آخر خط

سربازی نوشت (2)

از اونجائیکه 30 نفر رای دادن که ادامه بدم داستان رو منم به احترام دموکراسی این کار رو می کنم.

بعد از عید

بعد از عید کم کم مجبور شدیم بریم سر بعضی از کلاسا.منم که حوصله نداشتم به انواع و اقسام حیله ها متوسل میشدم که نرم. کار به جایی رسید که یه روز خبر دادن از تهرون دارن میان بازدید اینا.منم رفیقای خودم رو همه رو خبر کردم و گذاشتمشون سر یه دوراهی: یا کلاس یا توالت شستن به مدت 2 -3 روز.طبیعتا" همه راه دوم رو انتخاب کردن.طوری برق میزد سرویسهای بهداشتی که فرماندهی پادگان هم باور نمیشد.وقتی اومدن آسایشگاهها رو دیدن دیگه باورشون نمیشد.حتی گل و گیاههای جلو اسایشگاه رو هم مرتب کرده بودیم . یه کانال آب رو بعد از 15-16 سال باز کردیم.یکی دو تا دستشوئی رو هم باز کردیم که سالها بود بلااستفاده بود و از هر کدوم یه فرغون خاک آوردیم بیرون.بعد از اینکه بازرسین همه در حال کف کردگی مزمن از اونجا رفتن یهو خبر اومد که گروه نظافت باید برن دفتر فرماندهی پادگان.کسایی که سربازی رفتن می دونن این یعنی چی.منم علیرغم همه ی فشارها و خواهش و تمناها با همون لباسهای گل گشاد که الان گشادتر هم شده بود رفتم.طرف کلی ازمون پذیرایی کرد و قدردانی و این حرفا.اون وسط یه سئوال پرسید:

شما چطور کف و دیوار آسایشگاه رو با وایتکس شستین.اونجا که راه آب نداره؟ چقدر مرخصی تشویقی گرفتین؟ منم خیلی راحت جواب دادم: با آفتابه آب ریختیم رو دیوارها.کف رو هم با تی لاستیکی شستیم.راه آب هم نبود مجبور شدیم با خاک انداز همه رو بریزیم توی تشت و بریم بیرون خالی کنیم.در ضمن ما تهرونی هستیم.مرخصی به چه دردمون می خوره اینجا؟ طرف باورش نمیشد. فکر کنم دوره های بعدی ما تا سالیان سال فقط بهمون فحش بدن که چه راهی گذاشتیم جلوی پای اینا.

همین خوش خدمتی که به بهانه ی در رفتن از کلاس بود باعث شد که چند روز بعد جون سالم در ببریم.یه شب بیکار بودیم.هیچ تفریحی دیگه نمونده بود بکنیم.تصمیم گرفتیم بعد از خاموشی حمله کنیم به آسایشگاه اونوری و یکی از سربازایی که 160 سانت قد داشت و خیلی زر زر می کرد رو بدزدیم و ببریمش یه بلایی سرش بیاریم.یه چند روزی بود که به خاطر مانور به 60 نفر اول اسلحه داده بودن.ساعت 11 بود که نگهبانامون رو با سیگار تطمیع کردیم و رفتیم اونور.6 نفر بودیم.خیلی راحت پتو رو دورش پیچیدیم و دهنشم گرفتیم.آوردیمش بیرون و انداختیمش توی یه حوض پر از آب.خوب معلومه دیگه.بعدش در رفتیم.تو اون هاگیر واگیر یکی که اومده بود مرد بشه وقتی ماها رو دیده بود که با اسلحه اومدیم اونجا از ترس جیغ زده بود و خودش رو هم خیس کرده بود.همین موضوع باعث شد که کار به بالا مالاها بکشه.فرداش آدم فروشها هم قبل ازاینکه سرویس روسا نگه داره خبر رو بهشون داده بودن.به همین دلیل به مدت نیم ساعت همه رو هی بشین و پاشو بردن.من که پام درد می کرد و از اول همه می دونستن معاف شدم.به جز من 3 نفر دیگه از عاملین فتنه هم که بر حسب اتفاق همون گروه نظافت کننده می شدیم معاف شدن.باور کنین تا یه روز روم نمیشد به کسی نگاه کنم.

کم کم که با رئیس روسا ریفیخ شدیم یه روز دعوتمون کردن به شام تو یه رستوران خوب توی شهر.مام رفتیم.(همون گروه نظافت کننده) اونجا دیدم رفتن فلیون آوردن و به زور گیر دادن که باید قلیون بکشین.منم که به دود و دم کلا" حساسیت دارم مونده بودم چه غلطی بکنم که یهو برادرم زنگ زد بهم.منم یهو شروع کردم به عزیزم گفتن و قربون صدقه ش رفتن.برادر بزرگم خیلی تیزه و قضیه رو گرفت و ادامه داد.منم وانمود کردم که دارم با نامزدم حرف می زنم و بهش قول دادم که طرف دود و دم نرم.و به این وسیله از شر دود و دم رها شدم.

هفته ی آخر:

تمام وسایلمون رو جمع و جور کرده بودیم.روزای آخر خیلی اذیت کردن.تو بارون بردنمون میدون تیر.ما همه ادای منگولا رو درآوردیم و پائین ترین امتیازها رو گرفتیم.ولی یکی بود که آخرش بود.تمام تلاشش رو کرد اما از 39 تا تیر موفق شد 5 تاش رو به سیبل بزنه.تو حالت نشسته بود که یهو فهمیدم امتیازم به هفتاد داره میرسه.رنگم پرید.من همش 3 تا تیر رو تو سیبل زدم.همه رو تو کوه خالی کردم.اگه هر سه تاش رو هم وسط زده بودم باز میشد 30 امتیاز.وقتی رفتیم جلو و سیبل خالی نفر کناریم رو دیدم فقط شانس آورد که تو اسلحه م گلوله نبود.مرتیکه ی کور هر چی تر داشت خالی کرده بود تو سیبل من.اونام گیر دادن که چطور تو حالت خوابیده امتیازت کم شده.مگه حرف تو سرشون می رفت. انقدر پوکه کش رفته بودیم که تا می گفتن یه پوکه گم شده 10 تا پوکه رو میشد یهو. قیافه ی طرف دیدنی بود.یارو خودش یه پوکه رو کش می رفت و می خواست ماها رو اذیت کنه.خبر نداشت که ماها همه پیغمبر زاده ایم و دزدانی زبردست.

تو لجن هم بردنمون مانور.البت من چون امدادگر بودم معاف بودم و برانکارد رو عین گیتار به سر دوشم آویزیون می کردم.

برق آسایشگاه رو قطع می کردن و خلاصه هزار تا مشکل.اما بدترین این بود که روز وفات پیغمبر رفقا به سرشون زد که ورق بازی کنن.همین باعث شد که دومانمون به باد بره و در حد مرگ اذیت بشیم.از اونجایی که من خوش شانس بودم اولین نفری که بهش گیر دادن من بودم.می دونین که این سنتی هستش که از ابتدای تحصیل همیشه همراه من بوده که هر کی هر کاری می کنه می اندازه گردن من.کلی قسم و آیه که بابا من نبودم.طبیعتا" گیر دادن که کیا بودن.منم گوشی مبایلم رو سند قرار دادم که بابا اون روز من از صبح این همه زنگ زدم و زنگ خور داشتم.خوب اون بندگان خدا نمی دونستن که گوشی من تلفن عمومیه و همه باهاش زنگ می زنن. بنابراین بی خیال من شدن.

اینم تا یادم نرفته بگم که من هیچ وقت سر صبحگاه نمی رفتم.اما تعجب می کردم که چرا بچه ها انقدر مشتاقن که برن سر مراسم. آخرای دوره بود که یه روز دل زدم به دریا و بچه ها رو گذاشتم سر نظافت و خودم رفتم صبحگاه.اونجا متوجه شدم که رفقا چون تو میدون فقط خودشون هستن به جای سرود ملی هر چی دلشون می خواد میخونن.روزی که من رفتم این گوریل اولی هوس کرده بود که ابی بخونه.انصافا" صداش هم بدک نبود.و من فهمیدم که چه عیشی رو از دست می دادم.

شب آخر

شب آخر دیگه آخر کرم ریختنشون بود.خیارشورای غذا رو انگار از اشغالی خریده بودن و بهمون داده بودن.در حالی که از حمام اومده بودیم و بارون هم می اومد برق آسایشگاه رو قطع کردن.آمار رو گرفتیم که می خوان امشب تا صبح زاق سیاه ما رو چوب بزنن که کسی بیدار نباشه و مراسم خاصی رو اجرا نکنه.آخه زدن و رقصیدن باب هستش تو شب آخر.مام عین بچه های خوب خودمون رو زدیم به خواب.(البت به زعم اونا). اون شب به افتخار رفقا دومین پست خدمتم رو دادم.(اولیش شب اول خدمت بود) عین قرقی تا صبح بیدار بودم و جای همه امضا کردم و حواسم بود که کسی از دور نیاد.هر کی نزدیک میشد چنان فریاد ایست می کشیدم تا اونور پادگان همه بیدار میشدن.اینطوری به رفقا خبر می دادم که جمع کنن بساط رو.تا صبح فقط خندیدیم.

روز آخر:

نامردا شیر صبحانه مون بهمون ندادن.مام انقدر چایی مایی داشتیم که انگار نه انگار.خودم به 10 نفر فقط شکلات صبحانه دادم. از تهرون برامون اتوبوس اسکانیا فرستاده بودن.اینا اتوبوس ماها رو دادن به یه سری دیگه و به ما گفتن که الان واسه شما هم اتوبوس میاد.هر چی وایسادیم نیومد. بعد از یک ساعت یه اوتوبوس ما قبل تاریخ برامون رسید.از اون ماشینای مشتی ممدعلی.من که خنده م گرفته بود پرسیدم ببینم اتوبوس اسکانیای ما رو فرستادین جاش اینو آوردین؟ مسئولش جواب داد: قیافه ش رو نگاه نکنین از این پیزوری جدیدا خیلی بهتره.تازه بلیطشم 3500 تومنه.1500 تومن از پول بلیطتون رو میدیم خودتون.دیگه کم کم داشتم داغ می کردم. گفتم: لطف لطف کنین اتوبوس ما رو برگردونین این 1500 تومن رو بهم بدین به  اونایی که باهاش رفتن.طرف یه افه برام اومد که اگه نمی خوای بیا پول بلیطت رو بدم خودت با ترمینال برو.منم واسه اینکه کم نیارم همین کار رو کردم.دوستامم منو نفروختن و هجده نفر دیگه رفتن پولشون رو پس گرفتن.طرف انگار نشادر بهش تزریق شده بود.رو پاهاش بند نبود.گیر دادیم بهش که باید پول تاکسی مون رو هم تا ترمینال بدی.دیگه هیچی.بعد از اینکه کلی بهش خندیدیم راه افتادیم بیرون و تو ترمینال یه ماشین دربست گرفتیم واسه تهرون.چه حالی داد تا تهرون.

بعد از آموزشی:

هر چی عشق و حال کردم تو آموزشی از همون روز اول از دماغم درومد.به مدت 18 ماه فقط عذاب کشیدم و سختی.از مسئولیت آشپزخونه گرفته تا خرید آهن و هزار کوفت و زهر مار دیگه.اما هیچ شبی به اندازه یه شب که باید 500 کیلو گوشت رو تا صبح خرد می کردیم اونم در حالی که تو مانور بودیم عذاب بهمون نداد.یه وقت فکر نکنین به خاطر اون 500 کیلو.دلیل اصلیش این بود که مونده بودم 4-5 تا دیگ ماکارونی که از این پروانه ای ها بود رو باید گرم می کردم و می دادم سربازای عصبی گشنه بخورن.از عصر تا شب در خفا و عیان فقط به مسئول آشپزخونه قرارگاه فحش می دادم.خود فرمانده هم مرده بود از خنده.

به نفری که بهترین راه حل رو برای گرم کردن این دیگهای ماکارونی بده جایزه تعلق خواهد گرفت.

راه حل من که بی نظیر بود و توی تاریخ ثبت شد. از خود راضی 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()