آخر خط

خریت

خیلی ناراحتم.واقعا" ناراحتم.یعنی گور پدر شعور.نمی دونم چرا ملت این دوره زمونه بعضیاشون انقدر کینه ای شدن که شعورشون رو هم به کمر بستن.

دیشب خانم رئیس جان دعوتمون کرد بریم خونه شون.تولد دختر کوچیکش بود.همونی که من عاشقشم.تا از کارخونه رسیدم و مهیای رفتم شدیم نزدیک 8 شب شد.وقتی رسیدیم دیدم که بچه های همه ی همسایه ها الا دو تا دختر رئیس ما توی حیاط جمعن و دارن بازی می کنن.اینم تا یادم نرفته بگم که رئیس جان با چند تا از دوستای قدیمش همه توی یه آپارتمان زندگی می کنن.رفقای 20 ساله ی همدیگه هستن.طبیعیه که خانمهاشونم باید با هم میونه ی خوبی داشته باشن اما به خاطر یه مسائل خاله زنکی که نمی دونم چیه این خانمها زدن به تیپ و تاپ هم و دو سه تایی به این خونواده ی رئیس ما قهر کردن.اون شب که من اونجا بودم لباس راحت تنم کرده بودم که بتونم قشنگ با این مارمولک بازی کنم.بعد از چنددقیقه که از ما پذیرایی کردن شاهزاده خانم از اتاقش اومد بیرون.نقاشی به دست.یه چند دقیقه ای پیش ما بود و بعد رفت که با بچه ی همسایه ی طبقه پائینشون بازی کنه.

پدر جان و رئیس جان شروع کردن به حرف زدن راجع به کار و سیاست که یهو صدای زنگ در اومد و گریه ی دختر کو

یکه. ما که بهت زده شده بودیم گفتیم نکنه بلایی سرش اومده.اما دیدیم سالمه سالمه. یه 10 دقیقه ای اشت گریه می کرد.معلوم بد که خیلی ناراحته.بعد از اینکه به زور ساکتش کردیم از شنیدن چیزهایی که می گفت مو به تنمون سیخ شده بود.

-بابا مگه من چی کار کردم که خاله ... با من بد صحبت کرد؟

ما هاج و واج مونده بودیم.رئیس جان که جونش واسه این دختره میره پرسید چطور مگه؟

-برای...(بچه ی همسایه پائینی) نقاشی کشیده بودم.می خواستم برم بهش بدم تا با هم بریم بازی کنیم.

چشممون به نقاشیش افتاد که معلوم بود کلی براش زحمت کشیده.

-خاله ... دست ... گرفت و گفت بچه های این ساختمون از شما خوششون نمیاد و باهاتون نمی خوان بازی کنن!!!!!!!!!!!!!

مگه ما چی کار کردیم؟

هیچ کس جرات نکرد به رئیس جان نگاه کنه.یه چند ثانیه سکوت برقرار شد.مادرش گفت: خوب بقیه بچه ها چی کار کردن؟

-هیچی اونا هم دیگه باهام حرف نزدن.

من یکی دیگه داشتم داغ می کردم.نتونستم جلوی خودمو نگه دارم: یعنی گور پدر خر.

به زور تونستیم گولش بزنیم و بردیمش تو اتاق و مشغولش کردیم.یه نیم ساعتی باهاش بازی کردم تا کم کم یادش رفت.از قصد بالا و پائین می پردیم و جیغ و داد می کردیم تا همسایه جان هم بشنوه.

موقع شام خوردن مادر جان من که همیشه کوتاه میاد گیر داد که بابا بفروشین برین.با این همسایه ها نمیشه اینجا زندگی کرد.

مهندس جان هم گفتن: کجا بریم؟ مگه هر جا آدم بره و با همسایه هاش به مشکل بخوره باید بفروشه بره؟ حالا گیریم خانم من با اون مشکل داره.این موضوع چه ربطی به بچه ی 5 ساله من داره؟چه ربطی به بچه 4 ساله اون داره.نمیگه این چیزا تو ذهن بچه ثبت میشه؟

خلاصه که اون شب کوفتمون شد.تا همین الانم ناراحتم.

واقعا" حد کینه و خریت آدمها تا کجاست؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()