیار زیبایی دارن.آدمهای بسیار خوبی هم هستن.فقط نمی دونم چرا ماها ایرانیهای با فرهنگ اونها رو از خودمون طرد می کنیم.روزگاری افغانی فحش بود.می خواستن یکی رو  مسخره کنن بهش می گفتن لفغانی.

غافل از اینکه بشر حق حیات داره،حق داره آموزش ببینه و سالم باشه و سرپناه داشته باشه.شاید اگه ایران هم جای افغانستان قرار می گرفت که وجه المصالحه ی قدرتهای بزرگ جهانی بشه امروز وضعش از اونها بدتر بود.هرچند ایمان دارم که تا یک دهه ی بعد پیشرفت اونها بیشتر از ماها خواهد بود.

چقدر دوست دارم یه بارم دیگه پیرزن رو ببینم.

 

پ ن ١: دوستان عزیزتر از جان که به قول هیچکس کم کم انگاری داریم عضوی از خانواده های هم میشیم.تو این 3 سالی که می نویسم سعی کردم همیشه متنوع بنویسم.از طنز و شعر گرفته تا دلمشغولی خودم که اعتراض هستش به رفتارهای اجتماعی.از خانواده ی خودم تا محل کارم همه رو نوشتم.به همین خاطره که هیچ کدوم از آدمهای دنیای واقعیم جزو دوستان دنیای مجازم نیستن. چون حقیقت رو اینجا میگم.تو دنیای حقیقی مناسبتهایی که گاهی با آدمهای مختلف دارم مانع میشه تا همیشه 100% راحت باشه با همه شون.الان ازتون می خوام که خیلی رک و پوست کنده بهم بگین که کدوم سبک نوشتن من رو می پسندین و دوست دارین وقتی صفحه ی وبلاگ من رو باز می کنین اون نوع رو ببینین.

 پ ن ٢: رفقای عزیز یک سری از دوستانمون که قبلا" بلاگر بودن و از وقتی بعضی از سایتها فیلتر شد دیگه نتونستن بنویسن افتخار بهم دادن که چند ماه قبل من رو توی یک NGO که هدفش کمک به کودکان بی سرپرست هست قبول کنن.چهارشنبه و پنج شنبه همین هفته دوستان  جهت کمک به همین قشری که خدمتتون عرض کردم یه برنامه ای رو تدارک دیدن مثل گلریزان های معمول که برای آدمهای نیازمند برگزار میشه. خواهش می کنم ازتون که اگه در وهله ی اول تمایل به شرکت در این برنامه داشتین به آدرسی که براتون میزارم مراجعه کنین.در وهله ی دوم هم اگه افتخار بهمون دادین که عضو کانون خیریه ی دوستان باشین فکر کنم اطلاعات تکمیلی توی همین آدرس موجود باشه.

http://www.facebook.com/profile.php?id=100000177268685

بنی آدم اعضای یک پیکرند                    که در آفرینش ز یک گوهرند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٢
    پيام هاي ديگران ()