آخر خط

فرهنگ نوشت

یعنی اگه یکی از رفقا از این به بعد قمپز در کنه که ایرانیا چنین هستن و چنان هستن و گور پدر فرهنگ از بس فرهوخته هستن هر چی دیدن از چشم خودشون دیدن.مدتها بود که اطمینان پیدا کرده بودم که ایرانیا در طول تاریخ آدمها خود شیفته ای بودن که یه نمور هم همیشه توهم مهم بودن داشتن.انقدر که به مملکتی که از اول تاریخ دربه در دنبال اب توش می گشتن می گفتن زر خیز.یا اینکه از پس 4 تا از رفقای دیروزشون هم بر نمیان و بعد می خوان دنیا رو هم درست کنن.

چند وقت پیش که زلزله ی ژاپن اومد مردم دنیا معنی فرهنگ و انسانیت و اتحاد رو فهمیدن.مردم تشنه بودن اما به جیره ی روزانه ی آب خودشون بسنده می کردن.گشنه بودن اما وقتی برق تو فروشگاه قطع میشد بیرون می اومدن و همه چیز رو سر جاش میزاشتن. و سایر چیزهایی که می دونین و من نباید بی خودی سرتون رو درد بیارم.حالا مقایسه کنین با این قضایایی که بهتون میگم:

1.

بعد از چند سال هوس کردم با اتوبوس بین شهری برم مسافرت.به همین خاطر با رفقا کوله هامون رو انداختیم رو پشتمون رو 6 تا بیلط خریدیم و بسمه الله به مقصد طبیعت.ساعت 1 صبح بود که ماشین تو یه رستوران بسیار بسیار شلوغ واسه شام و دستشوئی نگه داشت.این دستشویی که میگم خیلی بد دردیه.به خاطر اینکه ملت از همون لحظه ی اول که وارد ماشین میشن هی می خورن.انگار که کار دیگه ای ندارن.به خصوص تو زمستون که هی چایی می خورن دیگه نوبر میشه.از بس می خورن حالت ترکیدگی بهشون دست میده.بدو بدو میرن توالت.بعد وقتی برمیگردن تو ماشین سردشون میشه و دوباره چایی می خورن و ... .

خلاصه که سرتون رو درد نیارم.صف توالت بسی طویل بود واسه خودش.من که از خواب بیدار شده بودم و عجیب گرسنه هم بودم رفتم غذا رو سفارش دادم.بعد خواستم برم دستم رو بشورم که  ییهو دیدن چه صفی داره این توالت.یه بابایی هم جلو در نشسته بود و از ملت بابت توالت رفتن پول می گرفت.یعنی این تلکه کردن تو دنیا مخصوص ایرانیاست.مردم برن یه غذاخوری غذا سفارش بدن بعد برای توالت رفتن هم باید پول بدن.می خواستم برم تو که نگهبان توالت گفت: آقا صفیه.منم جواب دادم توالت نمیرم .می خوام دستم رو بشورم.گیج گیج از خواب بودم .هنوز یکی دو قدم جلو نرفته بودم که یهو دیدن یه دست اومد جلوم.نگاه کردم دیدم یه پیرمرده.عین کسایی که دزد گرفتن دستش رو جلوم نگه داشته بود.با همون لهجه ی محلیش گفت: مگه نمی بینی صف وایسادن مردم؟ منم تو همون حالت خماری گفتم: پدر جان توالت نمیرم.یهو پرسید: پس چی کار داری؟ منم فیوز چسبوندم  عصبانیو زدم رو دستش و گفتم: می خوام برم بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب خنده.پایه ای تو هم بیا.کل جماعتی که تو صف بودن برگشتن و ما رو نگاه کردن. مرتیکه ی فضول. داشتم می رفتم به سمت روشوئیها که یکی شنیدم یکی بهش گفت: این یارو تهرونیه.دهنش چاک و بست نداره. ولش کن. وقتی چند ثانیه بعد با دست شسته از جلوی همه رد شدم امیدوار بودم که لااقل یکی بفهمه که کی بی ادب تر بود.هرچند بعید می دونم.

2.

از اونجائیکه یه ذره دیر به اتوبوس رسید یکی از رفقا.تو شیش و بش رسیدن یا نرسیدن اون بودم و حواسم به صندلی جلوئیم نبود. وقتی که موقع خواب شد متوجه شدم که جلوئیام که دو تا خانم بودن صندلی رو داده بودن عقب.دلم نیومد بیدارشون کنم.من که همین طوری هم تو اتوبوس نمی دونم بخوابم دیگه چرا باید اونا رو بیدار می کردم.اما خوب راحت نبودم.

وقتی که از رستورانی که اول پست نوشتم اومدم بیرون و رفتم تو ماشین دیدم نیستن اون بندگان خدا.من و دوستم دوتایی صندلیاشون رو دادیم جلو راحت نشستیم.وقتی اومدن بالا اولین کاری که کردن این بود که صندلی  رو بدون اجازه دوباره دادن عقب.خیلی مودبانه گفتم: خانم ببخشید میشه صندلیتون رو بدین جلو.من این عقب راحت نیستم. طرف با همون لجه ی اون پیرمرده گفت: خوب جلوئیه منم صندلیش رو داده عقب.منم گفتم: شما بهش بگیم که بده جلو.بدون اجازه ی شما که نمی تونه بده عقب صندلی رو. یهو یه آقایی که تو دو ثانیه فهمیدم پدرش این دوتاس پرسید که چیه قضیه.منم گفتم که این صندلی رو که میدن عقب من جام تنگ میشه.خودتم داری می بینی.طرف گفت: این صندلیاشون خرابه.من که این شکلی شده بودم گفتم: فکر نمی کنم.من الان داده بودم جلو صندلی این خانم رو .ایشون خودشون ضامن صندلی رو کشیدن تا بیاد عقب. حالا دختره هم نشسته سر جاش و یه ذره هم تکون نمی خوره.انگار داریم راجع به دیوار حرف می زنیم.پدر جان این بار فرمودن که: خوب شمام بده عقب صندلیت رو. این رفیق من که شاهد بود کم نیاورد و گفت: نه آقا من خودم همین طوریش جا نمیشم.این بیاد عقب دیگه هیچی.خلاصه که مگه می فهمیدن که باید اجازه بگیرن.آخر سر به کمک شاگرد راننده و زبون محلیش فهموندیم بهشون که بابا کار زشتیه این کار.یه جور دیگه هم دلم خنک شد.مادرشون 6 ساعت نخوابید.هر یه دقیقه یه بار عقب رو نگاه می کرد که من چیزی به دو تا دخترش نگم.منم که خوابم نمی اومد عین وزغ تا صبح بیدار بودم و هر وقت اون سرش می چرخید زل می زدم تو چشماش. شیطان راستی اینم بگم که جلویی دختره بابابزرگش بود!!!!!

یادمه چند سال پیش که بوران شده بود و گاز تو کشور قطع شد. یه طوفان ناگهانی تمام جاده های شمال رو بست.این رستوران دارا پوستی از مردم کندن که نگو و نپرس.یه دونه تخم مرغ رو با یه دونه نون 2500 تومن می فروختن.دستشوئی ها رو که دیگه نگو. بی خودی سرخودمون رو شیره نمالیم.ماها در مقایسه با مردم دیگه ی دنیا خیلی هم با فرهنگ نیستیم.حتی می تونم بگم که با ادب هم نیستیم.هرکی در این راستا دلش میخواد بدونه واقعا" چی هستیم در خواستش رو به همراه ایمیلش برام بزاره تا یه کتاب رو براش ایمیل کنم.اون وقت می فهمه که درد ما چیه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٦
    پيام هاي ديگران ()