آخر خط

آیا مادرها هم بی ... می شوند؟

سلام به دوستان عزیز تر از جان

شما صدای بی سرزمین ترین بلاگر وبلاگستان ادب پارسی رو از وبلاگ آخر خط می شنوین.چند وقتی بود که خیلی بی دردسر می نوشتم.اما یه چیزای جالبی تو این چند روزه شنیدم که دوباره این آژیر مغزم رو به صدا درآورده و تو این فکر فرو رفتم که واقعا" مادر بی ... هم وجود داره؟البت می دونین که منطقی ترین و محترم ترین و آروم ترین و خطرناک ترین و خشن ترین و بی منطق ترین موجود تو دنیا مادره.همه این حالات بستگی به فرزندش و برخورد جامعه با اون داره.اما خدائیش این چیزایی که من شنیدم دیگه نوبره. منتظر

بنده خدا یکی از همکارام داره زور می زنه که خودش رو توی یه ارگان دولتی جا کنه.تمام تستهای پزشکی و عقیدتی و هوش و این چیزا رو هم گذرونده.چند صباح پیش به ما سپرده بود که ممکنه بیان اینجا تحقیقات راجع به من.یه روز صدام کردن که یه بنده خدائی با تو کار داره.یه نگاه از مونیتور به قیافه ی طرف انداختم دیدم هیچ رقمه کارش به من گره نمیخوره.ریش و لباس رو شلوار مشکی و تسبیح و این چیزا. زبانگفتم احتمالا" این با برادر مهندس کار داره که هم تیپ خودشه نه من.همین طور هم شد.طرف یه نیم ساعتی رفت و با برادر رئیس جان حرف زد.مشغول بودم که داخلیم زنگ خورد.داداش جان بود.گفت: میای پائین این بنده خدا کارت داره؟ منم گفتم: کار دارم بگو بیاد بالا.بعد از یکی دو دقیقه  طرف در زد.از این قیافه های حال به هم زن بود که پهن هم بارشون نمی کنم.اما خوب به خاطر دوستم مجبور بودم که تحملش کنم.طرف احمقانه ترین سووالهایی رو که میشه از یکی پرسید رو ازم می پرسید. نمازش چطوریه؟ روزه ش چطوریه؟ این وری یا اونوری؟ تا حالا دزدی کرده؟ آدم خوش قولی هست؟خوب منم همون طور که خودش دلش می خواست جوابش رو دادم.طرف که رفت زنگ زدم به دوستم و هر کی ابا و اجداد داشت یاد کردم.کلافه

گذشت و گذشت تا اینکه یکی دو هفته بعد دوباره بهم گفتن یکی کارم داره.دوباره که قیافه ی طرف رو دیدم جا خوردم.این بار از رابطه ش با خانمهای همکار پرسید.جواب رو که بهش دادم نزدیک بود از ترس شلوارش رو خیس کنه. عصبانی بعدا از چند دقیقه رفت. هفته ی بعد بهم خبر دادن دوباره طرف اومده و این بار سراغ برادر جان مهندس رو گرفته.تا فهمیدم تو اتاق اونه رفتم تو اتاقش.منو که دید انگار جن دیده.سریع کاسه کوزه رو جمع کرد و رفت.پرس و جو که کردم برادر جان فرمودن که گفته: به این بنده خدا با این تیپ و قیافه نمی خوره انقدر متعصب باشه.اصلا" نزاشته سئوالم تموم بشه راجع به خانومها و توپیده بهم.اونم بهش گفته بود بابا این فامیلای خودشون اینجا کار می کنن.نمی خواد پشت سرشون حرف باشه.واسه همین حساسه.

طبق معمول برادر جان مهندس ریده بودن تو کاسه کوزه خوب.رفته بود از رابطه ی این دوستم با خانمهای کارخونه پرسیده بود. اونم جواب داده بود اصلا" بخش کارشون جداست از خانمها.حتی رابطه ی کاری هم با هم ندارن.

از دوستم پرسیدم این یارو چرا انقدر گیر داده به تو و خانمهای اینجا؟جواب رو داشته باشین:

رفته خونه مون با مادرم صحبت کرده.اونم گفته پسرم تو همه چیز تکه.دین و ایمون و عبادت و مردم داری و این چیزا .فقط تو یه چیز ضعف داره  و مشکل داره.اونم ازدواجه.تعجب

یارو هم به همین دلیل گیر داده به من و خانمهای اینجا.فکر می کنه من با این بنده خداها سر و سری دارم.

و اما بشنوین از فلسفه ی این حرف مادر جان:

این ریفیخ ما در زمان تحصیلاتش با یکی از دخترای دانشگاهشون دوست میشه.بعد از سربازیش تصمیم به ازدواج با هم می گیرن. چون پدرش مرحوم شده با مادرش میرن خونه ی دختره برای خواستگاری.خانواده ی دختره بسیار مدرن بودن و روشنفکر.پدر بسیار فهیمده و مادر فرهوخته و از این حرفا.مادر ایشون هم با چادر چارقدش پا میشه میرهه.تا چند دقیقه که هر چی پدر دختره می پرسه مادره جواب میده: بچه م مدیریت ... از دانشگاه دولتی ... داره.معدلشم ... بوده.از بچه گی هم کار کرده.الانم تو یه شرکتی کار می کنه و ... .آخر سر پدر دختره میگه خانوم بزار خودش جواب بده ببینم لکنت داره یا نه.

شوخی که تموم میشه این رفیق ما به زبون میاد.پدره سئوالاش راجع به هدف ازدواج و نقش مسئولیت و تعهد واین چیزا توی زندگی مشترک بوده. متفکر حالا سئوالای مادر ایشون از دختره داشته باشین:

نماز می خونی؟ما آدم بی نماز رو تو خونه مون راه نمیدیم؟ روزه که قضا شده نداری؟جلوی بقیه که با این وضع نمی گردی؟ تعجب

خلاصه که کلی خانواده ی دختره متانت به خرج میدن که اینا رو از خونه بیرون نمی کنن.

بعد از 40 روز به اصرار پسره مادرش زنگ میزنه به خونه ی دختره که یه احوالی بپرسه.این دو تا با خانواده هاشون هماهنگ کرده بودن که بگن بزارن یه مدتی بگذره تا وضعیت کاری دوتاشون ثابت بشه.و اما شاهکاره مادره رو داشه باشین.ایشون در کمال .... (مختارین هر صفتی رو که خودتون تشخیص میدین جاش بزارین) از مادر دختره می پرسن: ببخشین اون یکی دختره تون قصد ازدواج ندارن؟

مادره دختره که شوکه میشه میگه: نه این یکی هنوز درسش تموم نشده.چطور مگه؟ متفکر خونسردی خودتون رو حفظ کنین و به جواب مادر جان توجه کنین :

آخه موجه تر از دختر بزرگتون هستن.در واقع حجابشون بهتر بود.گفتم اگه قصد ازدواج داره اونو برای پسرم خواستگاری کنم نه بزرگه رو.تعجب

مادر طرف که جا میخوره میگه: خانوم اونم نماز نمی خونه و روزه نمی گیره.بعدم پسر شما چند سال بادختر من دوست و از اول هم قصدشون ازدواج بوده.چطور انتظار دارین به همین راحتی همدیگه رو ول کنن؟

مادر دوستمونم میگه: به هر حال اونم یکی پیدا می کنه و میره سراغ بختش. )اینجا هیچ آیکونی نداره پرشین بلاگ تا احساس منو بیان کنه)

القصه که مادر دختره به خود دختره جریان رو نمیگه.فقط زنگ میزنه به این دوست من و گله گی می کنه.

خدائیش شما با شنیدن این داستان کاملا" واقعی چه نظری راجع به این مادر دوست ما دارین؟ یعنی اگه من خدائی ناکرده جای پسره بودم... راستی این ریفیخ بدبخت ما چی کار کنه؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()